«خاطره اي که اشک استاد قرائتي را درآورد!: استاد قرائتي تع
«خاطره اي که اشک استاد قرائتي را درآورد!: استاد قرائتي تعريف مي کرد که ما آخوندها رو خيلي سخت مي شه گرياند! اما يکي از رزمندگان خاطره اي تعريف کرد که اشکمونو در آورد! گفت: تو يکي از عمليات ها که شب انجام مي شد قرار بود از جاي عبور کنيم که مين گذاري شده بود. مجبور بوديم از اون جا رد بشيم چاره اي جز اين نداشتيم. گفتيم کي داوطلب مي شه راه رو باز کنه تا بتونيم عبور کنيم؟ چندتا از رزمنده ها داوطلب شدند تا راه رو باز کنند. وقتي مي خواستند راه باز کنند مي دونستند که زنده نمي مونند چون با انفجار هر مين دست، پا، سر، بدن يک جا متلاشي مي شود!داوطلب ها پشت سر هم راه افتادن براي باز کردن راه ... صداي مين مي آمد. همين زمان متوجه شدم يکي داره بر مي گرده! گفتم شايد ترسيده! بالاخره جان عزيزه و عزيزي جان باعث شده برگرده. گفتم خودمو نشون ندم شايد ببينه خجالت بکشه! بعد چند دقيقه متوجه شدم يکي داره ميره سمت محل مين گذاري شده. رفتم سمتش گفتم وايسا کجا مي ري؟ گفت دارم مي رم محل مين گذاري شده ديگه! گفتم تو جزو کسايي بودي که داوطلب شده بودند چرا برگشتي؟! گفت: آخه پوتينم نو (تازه) بود خواستم اونو در بيارم با جوراب برم و بيت المال حيف و ميل نشود. اون پوتين بمونه يکي ديگه ازش استفاده کنه!»
- ۲۶۵
- ۱۴ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط