❤️🔥 قرار نبود عاشقت بشم
❤️🔥 قرار نبود عاشقت بشم
𝑷𝒂𝒓𝒕 2 | بدبختی تازه!
لوئیس بالاخره به کلاس رسید و کنار دوست صمیمیش، رها، نشست.
رها: «دختررر! چرا اینقدر دیر کردی؟»
لوئیس: «نپرس که اگه بگم، خودت هم از این زندگی ناامید میشی! تازه قهوهم رو هم ریختم روی یه پسر روانی!»
رها: «کی؟»
لوئیس: «هوانگ هیونجین!»
رها با دهن باز نگاهش کرد.
رها: «تو با عقل خودت قهوه ریختی روی هیونجین؟!»
لوئیس: «نه بابا، قهوه خودش تصمیم گرفت مهاجرت کنه! 😭»
همون لحظه استاد وارد کلاس شد.
استاد: «امروز قراره پروژهی جدیدتون رو اعلام کنم. باید دونفره انجامش بدین و انتخاب همگروهی با منه.»
لوئیس زیر لب گفت:
لوئیس: «فقط با یه آدم عادی بیفتم، دیگه هیچی نمیخوام.»
استاد شروع به خوندن اسمها کرد.
استاد: «لوئیس... و هوانگ هیونجین.»
لوئیس: «چیییی؟! 😭»
در کلاس باز شد و هیونجین با همون قیافهی جدی وارد شد.
وقتی اسم لوئیس رو شنید، چند لحظه مکث کرد و بعد به طرفش برگشت.
هیونجین: «شوخی میکنین؟ من با این دختر؟»
استاد: «مشکلی هست، آقای هوانگ؟»
هیونجین: «بله. ایشون دیروز نزدیک بود لباسم رو نابود کنه، امروز هم قراره نمرهم رو نابود کنه!»
لوئیس از جاش بلند شد.
لوئیس: «نگران نباش، منم از همگروهی شدن با جناب اخمو هیجانزده نیستم!»
استاد عینکش رو جابهجا کرد.
استاد: «بسیار عالی. پس حتماً میتونین اختلافاتتون رو کنار بذارین و یه پروژهی فوقالعاده تحویل بدین.»
و بدون توجه به اعتراضهای اون دو، درسش رو شروع کرد.
---
بعد از کلاس، هیونجین جلوی لوئیس رو گرفت.
هیونجین: «امروز ساعت پنج، کتابخونه. دیر نکنی.»
لوئیس: «ببخشید، من کارمند شمام؟»
هیونجین: «نه، ولی اگه میخوای نمره بگیری، باید همکاری کنی.»
لوئیس با لبخند شیطونی نزدیکتر شد.
لوئیس: «باشه، رئیس! فقط یه سؤال... همیشه اینقدر دستور میدی یا من باعث شدم اینطوری بشی؟»
هیونجین چند لحظه بهش خیره موند.
هیونجین: «تو واقعاً غیرقابلتحملی.»
لوئیس: «ممنون، اینو از مادرم هم شنیدم!»
بعد با خنده از کنارش رد شد.
هیونجین به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت:
هیونجین: «یه روزی میرسه که دیگه اینقدر پررو نباشی، لوئیس.»
اما عصر، وقتی هیونجین وارد کتابخونه شد، لوئیس رو دید که کنار یه پسر دیگه نشسته و با خنده حرف میزنه.
لبخندش محو شد.
سونگهون که کنارش بود، آروم گفت:
سونگهون: «چرا یهو قیافهت عوض شد؟»
هیونجین سرد جواب داد:
هیونجین: «به من ربطی نداره.»
سونگهون به لوئیس و بعد به هیونجین نگاه کرد.
سونگهون: «من که هنوز چیزی نپرسیدم! 😂»
هیونجین بدون جواب دادن به سمت میز لوئیس رفت.
هیونجین: «پروژهمون رو شروع نمیکنیم؟»
لوئیس سرش رو بالا آورد.
لوئیس: «چرا، ولی اول بذار دوستم بره.»
پسره لبخندی به لوئیس زد.
پسر: «پس فردا میبینمت، لوئیس.»
هیونجین با اخم نگاهش کرد.
بهمحض اینکه پسر رفت، هیونجین صندلی رو عقب کشید و نشست.
هیونجین: «دوستپسرته؟»
لوئیس با تعجب ابروهاش رو بالا برد.
لوئیس: «به تو چه؟!»
هیونجین: «هیچی. فقط نمیخوام حواست از پروژه پرت بشه.»
لوئیس خندید.
لوئیس: «عجیبه! پس چرا وقتی داشت میرفت، جوری نگاهش میکردی که انگار بدهکاره؟»
هیونجین لپتاپش رو باز کرد.
هیونجین: «میشه فقط کار کنیم؟»
لوئیس لبخند زد و زیر لب گفت:
لوئیس: «چه جالب... جناب اخمو انگار حسودیش شده!»
هیونجین سرش رو بالا آورد.
هیونجین: «چی گفتی؟»
لوئیس: «گفتم پروژهمون خیلی قشنگ میشه! 😂»
هیونجین بهش خیره شد.
برای اولین بار، دختری پیدا شده بود که میتونست عصبانیش کنه، بخندونتش و حتی بدون اینکه خودش بفهمه، ذهنش رو به خودش مشغول کنه.
❤️🔥 پایان پارت ۲
𝑷𝒂𝒓𝒕 2 | بدبختی تازه!
لوئیس بالاخره به کلاس رسید و کنار دوست صمیمیش، رها، نشست.
رها: «دختررر! چرا اینقدر دیر کردی؟»
لوئیس: «نپرس که اگه بگم، خودت هم از این زندگی ناامید میشی! تازه قهوهم رو هم ریختم روی یه پسر روانی!»
رها: «کی؟»
لوئیس: «هوانگ هیونجین!»
رها با دهن باز نگاهش کرد.
رها: «تو با عقل خودت قهوه ریختی روی هیونجین؟!»
لوئیس: «نه بابا، قهوه خودش تصمیم گرفت مهاجرت کنه! 😭»
همون لحظه استاد وارد کلاس شد.
استاد: «امروز قراره پروژهی جدیدتون رو اعلام کنم. باید دونفره انجامش بدین و انتخاب همگروهی با منه.»
لوئیس زیر لب گفت:
لوئیس: «فقط با یه آدم عادی بیفتم، دیگه هیچی نمیخوام.»
استاد شروع به خوندن اسمها کرد.
استاد: «لوئیس... و هوانگ هیونجین.»
لوئیس: «چیییی؟! 😭»
در کلاس باز شد و هیونجین با همون قیافهی جدی وارد شد.
وقتی اسم لوئیس رو شنید، چند لحظه مکث کرد و بعد به طرفش برگشت.
هیونجین: «شوخی میکنین؟ من با این دختر؟»
استاد: «مشکلی هست، آقای هوانگ؟»
هیونجین: «بله. ایشون دیروز نزدیک بود لباسم رو نابود کنه، امروز هم قراره نمرهم رو نابود کنه!»
لوئیس از جاش بلند شد.
لوئیس: «نگران نباش، منم از همگروهی شدن با جناب اخمو هیجانزده نیستم!»
استاد عینکش رو جابهجا کرد.
استاد: «بسیار عالی. پس حتماً میتونین اختلافاتتون رو کنار بذارین و یه پروژهی فوقالعاده تحویل بدین.»
و بدون توجه به اعتراضهای اون دو، درسش رو شروع کرد.
---
بعد از کلاس، هیونجین جلوی لوئیس رو گرفت.
هیونجین: «امروز ساعت پنج، کتابخونه. دیر نکنی.»
لوئیس: «ببخشید، من کارمند شمام؟»
هیونجین: «نه، ولی اگه میخوای نمره بگیری، باید همکاری کنی.»
لوئیس با لبخند شیطونی نزدیکتر شد.
لوئیس: «باشه، رئیس! فقط یه سؤال... همیشه اینقدر دستور میدی یا من باعث شدم اینطوری بشی؟»
هیونجین چند لحظه بهش خیره موند.
هیونجین: «تو واقعاً غیرقابلتحملی.»
لوئیس: «ممنون، اینو از مادرم هم شنیدم!»
بعد با خنده از کنارش رد شد.
هیونجین به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت:
هیونجین: «یه روزی میرسه که دیگه اینقدر پررو نباشی، لوئیس.»
اما عصر، وقتی هیونجین وارد کتابخونه شد، لوئیس رو دید که کنار یه پسر دیگه نشسته و با خنده حرف میزنه.
لبخندش محو شد.
سونگهون که کنارش بود، آروم گفت:
سونگهون: «چرا یهو قیافهت عوض شد؟»
هیونجین سرد جواب داد:
هیونجین: «به من ربطی نداره.»
سونگهون به لوئیس و بعد به هیونجین نگاه کرد.
سونگهون: «من که هنوز چیزی نپرسیدم! 😂»
هیونجین بدون جواب دادن به سمت میز لوئیس رفت.
هیونجین: «پروژهمون رو شروع نمیکنیم؟»
لوئیس سرش رو بالا آورد.
لوئیس: «چرا، ولی اول بذار دوستم بره.»
پسره لبخندی به لوئیس زد.
پسر: «پس فردا میبینمت، لوئیس.»
هیونجین با اخم نگاهش کرد.
بهمحض اینکه پسر رفت، هیونجین صندلی رو عقب کشید و نشست.
هیونجین: «دوستپسرته؟»
لوئیس با تعجب ابروهاش رو بالا برد.
لوئیس: «به تو چه؟!»
هیونجین: «هیچی. فقط نمیخوام حواست از پروژه پرت بشه.»
لوئیس خندید.
لوئیس: «عجیبه! پس چرا وقتی داشت میرفت، جوری نگاهش میکردی که انگار بدهکاره؟»
هیونجین لپتاپش رو باز کرد.
هیونجین: «میشه فقط کار کنیم؟»
لوئیس لبخند زد و زیر لب گفت:
لوئیس: «چه جالب... جناب اخمو انگار حسودیش شده!»
هیونجین سرش رو بالا آورد.
هیونجین: «چی گفتی؟»
لوئیس: «گفتم پروژهمون خیلی قشنگ میشه! 😂»
هیونجین بهش خیره شد.
برای اولین بار، دختری پیدا شده بود که میتونست عصبانیش کنه، بخندونتش و حتی بدون اینکه خودش بفهمه، ذهنش رو به خودش مشغول کنه.
❤️🔥 پایان پارت ۲
- ۳۶۰
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط