پرنسس ناخواسته

P۱۱
ویلیام:

در میان جمعیت چشم میچرخانم تا او را پیدا کنم.

افراد زیادی برای اینکه آبشار جدید را ببینند به اینجا آمده اند اما او...

او اینجا نیست.

پدر سخنرانی میکند و من به عنوان شاهزاده کشور وظیفه دارم این موقع ها مثل مجسمه بایستم و چیزی نگویم.

دقایق طاقت فرسا میگذرند تا وقتی که از دور کسی را میبینم که به سمت ما میدود.

لبخند به لبم می آید.

بالاخره او آمد.

آلیس نفس نفس زنان راهش را از میان جمعیت باز میکند و جلو می آید.

با حرکت چشم به او سلام میکنم و او هم دستش را برایم تکان میدهد.

در آخر پدرم میگوید«و ما اینجا هستیم تا برای شما مردم عزیز افتتاح کنیم آبشار گرین گیبلز را.»

صورت متعجبش از اینجا هم دیده میشود.

به من خیره شده و بعد انگار به نتیجه ای رسیده باشه چشم غره ای میرود.

به زور جلوی خودم را گرفته ام تا نخندم. دیدنش با این چهره شوکه و متعجب واقعا با مزه است.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آلیس:

بعد از غروب، تمام مردم کم کم راهشان را به سمت دهکده گرفتند و از آنجا رفتند.

منتظرش ایستاده ام تا با او حرف بزنم اما نمیدانم کجاست.

«منظره زیباییه مگه نه... بانو.»

برمیگردم و میبینمش که پشت سرم ایستاده و با لبخند نگاهم میکند.

من هم نمایشی تعظیم میکنم و میگویم«اوه همینطوره...آقا.🤭»

بعد با هم در سکوت به آبشار نگاه میکنیم.

«آبشار گرین گیبلز؟»

«خب انگار یه نفر این اسم رو دوست داشت.»

«باورم نمیشه چطوری پدرت رو راضی کردی.»

«فقط گفتم آبشار یه اسم نیاز داره و همچین اسمی براش خوبه.»

«فکر نکنم انقدر ساده راضی شده باشه.»

«خدای من. واقعا با این شک ها ناراحتم میکنی بانوی من.»

چشم غره به او میروم.

میگوید«آه خیلی خب بخاطر این که قبول کنه توی دوازده تا جلسه طاقت فرسا و خسته کننده شرکت کردم.»

«دوازده تا؟😲چرا؟»

«این جلسه ها برای پادشاهی هستند و با مشاوران و وزیر ها برگزار میشوند.
پدرم بار ها از من خواسته بود که در جلسه ها شرکت کنم ولی من اصلا حوصله این کارها رو ندارم و او از این موضوع سوءاستفاده کرد تا مجبورم کنه به حرف های مسخره شون گوش کنم.»

به زور خنده ام را کنترل میکنم🤭

با صدای بچگانه میگویم «اوه شاهزاده کوچولو رو بردن جلسه. بهت خوش گذشت؟»

«باور کن آلیس اصلا خنده دار نیست.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«آلیس»

«بله؟»

«من....پدرم...یعنی»

«ویلیام درست حرفت رو بزن.»

نفس عمیقی میکشد و آرام به من نگاه میکند.

«میخواد با یه پرنسس نامزد کنم.»

«چی؟»

«باور کن...که من اصلا اجازه اش رو...»

«من باید برم. شب خوش شاهزاده»

بلند میشوم و از تپه پایین میروم.

کمی که دور میشوم،به اشک هایم اجازه میدهم سرازیر شوند.

چطور امیدوار شده بودم به اینکه ما با هم آینده ای داشته باشیم؟

چطور تونستم عاشق شاهزاده کشور بشم وقتی میدونستم اشتباهه؟

و حالا، بهترین کار این است که از او فاصله بگیرم. این برای هر دوی ما بهترین گزینه است....
💔🥀
دیدگاه ها (۰)

پرنسس ناخواسته

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)پارت ۲**ویو آت**ساعتم داشت تیک‌تیک می‌...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : Sixویوی جونگ کوک :اصلا نمی‌دونست...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

وقتی هم دانشگاهی بودید و Part:⁴حتی فکرشم بهم حالت تهو دست م...

🌱دکتر گفته نباید بهت فکر کنم گفته اگه عادت کنم به فکر نکردن ...

درخواستیاز نفرت تا عشقPART: 1ویو ات: با صدای مامانم از خواب ...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²⁰افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط