{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی

پارت ۱

هوای اتاق سرد بود، اما گرمای تنِ جونگ‌کوک روی صندلی چرمی بزرگش با حرارتِ خونی که توی شقیقه‌هاش می‌جوشید، همخونی نداشت. خیره به صفحه گوشیِ روشن روی میز مانیتور بود. نور آبیِ صفحه روی صورتش می‌افتاد؛ روی لبِ پیرسینگ‌دارش که از شدت فشار دندان‌ها رنگ باخته بود و ابروی پیرسینگ‌دارش که با هر تپش شقیقه‌اش منقبض می‌شد.

روی صفحه گوشی، چند عکس و یک پیام کوتاه خودنمایی می‌کرد:

«رئیسِ جئون… اینم از ملکه معصومت. وقتی تو درگیر معاملات بودی، داشت به مدرست ثابت می‌کرد به کی وفاداره…»

عکس‌ها واضح بودند. ا.ت، دخترِ کوچیک و معصومی که جونگ‌کوک تمام دنیای کثیفش رو به پاش ریخته بود، کنار یک پسر غریبه توی کافه نزدیک مدرسه نشسته بود و پسر دستش رو روی دست ا.ت گذاشته بود.

درِ اتاق با صدای بلندی باز شد. ا.ت با کیف مدرسه روی دوشش، نفس‌نفس‌زنان وارد شد. هنوز بوی بارون و کتاب‌های دبیرستان رو می‌داد. نگاهش به چهره‌ی برافروخته و چشم‌های قرمز جونگ‌کوک افتاد و بند دلش پاره شد.

جونگ… جونگ‌کوک؟ چی شده؟ چرا انقدر زود گفتی بیام عمارت؟ من هنوز…
صدای شکستن لیوانِ ویسکی روی زمین، حرف رو توی دهن ا.ت ماساند. جونگ‌کوک از جا بلند شد. قد بلند و هیکل تنومندش مثل یک سایه سنگین روی سر ا.ت فرود اومد. توی دو قدمی‌اش ایستاد. بوی الکل و تنباکوی تلخ از تنش بلند می‌شد.

خفه شو! (صدای جونگ‌کوک بم، خش‌دار و لرزان از خشم بود). خفه شو ا.ت!
ا.ت عقب عقب رفت تا به در بسته خورد. دستش رو روی سینهء لرزونش گذاشت:

چ… چی کار کردم؟ مگه چی شده؟ چرا اینجوری نگاهمی‌کنی؟
جونگ‌کوک گوشی رو محکم کوبید روی میز، طوری که صفحه نمایش ترک خورد. خم شد و بازوی ظریف ا.ت رو با دست‌های بزرگ و داغش چنگ زد، طوری که ا.ت از درد ناله‌ای کرد اما جونگ‌کوک اهمیتی نداد. صورتش رو آورد نزدیکِ صورت ا.ت؛ طوری که سردی پیرسینگ لبش به گونه‌ی یخ‌زده‌ی ا.ت خورد.

این چیه؟ (غرید و با دست دیگرش عکس‌ها رو جلوی صورت ا.ت تکون داد). این عوضی کیه هان؟! بهت گفتم دنیا این بیرون کثیفه، گفتم فقط مالِ منی! بهت گفتم اگه به کسی نگاه کنی، روزگارشو سیاه می‌کنم… اونوقت تو رفتی توی کافه پشتِ سر من به ریشم می‌خندیدین؟
اشک توی چشم‌های ا.ت حلقه زد. با تمام وجود سر تکون داد و هق‌هقش بلند شد:

به خدا دروغه! جونگ‌کوک قسم می‌خورم من… من اونو نمی‌شناسم! اومد نشست سر میز، به خدا قسم حتی ندیدمش… ولم کن، دستم شکست!

دروغ نگو! (جونگ‌کوک داد کشید، صدایی که دیوارهای عمارت رو لرزوند). از همه‌ی دنیا گذشتم که فقط تو رو داشته باشم… فکر کردی احمقم؟ فکر کردی نمی‌فهمم داری خسته می‌شی؟ داری به این پسرهای هم‌سن‌وسال تو مدرسه نگاه می‌کنی؟

به روح لارا قسم دروغه! من بهت خیانت نکردم! جونگ‌کوک منو باور کن…

اما اسم «لارا» انگار بنزین روی آتش خشم جونگ‌کوک ریخت. اونو محکم‌تر تکون داد و تو چشم‌های خیسش زلزد:

اسم اون خواهرت رو وسط نیار! فکر کردی چون نگرانِ اونی، حق داری به من خیانت کنی؟ امشب… امشب هیچ‌کجا نمی‌ری. همین‌جا می‌مونی تا بفهمی به بازی گرفتنِ جونگ‌کوک چه بهایی داره.
جونگ‌کوک با خشم ا.ت رو هل داد روی تختِ بزرگ اتاق، و درِ سنگین اتاق رو از بیرون قفل کرد. صدای چرخش کلید توی قفل، مثل ضربه چکش روی سر ا.ت بود. ا.ت روی زمینِ سرد افتاد و در حالی که دست‌های کبودش رو بغل کرده بود، صدای گریه‌اش توی اتاق تاریک گم شد… و نمی‌دانست این فقط شروعِ یک کابوسِ بی‌بازگشت است
دیدگاه ها (۸)

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁵ا/ت با نگرانی گوشی رو روی میز گذاشت.ا/ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط