🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...

پارت پنجم: راز خانوادگی جونگکوک!

ساعت ۹ شب – عمارت تهیونگ

همه دور میز شام نشسته بودند.

جونگکوک مشغول خوردن بستنی شکلاتی‌اش بود و تهیونگ کنارش نشسته بود.

جیمین: «کوک، واقعاً سه تا بستنی خوردی؟!»

جونگکوک: «خب که چی؟»

جیمین: «هیچی، فقط شکمت درد نگیره!»

جونگکوک: «جیمین! 😭»

تهیونگ دستمالی برداشت و گوشه لب جونگکوک را پاک کرد.

تهیونگ: «آروم‌تر بخور، عزیزم.»

جونگکوک: «چشم!»

بونگی رو به جیهوپ گفت:

بونگی: «هیونگ، چرا این‌قدر ساکتی؟»

جیهوپ: «چیزی نیست.»

جیمین: «دروغ می‌گه. از وقتی شام شروع شده داره به گوشیش نگاه می‌کنه.»

جیهوپ گوشی را داخل جیبش گذاشت.

اتاق کار تهیونگ

چند دقیقه بعد، تهیونگ وارد اتاقش شد.

جیهوپ جین و نامجون منتظرش بودند.

تهیونگ: «خب، چی شده؟»

جیهوپ گوشی‌اش را روی میز گذاشت.

جیهوپ: «این پیام رو دریافت کردم.»

تهیونگ پیام را خواند.

تهیونگ: «راز خانوادگی جونگکوک؟»

جین: «ممکنه کسی بخواد با این پیام‌ها بترسونتش.»

نامجون: «باید بفهمیم منظورش از راز خانوادگی چیه.»

جیهوپ: «من فقط می‌خوام جونگکوک اذیت نشه.»

تهیونگ: «هیچ‌کس حق نداره آرامشش رو به هم بزنه.»

اتاق جونگکوک

جونگکوک روی تخت دراز کشیده بود و با گوشی‌اش بازی می‌کرد.

در اتاق باز شد.

تهیونگ: «خرگوشم، بیداری؟»

جونگکوک: «آرههه، بیا اینجا.»

تهیونگ کنار او نشست.

جونگکوک: «امشب پیشم می‌مونی؟»

تهیونگ: «مگه می‌شه نَمونم؟»

جونگکوک سرش را روی شانه تهیونگ گذاشت.

جونگکوک: «تهیونگ؟»

تهیونگ: «جان دلم؟»

جونگکوک: «تو از خانواده من چیزی می‌دونی که من نمی‌دونم؟»

تهیونگ برای لحظه‌ای ساکت شد.

تهیونگ: «چرا اینو می‌پرسی؟»

جونگکوک: «نمی‌دونم... فقط یه حس عجیبی دارم.»

تهیونگ موهایش را نوازش کرد.

تهیونگ: «هر چیزی باشه، با هم می‌فهمیم.»

جونگکوک لبخند زد و گونه تهیونگ را بوسید.

جونگکوک: «دوستت دارم.»

تهیونگ: «من بیشتر، کوچولوی من.»

ساعت ۱۱ شب – اتاق هوسونگ

جیهوپ پشت لپ‌تاپ نشسته بود.

ناگهان یک فایل قدیمی پیدا کرد.

روی فایل نوشته شده بود:

JEON JUNGKOOK – FAMILY RECORD

جیهوپ با تعجب فایل را باز کرد.

داخل آن یک عکس قدیمی از جونگکوک در کودکی وجود داشت.

اما چیزی که توجهش را جلب کرد، نوشته پایین عکس بود:

«پرونده خانوادگی جئون جونگکوک – محرمانه»

جیهوپ: «این دیگه چیه؟»

همان لحظه در اتاق باز شد.

جونگکوک: «هیونگ؟ هنوز بیداری؟»

جیهوپ سریع لپ‌تاپ را بست.

جیهوپ: «آره کوچولو. چیزی شده؟»

جونگکوک: «نه، فقط اومدم بگم شب بخیر.»

جیهوپ لبخند زد.

جیهوپ: «شب بخیر، خرگوش کوچولو.»

جونگکوک بیرون رفت.

جیهوپ دوباره به لپ‌تاپ نگاه کرد.

جیهوپ: «باید بفهمم این پرونده چرا محرمانه شده...»
دیدگاه ها (۰)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت هشتم: فایل گمشدهصدای قدم‌ها در سالن خالی ایستگاه پیچید....

فاصله یک لبخند تا جنون

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔(میخوای پارت 𝟐𝟔 رو بخونی؟ تو کامنتاس...

𓆩 پارت ۴۹ 🖤🥀 𓆪چند ساعت بعد، پزشک از اتاق بیرون اومد.پزشک: حا...

part 63اتاق آلینا//جیمین« خوب کار اتاق هم تموم شد»جونگکوک« خ...

چند پارتی

شاگرد لوس من

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط