پارت ۱۴

دازای:عه عه چیبی جان من تازه دارم خوب میشما نکنه می خوای بازم برم بیمارستان بعد بیان بگن دوست پسرتون رفته تو کما و تا چند سال به هوش نمیاد آخه چقدر تو بی رحمی
چویا:این چه حرفاییه که میزنی به خدا از دستت ۱۰ سال پیر شدم تو کجا دوست پسرمی
دازای*ای خدا این چقدر واکنشش هاش بامزس حتی وقتی عصبانیه بامزه تر هم میشه
دازای:شاید الان نباشم اما کی از فردا خبر داره
چویا*مطمئنم یعد از این حرفش سرخ سرخ شدم
چه طوری این حرفا رو میزنه من دیگه موندم فکر کنم باید یه روش جدید رو امتحان کنم
چویا:آره راست میگی مثلا کی می دونه اگه الان یه لگد به شکمت بزنم تا کجا پرت میشی نه؟
دازای:عاااا می دونی چویا من فکر کنم باید برم استراحت کنم تا زود تر خوب بشم موافقی
چویا:هه ترسیدی
دازای:من ؟ ترس؟ عمرا
چویا:باشه باشه منم باور کردم........ من میرم یه چیزی پیدا کنم بخورم چیزی نمی خوای
دازای: چرا می خوام....تو رو می خوام
چویا:دازاااایییی مسخره بازی در نیار
دازای:باشه باشه.......یه قهوه همین
چویا*دو تا قهوه با یه کیک بردم تا باهم بخوریم باهم نشستیم تا خواستم یه تیکه کیک داخل دهنم بزارم گوشیم زنگ خورد،حتی نمی ذارن یه لحظه راحت بشینم ، گوشیمو نگاه کردم و دیدم کویو سانه بهش سپرده بودم تا راجب اون فرد تحقیق کنه و بهم خبر بده
دازای:کیه؟
چویا:یکی از دوستام تو کیک رو بخور من سریع بر می گردم
چویا:سلام کویو سان
کویو:سلام چویا چطوری چرا صدات گرفتس نکنه باز تا صبح بیدار موندن و شراب خورون رو شروع کردی قسم می خورم اگه این کار رو کرده باشی میام موهاتو از ریشه می کشم
چویا:نه نه فقط خسته شدم این چند وقت، خودت خوب می دونی از اون کاری که بهت گفتم چیزی دستگیرت شد
کویو:آره یکی از دوستام تو اداره پلیس کار می کنه منم بهش زمان و مکان رو گفتم اونم به نحو احسنت کارو انجام داد اطلاعات اون فرد رو برات تا شب می فرستم
چویا:ممنونم ببخشید به زحمت انداختموتون
کویو:دیوونه شدی این کار جای اون لطفی که برام کردی رو نمیگیره من فعلا باید برم کاری نداری
چویا:نه بازم ممنون فعلا

دازای*برای چی نمیاد قهوه سرد شد همش سعی می کنم نزدیکش شم اما اون همش از من دوری می کنه و من....من حتی نمی دونم چه جوری بهش راجب حسم حرف بزنم می دونم فقط چند هفته از آشناییمون می گذره اما از این مطمئنم که حسی که بهش دارم واقعیه چون من از اعماق قلبم اونو رو دوست دارم ولی مشکل اصلی اینه که اگه بهش بکم اون چی میگه چون به نظر میرسه هنوز درگیر کسیه که قبلا دوسش داشته و من فکر نکنم بتونم جای اونو براش بگیرم
چویا:خوب من اومدم
دازای:.......
دیدگاه ها (۸)

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

بهار بدون تو

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

ابلیس

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

دازای:موری سان من کار رو نمیکنم..نمیخوام برم- و حرفم و سیلی ...

سناریو دازای

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

خوب خوب دوزتان گلماین فیک ازدواج اجباری بزودی قراره تموم شه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط