لیلیوم خون سرد ( پارت ۲۲)
یونا چنان در دنیای گوشیاش غرق شده بود که انگار هیچ صدایی از دنیای واقعی به گوشش نمیرسید. انگشتانش با سرعت روی صفحه میلغزیدند، گویی در میان دوستانش در یک گپِ داغ و پر از پیامهای ریز و درشت گم شده بود. موهایش را با دستهایش حالت میداد؛ گاهی کنار میزد، گاهی جمع میکرد، انگار در دنیای خودش مشغول انجام کارهای مهمی بود.
دایانا اکاردی، که تا همین لحظه داشت با شوق و ذوق از بحث کاری تعریف میکرد، ناگهان متوجه شد که توجه یونا کاملاً پرت است. ولی به جای اینکه ناراحت شود یا سرزنش کند، نگاهش روی مژههای بلند و قشنگ یونا ثابت ماند.
با لحنی که انگار تازه کشف بزرگی کرده باشد، گفت:
«وای یونا جان! چقدر مژههات بلند و قشنگه! معلومه خیلی به خودت میرسی.»
و بعد، انگار که این یک بهانه خوب باشد برای شروع یک گفتگوی جدید، دایانا ادامه داد:
«همیشه همینطور مرتب و مرتب بودی؟ چقدر خوبه آدم وقتی میبینه جوونها اینقدر به ظاهرشون اهمیت میدن.»
حرفهای دایانا بیشتر شبیه تعریف و تمجید بود تا سوال، اما لحنش کنجکاوانه بود. انگار داشت تلاش میکرد تا از این سکوتِ میانِ دو نسل، پلی بزند.
یونا، هنوز انگشتانش در حال رقصیدن روی صفحه گوشی بود، سرش را کمی بالا آورد. به نظر میرسید تازه متوجه شده کسی با او حرف میزند. یک لبخندِ خیلی کمرنگ و سریع روی لبش نشست و دوباره سرش را به گوشی برگرداند.
«ممنونم، خاله.»
و بعد دوباره غرق دنیای مجازیاش شد.
اینجا دیهگو، با آن پوزخندِ همیشگیاش، حتماً داشت این صحنه را مثل یک نمایشِ کمدیِ تلخ تماشا میکرد.
مادرش داشت تلاش میکرد رابطهسازی کند، و یونا هم انگار در یک سیارهی دیگر زندگی میکرد.
-
دایانا اکاردی، که تا همین لحظه داشت با شوق و ذوق از بحث کاری تعریف میکرد، ناگهان متوجه شد که توجه یونا کاملاً پرت است. ولی به جای اینکه ناراحت شود یا سرزنش کند، نگاهش روی مژههای بلند و قشنگ یونا ثابت ماند.
با لحنی که انگار تازه کشف بزرگی کرده باشد، گفت:
«وای یونا جان! چقدر مژههات بلند و قشنگه! معلومه خیلی به خودت میرسی.»
و بعد، انگار که این یک بهانه خوب باشد برای شروع یک گفتگوی جدید، دایانا ادامه داد:
«همیشه همینطور مرتب و مرتب بودی؟ چقدر خوبه آدم وقتی میبینه جوونها اینقدر به ظاهرشون اهمیت میدن.»
حرفهای دایانا بیشتر شبیه تعریف و تمجید بود تا سوال، اما لحنش کنجکاوانه بود. انگار داشت تلاش میکرد تا از این سکوتِ میانِ دو نسل، پلی بزند.
یونا، هنوز انگشتانش در حال رقصیدن روی صفحه گوشی بود، سرش را کمی بالا آورد. به نظر میرسید تازه متوجه شده کسی با او حرف میزند. یک لبخندِ خیلی کمرنگ و سریع روی لبش نشست و دوباره سرش را به گوشی برگرداند.
«ممنونم، خاله.»
و بعد دوباره غرق دنیای مجازیاش شد.
اینجا دیهگو، با آن پوزخندِ همیشگیاش، حتماً داشت این صحنه را مثل یک نمایشِ کمدیِ تلخ تماشا میکرد.
مادرش داشت تلاش میکرد رابطهسازی کند، و یونا هم انگار در یک سیارهی دیگر زندگی میکرد.
-
- ۹۸۰
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط