....پارت سیزدهم....
part:13
پارت ۱۳ — اولین سرنخ
چند روز دیگر هم گذشت.
سوهی کمکم به زندگی در عمارت عادت کرده بود.
صبحها بیشتر وقتش را با یونا میگذراند؛ با او نقاشی میکشید، عروسکبازی میکرد و گاهی فقط کنارش مینشست.
یونا هنوز حرف نمیزد.
اما حالا دیگر وقتی سوهی وارد اتاقش میشد، فرار نمیکرد.
حتی بعضی وقتها خودش دست سوهی را میگرفت و با خودش میبرد.
همین برای سوهی کافی بود.
اما یک چیز هنوز ذهنش را درگیر میکرد.
ترس یونا از یونگی.
هر بار یونگی نزدیکش میشد، رفتار یونا عوض میشد.
و سوهی نمیتوانست دلیلش را بفهمد.
---
آن روز ظهر...
سوهی در آشپزخانه ایستاده بود و برای یونا میوه آماده میکرد.
یونا روی صندلی نشسته بود و پاهای کوچکش را تکان میداد.
سوهی بشقاب میوه را جلویش گذاشت.
— بفرما.
یونا لبخند کوچکی زد.
سوهی کنارش نشست.
— یونا...
دختر کوچولو سرش را بالا آورد.
سوهی چند لحظه مردد ماند.
— میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
یونا نگاهش کرد.
سوهی آرام پرسید:
— بابات رو دوست داری؟
یونا چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد نگاهش را پایین انداخت.
سوهی سریع گفت:
— اگه نمیخوای جواب بدی، اشکالی نداره.
یونا چیزی نگفت.
فقط تکهای سیب برداشت.
سوهی موضوع را عوض کرد.
— امروز دوست داری بریم حیاط؟
یونا سریع سرش را بالا آورد.
این بار با خوشحالی سر تکان داد.
سوهی خندید.
— پس بعد از ناهار میریم.
یونا لبخند زد.
اما درست همان لحظه، یکی از خدمتکارهای قدیمی وارد آشپزخانه شد.
زن با دیدن سوهی ایستاد.
— خانم...
— بله؟
— آقای یونگی گفتهاند امروز کسی بدون اجازه وارد بخش پشتی عمارت نشود.
سوهی ابرو بالا انداخت.
— بخش پشتی؟
زن سریع گفت:
— بله.
— چرا؟
خدمتکار چند ثانیه سکوت کرد.
— نمیدونم، خانم.
بعد بشقاب دیگری برداشت و از آشپزخانه خارج شد.
سوهی نگاهش کرد.
حس عجیبی پیدا کرده بود.
بخش پشتی عمارت...
چرا ورود به آن ممنوع بود؟
یونا ناگهان دست سوهی را گرفت.
سوهی به او نگاه کرد.
دختر کوچولو به سمت راهرو اشاره کرد.
بعد سرش را تکان داد.
انگار میخواست بگوید نه.
سوهی آرام پرسید:
— اونجا نریم؟
یونا دوباره سر تکان داد.
سوهی چیزی نگفت.
اما همان لحظه یک سؤال جدید در ذهنش شکل گرفت.
یونا از بخش پشتی عمارت هم میترسید؟
---
شب...
یونگی دیر به خانه برگشت.
سوهی در سالن منتظرش بود.
یونگی کتاش را درآورد.
— یونا کجاست؟
— خوابیده.
یونگی سر تکان داد.
سوهی چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
— یونگی...
— هوم؟
— چرا کسی اجازه نداره وارد بخش پشتی عمارت بشه؟
دست یونگی برای لحظهای متوقف شد.
نگاهش مستقیم روی سوهی نشست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی سرد گفت:
— چون اونجا اتاق کار قدیمی منه.
سوهی اخم کرد.
— همین؟
— آره.
یونگی از کنارش رد شد.
اما سوهی هنوز نگاهش میکرد.
چیزی در جواب یونگی درست به نظر نمیرسید.
و او نمیدانست...
اولین سرنخ را همین امروز پیدا کرده است.
ادامه دارد......🌙
#فیک#رمان
پارت ۱۳ — اولین سرنخ
چند روز دیگر هم گذشت.
سوهی کمکم به زندگی در عمارت عادت کرده بود.
صبحها بیشتر وقتش را با یونا میگذراند؛ با او نقاشی میکشید، عروسکبازی میکرد و گاهی فقط کنارش مینشست.
یونا هنوز حرف نمیزد.
اما حالا دیگر وقتی سوهی وارد اتاقش میشد، فرار نمیکرد.
حتی بعضی وقتها خودش دست سوهی را میگرفت و با خودش میبرد.
همین برای سوهی کافی بود.
اما یک چیز هنوز ذهنش را درگیر میکرد.
ترس یونا از یونگی.
هر بار یونگی نزدیکش میشد، رفتار یونا عوض میشد.
و سوهی نمیتوانست دلیلش را بفهمد.
---
آن روز ظهر...
سوهی در آشپزخانه ایستاده بود و برای یونا میوه آماده میکرد.
یونا روی صندلی نشسته بود و پاهای کوچکش را تکان میداد.
سوهی بشقاب میوه را جلویش گذاشت.
— بفرما.
یونا لبخند کوچکی زد.
سوهی کنارش نشست.
— یونا...
دختر کوچولو سرش را بالا آورد.
سوهی چند لحظه مردد ماند.
— میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
یونا نگاهش کرد.
سوهی آرام پرسید:
— بابات رو دوست داری؟
یونا چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد نگاهش را پایین انداخت.
سوهی سریع گفت:
— اگه نمیخوای جواب بدی، اشکالی نداره.
یونا چیزی نگفت.
فقط تکهای سیب برداشت.
سوهی موضوع را عوض کرد.
— امروز دوست داری بریم حیاط؟
یونا سریع سرش را بالا آورد.
این بار با خوشحالی سر تکان داد.
سوهی خندید.
— پس بعد از ناهار میریم.
یونا لبخند زد.
اما درست همان لحظه، یکی از خدمتکارهای قدیمی وارد آشپزخانه شد.
زن با دیدن سوهی ایستاد.
— خانم...
— بله؟
— آقای یونگی گفتهاند امروز کسی بدون اجازه وارد بخش پشتی عمارت نشود.
سوهی ابرو بالا انداخت.
— بخش پشتی؟
زن سریع گفت:
— بله.
— چرا؟
خدمتکار چند ثانیه سکوت کرد.
— نمیدونم، خانم.
بعد بشقاب دیگری برداشت و از آشپزخانه خارج شد.
سوهی نگاهش کرد.
حس عجیبی پیدا کرده بود.
بخش پشتی عمارت...
چرا ورود به آن ممنوع بود؟
یونا ناگهان دست سوهی را گرفت.
سوهی به او نگاه کرد.
دختر کوچولو به سمت راهرو اشاره کرد.
بعد سرش را تکان داد.
انگار میخواست بگوید نه.
سوهی آرام پرسید:
— اونجا نریم؟
یونا دوباره سر تکان داد.
سوهی چیزی نگفت.
اما همان لحظه یک سؤال جدید در ذهنش شکل گرفت.
یونا از بخش پشتی عمارت هم میترسید؟
---
شب...
یونگی دیر به خانه برگشت.
سوهی در سالن منتظرش بود.
یونگی کتاش را درآورد.
— یونا کجاست؟
— خوابیده.
یونگی سر تکان داد.
سوهی چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
— یونگی...
— هوم؟
— چرا کسی اجازه نداره وارد بخش پشتی عمارت بشه؟
دست یونگی برای لحظهای متوقف شد.
نگاهش مستقیم روی سوهی نشست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی سرد گفت:
— چون اونجا اتاق کار قدیمی منه.
سوهی اخم کرد.
— همین؟
— آره.
یونگی از کنارش رد شد.
اما سوهی هنوز نگاهش میکرد.
چیزی در جواب یونگی درست به نظر نمیرسید.
و او نمیدانست...
اولین سرنخ را همین امروز پیدا کرده است.
ادامه دارد......🌙
#فیک#رمان
- ۷.۷k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط