وقتی میگی طلاق میخوام و بچتون میشنوه...پارت ۳
وقتی چند دقیقه گذشت و خوابش عمیق شد دستمو کشیدم و بلند شدم
رفتم سمت اتاق خودمون و پشت میز ارایشم نشستم و شروع کردم به پاک کردن ارایشم که یدفه در باز شد و جون کوک امد داخل
رفت لبه ی تخت نشست و خیره شد بهم
ولی من بهش محل نزاشتم و بلند شدم رفتم سمت کمد
لباس خوابنو برداشتم و لباسامو دراوردم
که یهو دستاش حلقه شد دورم
ا.ت:برو اونطرف میخوام لباس بپوشم
کوک:نمیخواد بپوشی
ا.ت:میگم برو اونور
کوک:نمیرم
ا.ت:عههه ولم کن دیگههه
کوک:اون حرفت که واقیت نداشت
ا.ت:کدوم حرفمم
کوک: همون که گفتی طلاق بگیرم
ا.ت:چرا واقیت نداشت باشه
کوک:تو که به دخترمون گفتی الکی گفتی و یه چیزی از رو عصبانیت گفتی
ا.ت:من اونجوری به اون گفتم که یه وقت استرس نگیره و ناراحت نشه
کوک:باور نمیکنم ا.ت
ا.ت:باوررکن منکه بهت گفتم از خودت و این رفتارات خسته شدمم
دستاشو از دورم ازاد کرد
خیلی عصبی و کلافه بود
حقته جون کوک حقته
کوک:ببین ا.ت من چنوبار دیگه بگم از این رفتارای شوهر خواهرت خوشم نمیاد
من نمیخوام کسی بهت دست بزنه و تا این حد بهت نزدیک بشه و از این شوخیا بکنه فهمیدنش انقدر برات سخته
ا.ت:برام سخت نیست چون مثل تو ادم نفهم و بیشعوری نیستم تویی که نفهمی که بعد چند سال هنوز نتونستی به این چیزا عادت کنی!پس بهتره جداشیم
کوک:ا.تت منو از اینی که هستم دیونه تر نکننن انقدرررر نگوو جداشیمم جداشیمم
ا.ت: پس چی باید بگمم باید بگم جداشیم جداشیم جداشیم
یهو یجوری نگام کرد که واقعا ترسیدم
کوک:فقط دهنتو ببند ا.ت
ا.ت:نمیخوام ببندمم
یهو امد سمتم و منو چسبوند به کمد دستامو بالای سرم قفل کرد
کوک:ببین ا.ت من حتی اگه بمبرمم تورو طلاق نمیدم و ازت جدا نمیشم اون شوهر خواهر عوضیتم اگه یه بار دیگه از این شوخیا باهات بکنه بخدا قسم زندش نمیزارم بعدشم دیگه نه اون حق داره پاشو تو خونه ی من بزاره نه من سمت خونه ی اون میرم تموم شد!اینارو خوب توی مغزت جا بده خانم جئون!
ازم جدا شد و شروع کرد به دراوردن لباساش و منم خیره موندم بهش
درکش میکردم و میفهمیدم چی میگه
ولی اون چند ساله وارد خانواده ی ماشده
من از همون اولم بهش گفته بودم که ما باهم داختیم ولی بعد چند سال هنوز عادت نکرده
ویو کوک:
متوجه شدم که خیره شده به من
بدون اینکه برگردم سمتش بهش گفتم
کوک:به جی خیره شدی
ا.ت:چ.چی؟
کوک:مگه نمیخواستی لباس بپوشی اون موقه که میگفتی ولم کن میخوام لباس بپوشم الان چرا لخت وایسادی
برگشتم سمتش و خیره شدیم بهم
دستمو بردم لای موهام
کوک:عاح چقدر خستمم برم بخوابم
رفتم رو تخت دراز کشیدم و دستمو گذاشتم رو پیشونیم و چشمامو بستم
ویو ا.ت
همون طوری لخت رفت رو تخت خوابید
وایییی خداااا چرا من نمیتونم با این مرد قهر کنم و برم تو چصص چرا چرااااااااا
(ادامه دارد)
رفتم سمت اتاق خودمون و پشت میز ارایشم نشستم و شروع کردم به پاک کردن ارایشم که یدفه در باز شد و جون کوک امد داخل
رفت لبه ی تخت نشست و خیره شد بهم
ولی من بهش محل نزاشتم و بلند شدم رفتم سمت کمد
لباس خوابنو برداشتم و لباسامو دراوردم
که یهو دستاش حلقه شد دورم
ا.ت:برو اونطرف میخوام لباس بپوشم
کوک:نمیخواد بپوشی
ا.ت:میگم برو اونور
کوک:نمیرم
ا.ت:عههه ولم کن دیگههه
کوک:اون حرفت که واقیت نداشت
ا.ت:کدوم حرفمم
کوک: همون که گفتی طلاق بگیرم
ا.ت:چرا واقیت نداشت باشه
کوک:تو که به دخترمون گفتی الکی گفتی و یه چیزی از رو عصبانیت گفتی
ا.ت:من اونجوری به اون گفتم که یه وقت استرس نگیره و ناراحت نشه
کوک:باور نمیکنم ا.ت
ا.ت:باوررکن منکه بهت گفتم از خودت و این رفتارات خسته شدمم
دستاشو از دورم ازاد کرد
خیلی عصبی و کلافه بود
حقته جون کوک حقته
کوک:ببین ا.ت من چنوبار دیگه بگم از این رفتارای شوهر خواهرت خوشم نمیاد
من نمیخوام کسی بهت دست بزنه و تا این حد بهت نزدیک بشه و از این شوخیا بکنه فهمیدنش انقدر برات سخته
ا.ت:برام سخت نیست چون مثل تو ادم نفهم و بیشعوری نیستم تویی که نفهمی که بعد چند سال هنوز نتونستی به این چیزا عادت کنی!پس بهتره جداشیم
کوک:ا.تت منو از اینی که هستم دیونه تر نکننن انقدرررر نگوو جداشیمم جداشیمم
ا.ت: پس چی باید بگمم باید بگم جداشیم جداشیم جداشیم
یهو یجوری نگام کرد که واقعا ترسیدم
کوک:فقط دهنتو ببند ا.ت
ا.ت:نمیخوام ببندمم
یهو امد سمتم و منو چسبوند به کمد دستامو بالای سرم قفل کرد
کوک:ببین ا.ت من حتی اگه بمبرمم تورو طلاق نمیدم و ازت جدا نمیشم اون شوهر خواهر عوضیتم اگه یه بار دیگه از این شوخیا باهات بکنه بخدا قسم زندش نمیزارم بعدشم دیگه نه اون حق داره پاشو تو خونه ی من بزاره نه من سمت خونه ی اون میرم تموم شد!اینارو خوب توی مغزت جا بده خانم جئون!
ازم جدا شد و شروع کرد به دراوردن لباساش و منم خیره موندم بهش
درکش میکردم و میفهمیدم چی میگه
ولی اون چند ساله وارد خانواده ی ماشده
من از همون اولم بهش گفته بودم که ما باهم داختیم ولی بعد چند سال هنوز عادت نکرده
ویو کوک:
متوجه شدم که خیره شده به من
بدون اینکه برگردم سمتش بهش گفتم
کوک:به جی خیره شدی
ا.ت:چ.چی؟
کوک:مگه نمیخواستی لباس بپوشی اون موقه که میگفتی ولم کن میخوام لباس بپوشم الان چرا لخت وایسادی
برگشتم سمتش و خیره شدیم بهم
دستمو بردم لای موهام
کوک:عاح چقدر خستمم برم بخوابم
رفتم رو تخت دراز کشیدم و دستمو گذاشتم رو پیشونیم و چشمامو بستم
ویو ا.ت
همون طوری لخت رفت رو تخت خوابید
وایییی خداااا چرا من نمیتونم با این مرد قهر کنم و برم تو چصص چرا چرااااااااا
(ادامه دارد)
- ۷.۵k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط