{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زنگ سوم، ساعت ریاضی.

زنگ سوم، ساعت ریاضی.

معلم با صدایی جدی روی تخته نوشت:
"حل کنید: ۳x + ۷ = ۲۵"

بعد رو به کلاس گفت:

معلم: کی می‌تونه بیاد و راه‌حلش رو روی تخته بنویسه؟

چند دست با بی‌میلی بالا رفت، ولی معلم چشمش افتاد به ردیف آخر.

معلم: سوآ؟ تو بیا. تو که تمرکز خوبی داری، درسته؟

چند دانش‌آموز توی ردیف جلو پچ‌پچ کردن.

پسر ۱: اون که فقط درس می‌خونه. ببینیم بلده یا فقط قیافه‌ش زرنگه.

سوآ با دلشوره از جاش بلند شد. قدم‌هاش آروم، ولی سنگین بودن. دست‌هاش رو به هم فشار می‌داد. رفت سمت تخته.

ماژیک رو برداشت. نفسش کمی تند شده بود. معادله رو دوباره توی ذهنش مرور کرد. عددها رو نوشت، مرحله‌به‌مرحله، اما...

صدایی از ته کلاس اومد:

پسر ۲: نکنه الان خون‌دماغ شه؟ مثل دیروز!

خنده‌ی ریز چند نفر بلند شد.

سوآ لحظه‌ای ایستاد. قلبش تند می‌زد. سعی کرد بی‌تفاوت باشه، ولی دستش لرزید. فشار زیاد… اضطراب… صدای خنده… و ناگهان—

قطره‌ای خون، بی‌صدا از دماغش چکید روی زمین سفید کنار تخته.

کلاس ساکت شد.

دختر ۱ (آهسته): وای خدای من...

معلم سریع جلو اومد.

معلم: سوآ، بشین. مشکلی نیست. یکی دستمال بیاره لطفاً.

سوآ سرش پایین بود. بدون حرف، بدون نگاه کردن به کسی، آروم برگشت سمت صندلیش. صورتش داغ بود. چشم‌هاش پشت شیشه‌های عینک لرز می‌زد. یه قطره اشک بی‌صدا ریخت، ولی سریع پاکش کرد.

بقیه روز در سکوت گذشت. حتی معلم‌ها هم زیاد باهاش حرف نزدن. هیچ‌کس نیومد کنارش بشینه زنگ تفریح.

و بعد از ظهر، درست وقتی سوآ رسید خونه، دید شوگا پشت در وایساده. اخم‌کرده، با گوشی توی دست.

شوگا: مدرسه زنگ زده.

سوآ با صدای آرومی گفت:

سوآ: می‌دونم...

شوگا: گفتن خون‌دماغ شدی جلوی کلاس. گفتن مضطربی. گفتن باید "حمایت روحی" بشی. مسخره‌ست.

سوآ چیزی نگفت.

شوگا: من نمی‌دونم این چیزا یعنی چی. روان‌شناس؟ مراقبت عاطفی؟ من فقط یه سرپرستم، نه پرستار.

سوآ به کفش‌هاش خیره شد. پچ‌پچ‌وار گفت:

سوآ: نمی‌خواستم باعث دردسر بشم.

شوگا: شدی. همین الانم شدی.

و بدون حرف بیشتر، رفت داخل. در رو محکم بست.

سوآ ایستاده بود. هنوز کفشاشو درنیاورده بود. هنوز کیفش رو زمین نذاشته بود.

همون‌جا ایستاده بود، خجالت‌زده‌تر از همیشه، و بی‌صدا.
دیدگاه ها (۱)

دو روز بعد از اتفاق کلاس ریاضی، تماس رسمی از مدرسه به پرورشگ...

صبح روز بعد، نور از لای پرده‌ها می‌تابید. سوآ بیدار شده بود،...

سپیده هنوز نزده بود. هوا خاکستریِ نیمه‌تاریکی داشت که نه شب ...

زنگ اول که خورد، صدای جمعیت مثل موجی توی سالن پیچید. بچه‌ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط