old love is back-part 1

سه سال از روزی که دوستاش ترکشون کرده بود تک دخترشون رو سپرده بودن بهش میگذشت. نگهداری از یه بچه ی دو ساله شاید به ظاهر اسون بود ولی در اصل کار سختی بود مخصوصا برای کسی که صبح تا شب درگیر کار های شرکتش هست. تلفن زنگ خورد و منشی اعلام کرد کسی درخواست ملاقات داره. با اجازه دادنش اجوما وارد اتاق شد.
اجوما:پسرم همونطور که خواستی گشتم چندتا پرستار مطابق صفت هایی که بهم گفته بودی برای سومی کوچولو پیدا کردم.
چان:مرسی اجوما. بفرما بشین.
اجوما روی کاناپه ی توی اتاق نشست و چان هم کنارش
اجوما:خب ببین طبق شرایطی که تو میخواستی همش این 5 تا پرستار بودن. لیستشو ببین، هر کدوم که مناسب تر بود به نظرت بگو برم باهاش صحبت کنم
چان لیست رو از اجوما گرفت و شروع کرد به خوندن، نفر اول، نفر دوم، نفر سوم، نفر چهارم ولی وقتی به نفر پنجم رسید با دیدن عکس سه در چهار بالای صفحه و مشخصات فرد صدایی توی مغزش پیچید و خاطراتش رو تازه کرد
+چانا اون دختره مینجی داره ازدواج میکنه. با یه ادم خیلی پولدار. هرچند سن طرف خیلی زیاده و قبلا یه زن هم داشته که مرده
-یعنی همینقدر زود از دستش دادم؟حتی قبل از اینکه بهش بگم من برای قهوه نمیام به اون کافه؟
با یاداوری اون خاطرات تصمیم گرفت نفر اخر رو انتخاب کنه و قرار شد فردا اجوما دختره رو بیاره عمارت تا هم با سومی هم با چان اشنا بشه. اون شب برای چانی که قرار بود عشقش رو ببینه به این زودیا صبح نمیشد. صدها بار یا شایدم هزاران بار توی تخت غلت خورد تا خوابش ببره اما امکان نداشت بتونه بخوابه. بالاخره ساعت ها گذشت و زمان ملاقات فرا رسید. یکی از خدمه گفت که اجوما با اون دختر رسیده. چان هم سومی کوچولو رو بغل کرد و رفتن طبقه پایین. با دیدن استایل همیشگی دختر که شامل یه تیشرت ساده و شلوار لی بود کمی تعجب کرد. حداقلش با ازدواج با یک فرد پولدار نباید تجملاتی نر بگرده؟ دختر با دیدن چان تعظیمی کرد و با لبخندی گرم ازشون پذیرایی کرد.
مینجی:من کیم مینجی هستم اقای بنگ
چان:مثل اینکه منو میشناسی. اجوما قوانین و شرط ها رو بهش گفتی؟
اجوما:بله پسرم همه رو بهش توضیح دادم
مینجی:سلام پرنسس کوچولو. تو چقدر خوشگلی(رو به سومی)
سومی فقط لبخند دندون نمایی زد. مینجی سومی رو از بغل چان گرفت
چان:از امروز کارت شروع میشه. اتاقت هم نزدیک اتاق سومی هست. اگر چیزی نیاز داشتی به اجوما بگو. من دیگه رفتم
بعد رفتن چان، مینجی سومی رو برد سمت اتاقش تا باهاش بازی کنه، براش غذا درست کرد، باهاش بازی کرد، براش قصه خوندن و شب هم توی تخت خوابش سومی رو خوابوند و خودشم از شدت خستگی همونجا خوابش برد....
ماه ها و روز ها گذشتن. همون قدر که مینجی وابسطه ی سومی شده، سومی هم وابسطه مینجی بود. امروز چان خونه بود. روی مبل نشسته بود و به اون دوتا که دارن دور تا دور خونه میدون نگاه میکرد. سومی داشت از دست هیولا فرار میکرد و این دفعه پرید بغل باباش.
مینجی:سومیا الان میام میگیرم میخورمت
سومی:نه نه نه من بغل بابامم(با لحن بچه 3 ساله)
گوشی مینجی زنگ خورد و مینجی رفت که جواب بده. توی اون فاصله چان تصمیم گرفت نظر دخترش رو درباره کاری که میخواد انجام بده بپرسه
چان:پرنسسم دوست داشتی مینجی مامانت بود؟
سومی:اوهوم. میشه مامانم باشه؟تولوخدا
چان:چرا که نه. اصلا از فردا میکنیمش مامانت.
با اومدن مینجی، سومی پرید بغلش
سومی:اخ جون قراره مامانم بشی
مینجی با قیافه ای شبیه به علامت سوال به سومی نگاه کرد و بعد به چانی که داشت میومد سمتش. چان سومی رو از بغل مینجی گرفت و فرستادش که بره پیش اجوما خوراکی بخوره
چان:میدونم منو میشناسی کیم مینجی. اون شب صداتو شنیدم از اتاق سومی
مینجی ار خجالت سرخ شد. خوبه اون شب نگفته بود یه بار در اتاق باز بوده و بالاتنه ی لخ.ت چان رو دیده
چان:خب پس باید بهت بگم چرا هر روز میومدم کافه
یه قدم سمت مینجی جلو اومد
چان:دوستت دارم و مطمعنم از اینکه تو هم همین حس رو داری. باقی زندگیت رو با من شریک میشی؟
«فیک درخواستی از چان، 2 پارت داره»
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
دیدگاه ها (۰)

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡پارت چهارم╰┈─────...

چان برادر ناتنی تو بود و ازت پنج سال بزرگتر بود قدش ۱۸۷ بود ...

intertwined fate of two enemies-part 20

پارت ۲۲

dark life = 40

خوب خوب دوزتان گلماین فیک ازدواج اجباری بزودی قراره تموم شه ...

سلام به شما خوشگلی من امروز با یه خبر خوب اومدم براتون ادامه...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط