تکپارتی : کدهای قلب من
تکپارتی : کدهای قلب من
هوای بارونی سئول شیشههای کافه رو تار کرده بود. ا.ت با یک دست فنجان قهوه گرم رو گرفته بود و با دست دیگه، با استرس صفحه تبلتش رو بالا و پایین میکرد. روی میز، پر از برگه و یادداشت بود؛ پروژهی طراحی بازی دانشگاهیشون فردا صبح باید تحویل داده میشد و تیمی که با هم کار میکردن، وسط کار جا زده بود و او مجبور بود همهی بخش برنامهنویسی و گرافیکش رو خودش یکتنه جمع کنه.
صدا زنگ در کافه بلند شد و چتر مشکی رنگی تکون خورد. مردی با هودی لش مشکی، کلاه هودی روی سر و ماسک مشکی که نیمکت صورتش رو پوشونده بود، سریع وارد شد. قبل از اینکه کسی بخواد بهش نگاه خیرهای بکنه، خودش رو رسوند میز گوشهی کافه و کلاه و ماسک رو کشید پایین.
جونگکوک بود؛ نامزد کلهشق و به شدت جذابش که به عنوان طراح ارشد سهبعدی توی یک استودیوی بازیسازی بزرگ کار میکرد و امروز کلی پروژه سنگین داشت.جونگکوک نفس عمیقی کشید، کیفش رو روی صندلی پرت کرد و روی صندلی روبهرویی ا.ت نشست. نگاه خستهاش بلافاصله به قیافه پریشون ا.ت، موهای نامرتب و لیوان نیمهخورده آمریکانو افتاد.
جونگکوک: «باز هم داری به خاطر این پروژه جون میکنی، درسته؟ مگه نگفتم دیشب زود بخوابی؟»
ا.ت با صدای نالان سرش رو بلند کرد و گفت:
«جونگکوک! تیمی که همراهم بود دیشب پرید! پشیمون شدن و پروژه رو گذاشتن رو دوش من. هم گرافیکش مونده، هم بخش کدهای تعاملی شخصیت اصلی. تا فردا صبح ساعت ۸ وقت دارم! دارم سکته میکنم!»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد، دستای سرد ا.ت رو بین دستای گرمش گرفت و نوازش کرد:
«آروم باش بیبی. مگه من مُردم؟ من اینجام.»
ا.ت نگاه امیدوارانهای بهش انداخت: «واقعاً کمکم میکنی؟ تو خودت امروز پروژه داشتی!»جونگکوک نگاهی به ساعت مچیش انداخت و با لبخندی شیطنتآمیز گفت:
«پروژهی من مال شرکت بود، پروژهی تو مال قلب منه. کدومش مهمتره؟ معلومه این!»
همون لحظه لپتاپ و تبلت رو جابهجا کرد. آستین هودیش رو بالا زد و با تسلط کامل شروع کرد به نوشتن کدها و اصلاح مدلهای سهبعدی. سرعت انگشتای کشیدهاش روی کیبورد خیرهکننده بود. ا.ت با چشمای گرد شده بهش خیره شده بود؛ ترکیبی از یک نابغه بازیسازی و مردی که وقتی پای ا.ت وسط میبود، همهی خستگیهاش رو فراموش میکرد.
ساعت ۳ نصف شب بود. کافه خلوت شده بود و بوی قهوه و بارون فضای عجیبی ساخته بود. ا.ت سرش رو روی میز گذاشته بود و چشمهاش داشت بسته میشد که جونگکوک آروم زد روی شونهاش.
جونگکوک: «خانم مهندس! بلند شو کار تموم شد. یک باگ کوچیک داشت که فیکسش کردم. بازی کامل و بینقص اجرا میشه.»ا.ت نیمخیز شد و صفحه لپتاپ رو نگاه کرد. شخصیت بازی دقیقاً همون چیزی بود که میخواست؛ حتی شخصیت اصلی شبیه به خود جونگکوک طراحی شده بود که یک کاپشن چرمی پوشیده بود و لبخند خرگوشی معروفش روی لبش بود!
ا.ت با تعجب زد به بازوی جونگکوک: «این چیه گذاشتی روی کاراکتر؟!»
جونگکوک با خنده دستش رو دور شونه ا.ت انداخت، کشیدش تو بغل خودش و گفت:
«این طوری هر بار استوادت پروژهات رو باز کنه، یاد من میافته که چه نامزد نابغه و جذابی داری! تازه…»
جونگکوک کمی خم شد و لب زد:
«این جایزهی من برای نجات پروژهات کجاست؟»
ا.ت خندید، دستاش رو دور گردن جونگکوک حلقه کرد و آروم روی گونهاش رو بوسید.
«اینم جایزهات، آقای طراح جذاب!»جونگکوک ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت:
«این خیلی حساب کتابش کمه… ولی خب، برای امشب قبول میکنم. حالا پاشو بریم خونه که هم خستهای، هم فردا باید با نمره کامل پروژه رو ارائه بدی!»
در حالی که زیر بارون سئول دست در دست هم به سمت ماشین میرفتن، ا.ت فهمید سختترین کارها هم وقتی جونگکوک کنارشه، به شیرینترین خاطره تبدیل میشه
.
.
*پایان*
.
بچه ها این تکپارتی و حداقل 25 لایک برسه اون چند پارتی و فیک اصلی و براتون پارت جدید میزارم
هوای بارونی سئول شیشههای کافه رو تار کرده بود. ا.ت با یک دست فنجان قهوه گرم رو گرفته بود و با دست دیگه، با استرس صفحه تبلتش رو بالا و پایین میکرد. روی میز، پر از برگه و یادداشت بود؛ پروژهی طراحی بازی دانشگاهیشون فردا صبح باید تحویل داده میشد و تیمی که با هم کار میکردن، وسط کار جا زده بود و او مجبور بود همهی بخش برنامهنویسی و گرافیکش رو خودش یکتنه جمع کنه.
صدا زنگ در کافه بلند شد و چتر مشکی رنگی تکون خورد. مردی با هودی لش مشکی، کلاه هودی روی سر و ماسک مشکی که نیمکت صورتش رو پوشونده بود، سریع وارد شد. قبل از اینکه کسی بخواد بهش نگاه خیرهای بکنه، خودش رو رسوند میز گوشهی کافه و کلاه و ماسک رو کشید پایین.
جونگکوک بود؛ نامزد کلهشق و به شدت جذابش که به عنوان طراح ارشد سهبعدی توی یک استودیوی بازیسازی بزرگ کار میکرد و امروز کلی پروژه سنگین داشت.جونگکوک نفس عمیقی کشید، کیفش رو روی صندلی پرت کرد و روی صندلی روبهرویی ا.ت نشست. نگاه خستهاش بلافاصله به قیافه پریشون ا.ت، موهای نامرتب و لیوان نیمهخورده آمریکانو افتاد.
جونگکوک: «باز هم داری به خاطر این پروژه جون میکنی، درسته؟ مگه نگفتم دیشب زود بخوابی؟»
ا.ت با صدای نالان سرش رو بلند کرد و گفت:
«جونگکوک! تیمی که همراهم بود دیشب پرید! پشیمون شدن و پروژه رو گذاشتن رو دوش من. هم گرافیکش مونده، هم بخش کدهای تعاملی شخصیت اصلی. تا فردا صبح ساعت ۸ وقت دارم! دارم سکته میکنم!»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد، دستای سرد ا.ت رو بین دستای گرمش گرفت و نوازش کرد:
«آروم باش بیبی. مگه من مُردم؟ من اینجام.»
ا.ت نگاه امیدوارانهای بهش انداخت: «واقعاً کمکم میکنی؟ تو خودت امروز پروژه داشتی!»جونگکوک نگاهی به ساعت مچیش انداخت و با لبخندی شیطنتآمیز گفت:
«پروژهی من مال شرکت بود، پروژهی تو مال قلب منه. کدومش مهمتره؟ معلومه این!»
همون لحظه لپتاپ و تبلت رو جابهجا کرد. آستین هودیش رو بالا زد و با تسلط کامل شروع کرد به نوشتن کدها و اصلاح مدلهای سهبعدی. سرعت انگشتای کشیدهاش روی کیبورد خیرهکننده بود. ا.ت با چشمای گرد شده بهش خیره شده بود؛ ترکیبی از یک نابغه بازیسازی و مردی که وقتی پای ا.ت وسط میبود، همهی خستگیهاش رو فراموش میکرد.
ساعت ۳ نصف شب بود. کافه خلوت شده بود و بوی قهوه و بارون فضای عجیبی ساخته بود. ا.ت سرش رو روی میز گذاشته بود و چشمهاش داشت بسته میشد که جونگکوک آروم زد روی شونهاش.
جونگکوک: «خانم مهندس! بلند شو کار تموم شد. یک باگ کوچیک داشت که فیکسش کردم. بازی کامل و بینقص اجرا میشه.»ا.ت نیمخیز شد و صفحه لپتاپ رو نگاه کرد. شخصیت بازی دقیقاً همون چیزی بود که میخواست؛ حتی شخصیت اصلی شبیه به خود جونگکوک طراحی شده بود که یک کاپشن چرمی پوشیده بود و لبخند خرگوشی معروفش روی لبش بود!
ا.ت با تعجب زد به بازوی جونگکوک: «این چیه گذاشتی روی کاراکتر؟!»
جونگکوک با خنده دستش رو دور شونه ا.ت انداخت، کشیدش تو بغل خودش و گفت:
«این طوری هر بار استوادت پروژهات رو باز کنه، یاد من میافته که چه نامزد نابغه و جذابی داری! تازه…»
جونگکوک کمی خم شد و لب زد:
«این جایزهی من برای نجات پروژهات کجاست؟»
ا.ت خندید، دستاش رو دور گردن جونگکوک حلقه کرد و آروم روی گونهاش رو بوسید.
«اینم جایزهات، آقای طراح جذاب!»جونگکوک ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت:
«این خیلی حساب کتابش کمه… ولی خب، برای امشب قبول میکنم. حالا پاشو بریم خونه که هم خستهای، هم فردا باید با نمره کامل پروژه رو ارائه بدی!»
در حالی که زیر بارون سئول دست در دست هم به سمت ماشین میرفتن، ا.ت فهمید سختترین کارها هم وقتی جونگکوک کنارشه، به شیرینترین خاطره تبدیل میشه
.
.
*پایان*
.
بچه ها این تکپارتی و حداقل 25 لایک برسه اون چند پارتی و فیک اصلی و براتون پارت جدید میزارم
- ۱۵۷
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط