بچه ها ببخشید من باشگاه بودم یکم دیر ارسال شد 👊🏻🤟🏻
لیلا: عجب غلطی کردم این الان منو میکشه واییییی تو این وضعیت سریع چادرم رو برداشتم تا در رو باز کردم رفتم بیرون تا سر کوچه زهرا دنبالم بود اینه سگ پاچمو داشت میگرفت تا رسیدم سر کوچه آقا سعید رو دیدم ای خدا اینو کجا دلم بزارم برگشتم سمت
زهرا: چپ چپ داشتم لیلا رو نگاه میکردم این چرا برگشت 😳😳
لیلا: جان مادرت نقش بازی کن 😭
زهرا: جان 😳
سعید: سلام جایی میرفتید ؟
امیر: سلام
ما: علیک سلام
زهرا: نه😐
لیلا: نمی دانم چرا داشتم از خجالت آب میشدم 😭
زهرا: زهرا سرخ شده بود الان آبرو ریزی میشه .. بفرمایید داخل اینجا بده
امیر : سعید جا بفرما چرا ایستادی ( دارم از گشنگی میمیرم یواش )
سعید: بله 😐
لیلا: رفتیم داخل منو لیلا داخل آشپزخانه بودیم چایی و شیرینی آماده کردیم می خواستم ببرم لیلا دستم رو گرفت ... چیه الان چایی میریزد ☕️
لیلا: بده آقا محمد ببره 🧔🏻
زهرا: باشه چرا دستت میلرزه👀
لیلا: نمی دانم ؟
زهرا: چی صداش بزنم ؟
لیلا: برادرت هست چی صداش بزنی ؟
زهرا:چند سال گم شده بودم اینها رو ندیده بودم فقط رسول رو یادمه محمد رو نه
لیلا: یعنی چی ، چی داری میگی 🧐
زهرا: چند سال پیش با عزیز و بقیه رفتیم شمال من خیلی کوچک بودم منو سه تا بچه بودیم محمد دست رسول رو گرفته بود مامان هم دست منو یکدفعه دیدم بقیه نیست اون موقع بین یک عالم آدم بودم نمی دانستم چی کار کنم رفتم نشستم کنار یک مغازه اون مغازه دار منو برد خونشون بزرگم کرد دوازده سالم بود که عزیز رو داخل مسجد دیدم عزیز من رو دید تا چند مدت تو فکر بودم که این کی بوده من دیدمش 😢
لیلا: بقیش چی شد؟
زهرا: خودشون آمدن دنبالم آزمایش دادیم دیگه همین طور شد که برگشتم پیشون توی اداره هم که بهش میگیم آقا
لیلا: خب خره مگه بهش نمیگی خان داداش 😆
زهرا: راست میگی خان داداش
محمد: بله 😊
زهرا: یک لحظه
محمد: جانم ❤️
زهرا: بی زحمت این ها رو ببرید ☕️🥜
محمد: چشم
زهرا : دستت درد نکنه ❤️
لیلا:چه خواهر برادر کیوتی 😍
زهرا: ممنون عروس خانم 👰🏻
لیلا: واییی نگو بی ادب
زهرا: چیزی بدی نیست که داری عروس میشی 🙃
عطیه: خبر یه ؟
زهرا: چه خبری خبر دارم برات اینه هلو 🍑
لیلا: دروغ میگه درد بگیری زهرا 😠
زهرا: نمیگیرم هنوز زنده هستم برات برنامه ها دارم 😜
لیلا: شما بیجا میکنی 😶
زهرا: باشه میبینیم برات یک بیجایی بسازم که ده تا بیجا با مشت 👊🏻 بیاد تو صورتت
لیلا: واقعا بیشعوری الاهی شهید بشی 🙎🏻♀
زهرا: انشاالله 💁🏻♀
لیلا: زهرا 🤧
زهرا: جانم
لیلا: تو شهید بشی من از کی دفاع شخصی یاد بگیرم 🥺
زهرا: 😑😑 واقعا متاسفم برات
لیلا: کجا چرا قهر میکنی 😮
زهرا: قهر نیستم میرم شهید بشم 🤫
لیلا: درد مرض الاهییییی بمیریییی😡
زهرا: خدا نکنه 😋( یواش گفتم)
امیر: دعوا شده خانم احمدی ؟
زهرا: نه چه دعوایی؟
سعید: فکر کردیم دعوا شده 🤨
لیلا: نه ما باهم دوستیم گاهی شوخی میکنیم 😉
سعید: بله
زهرا: با اجازه
محمد: بسلامت
زهرا: رفتم وسایلم رو جمع کردم بعددر رو باز کردم تا بریم اداره رسول با موهای بلند یک چاقو هم دستش بود مثل چیز ترسیدم 😅 وای یا ابوالفضل یا قمر بنی هاشم تو از کدام ناکجا آباد آمدی
رسول: چته ؟ سلام لیلا خانم
لیلا: داشتم داخل کیفمو نگاه میکردیم دیدم یک چیزی بهم سلام کرد ....جیقققققق
محمد: نشسته بودیم صدای جیق آمد هر سه رفتیم بیرون
سعید: چی شده ؟
امیر: یا ابوالفضل
رسول: چیه آدم ندیدید سعید تفنگ تو بگیر اون ور
زهرا: آقا سعید دید لیلا ترسیده غیرتی شد تفنگشو در آورد سمت رسول گرفت لیلا جیق زد
محمد: سعید جان آقا سعید رسوله ولش کن
زهرا: آقا سعید بزن بکششه اصلا کیسه بکست بزن ناکارش کن😠
سعید: رسول خودتی ؟
رسول: نه خانم احمدی هستم 🧕🏼
لیلا: این چی میگه ؟
امیر : خل شده 😆
زهرا: چی 🧐😠
امیر : خب راست میگم خل شده 🤓
زهرا: آقای محترم یک بار دیگه بگو یک خلی نشانت بدم زندت نمی گذارم 😡
امیر : نه شوخی کردم 😟
لیلا: عجب غیرتی هستی زهرا😎
زهرا: دیگه ما اینم دیگه
لیلا: چاکرتم 😎
زهرا: چپ چپ داشتم لیلا رو نگاه میکردم این چرا برگشت 😳😳
لیلا: جان مادرت نقش بازی کن 😭
زهرا: جان 😳
سعید: سلام جایی میرفتید ؟
امیر: سلام
ما: علیک سلام
زهرا: نه😐
لیلا: نمی دانم چرا داشتم از خجالت آب میشدم 😭
زهرا: زهرا سرخ شده بود الان آبرو ریزی میشه .. بفرمایید داخل اینجا بده
امیر : سعید جا بفرما چرا ایستادی ( دارم از گشنگی میمیرم یواش )
سعید: بله 😐
لیلا: رفتیم داخل منو لیلا داخل آشپزخانه بودیم چایی و شیرینی آماده کردیم می خواستم ببرم لیلا دستم رو گرفت ... چیه الان چایی میریزد ☕️
لیلا: بده آقا محمد ببره 🧔🏻
زهرا: باشه چرا دستت میلرزه👀
لیلا: نمی دانم ؟
زهرا: چی صداش بزنم ؟
لیلا: برادرت هست چی صداش بزنی ؟
زهرا:چند سال گم شده بودم اینها رو ندیده بودم فقط رسول رو یادمه محمد رو نه
لیلا: یعنی چی ، چی داری میگی 🧐
زهرا: چند سال پیش با عزیز و بقیه رفتیم شمال من خیلی کوچک بودم منو سه تا بچه بودیم محمد دست رسول رو گرفته بود مامان هم دست منو یکدفعه دیدم بقیه نیست اون موقع بین یک عالم آدم بودم نمی دانستم چی کار کنم رفتم نشستم کنار یک مغازه اون مغازه دار منو برد خونشون بزرگم کرد دوازده سالم بود که عزیز رو داخل مسجد دیدم عزیز من رو دید تا چند مدت تو فکر بودم که این کی بوده من دیدمش 😢
لیلا: بقیش چی شد؟
زهرا: خودشون آمدن دنبالم آزمایش دادیم دیگه همین طور شد که برگشتم پیشون توی اداره هم که بهش میگیم آقا
لیلا: خب خره مگه بهش نمیگی خان داداش 😆
زهرا: راست میگی خان داداش
محمد: بله 😊
زهرا: یک لحظه
محمد: جانم ❤️
زهرا: بی زحمت این ها رو ببرید ☕️🥜
محمد: چشم
زهرا : دستت درد نکنه ❤️
لیلا:چه خواهر برادر کیوتی 😍
زهرا: ممنون عروس خانم 👰🏻
لیلا: واییی نگو بی ادب
زهرا: چیزی بدی نیست که داری عروس میشی 🙃
عطیه: خبر یه ؟
زهرا: چه خبری خبر دارم برات اینه هلو 🍑
لیلا: دروغ میگه درد بگیری زهرا 😠
زهرا: نمیگیرم هنوز زنده هستم برات برنامه ها دارم 😜
لیلا: شما بیجا میکنی 😶
زهرا: باشه میبینیم برات یک بیجایی بسازم که ده تا بیجا با مشت 👊🏻 بیاد تو صورتت
لیلا: واقعا بیشعوری الاهی شهید بشی 🙎🏻♀
زهرا: انشاالله 💁🏻♀
لیلا: زهرا 🤧
زهرا: جانم
لیلا: تو شهید بشی من از کی دفاع شخصی یاد بگیرم 🥺
زهرا: 😑😑 واقعا متاسفم برات
لیلا: کجا چرا قهر میکنی 😮
زهرا: قهر نیستم میرم شهید بشم 🤫
لیلا: درد مرض الاهییییی بمیریییی😡
زهرا: خدا نکنه 😋( یواش گفتم)
امیر: دعوا شده خانم احمدی ؟
زهرا: نه چه دعوایی؟
سعید: فکر کردیم دعوا شده 🤨
لیلا: نه ما باهم دوستیم گاهی شوخی میکنیم 😉
سعید: بله
زهرا: با اجازه
محمد: بسلامت
زهرا: رفتم وسایلم رو جمع کردم بعددر رو باز کردم تا بریم اداره رسول با موهای بلند یک چاقو هم دستش بود مثل چیز ترسیدم 😅 وای یا ابوالفضل یا قمر بنی هاشم تو از کدام ناکجا آباد آمدی
رسول: چته ؟ سلام لیلا خانم
لیلا: داشتم داخل کیفمو نگاه میکردیم دیدم یک چیزی بهم سلام کرد ....جیقققققق
محمد: نشسته بودیم صدای جیق آمد هر سه رفتیم بیرون
سعید: چی شده ؟
امیر: یا ابوالفضل
رسول: چیه آدم ندیدید سعید تفنگ تو بگیر اون ور
زهرا: آقا سعید دید لیلا ترسیده غیرتی شد تفنگشو در آورد سمت رسول گرفت لیلا جیق زد
محمد: سعید جان آقا سعید رسوله ولش کن
زهرا: آقا سعید بزن بکششه اصلا کیسه بکست بزن ناکارش کن😠
سعید: رسول خودتی ؟
رسول: نه خانم احمدی هستم 🧕🏼
لیلا: این چی میگه ؟
امیر : خل شده 😆
زهرا: چی 🧐😠
امیر : خب راست میگم خل شده 🤓
زهرا: آقای محترم یک بار دیگه بگو یک خلی نشانت بدم زندت نمی گذارم 😡
امیر : نه شوخی کردم 😟
لیلا: عجب غیرتی هستی زهرا😎
زهرا: دیگه ما اینم دیگه
لیلا: چاکرتم 😎
- ۹.۲k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط