پارت سه

🎬 [ Siloid ]

انگار یه طناب دور گلویش کشیده شده بود.
دست‌هاش می‌لرزیدن.
پاش درد می‌کرد.
قلبش انگار داشت می‌دوید.

تو چشماش اشک حلقه زده بود
قلبم درد میکنه

نگاهش تو تاریکی چرخید.
یه فلش بک به ذهنش خورد تو همون آشوب استرس و درد
نخ قرمز.
با همون دید نامتعارفش و شروع به گشتن به دنبالش کرد پیداش کرد و
مچش سفت گرفتش.
دنبالش دوید.
چشم‌هاش، هنوز اون نورای عجیب رو می‌دیدن، ولی فقط یه چیز مهم بود:

باید برسه خونه.

جاده، خاکی،
نخ مثل راه نجاتی از جهنم توی مشت کوچیکش جمع شده بود.

رسید به آسفالت.
نفس‌هاش بریده بریده.
پاش سُر خورد.

نور ماشین.
صدای ترمز.
جیغ لاستیک.

– «وای بچه! هووووش گاوی می‌خوای بمیری؟!»

ولی اونگاکو فقط یه چیزو می‌خواست.

– «آقا… من… من خیلی معذرت می‌خوام… من فقط باید برم خونه…
خواهش می‌کنم… گوشیتونو بدین… فقط یه زنگ… فقط یه زنگ...»

اون مرد لحظه‌ای مردد موند.

ولی اون دختر؟
با موهای پخش‌وپلا،
لباس خیس،
چشم‌هایی پر از رنگ‌های زخم‌زن،
و نخ قرمز تو مشتش...

انگار تازه از جهنم برگشته بود.


مرد جلو اومد، نگران، ولی با اخم:

– «ببین دخترم، تو حالت خوب نیست، باید زنگ بزنم اورژانس یا...»

اونگاکو، وسط تپش‌های تند، دستاشو بالا گرفت، پُر از التماس.
نگاهش نه شبیه ترس، نه شبیه جنون...
شبیه کسی بود که می‌خواست فریاد بزنه اما صداش گم شده.

– «نه... نه آقا، لطفاً... فقط...»
– «خواهش می‌کنم برام... یه تاکسی بگیرید. فقط همین.»

مرد مکث کرد.
توی اون چشم‌های سرخ، چیزهایی دید که حتی نمی‌تونست درک کنه.
موهای خیس، لباس گلی، رد اشک، دست‌های لرزان.

شاید ترسید.
شاید دلش سوخت.
شاید حس کرد این دختر،
اگه الان بره دست پلیس یا اورژانس بیفته،
ممکنه هیچ‌وقت نتونه بگه چی شده.

اونگاکو یه قدم عقب رفت.
انگار حتی از کمک‌ خواستن هم شرمنده بود.
نه از غرور...
از ترسِ واکنش آدم‌ها.

– «بابام... نباید بفهمه... قسم می‌خورم فقط می‌خوام برم خونه.
اگه شماره‌مو بزنید تو گوشی‌تون... ممکنه پیگیری شه...
خواهش می‌کنم، فقط یه تاکسی... فقط یه ماشین که برم.»

مرد نفس عمیقی کشید.
توی تاریکی، گوشیشو بیرون آورد.
با انگشت‌هایی که معلوم بود هنوز دو دل‌ان، اپلیکیشن تاکسی رو باز کرد.

– «باشه... یه تاکسی می‌گیرم.»

اونگاکو فقط سر تکون داد.
چشم‌هاشو بست.
نه از خستگی...
بلکه چون دیگه حتی جایی برای فکر کردن نداشت.

پایان پارت سوم🎬
دیدگاه ها (۱۴)

dark life = 40

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

### پارت ۲: تاوانِ یک نگاهصدایِ خیسِ بارون بیرون از انبار، ت...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

اون.... اون مرد بود؟ مردی با موهای سفید و تی‌شرت و شلوار سیا...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط