{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سقوط درخشان یک دیوانه

سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۲۰

*رضا*

گفتم : بانو لطفا بشینید

از گوشه چشم دیدم سانیار از لفظ بانو من سعی داشت خنده خودش رو بپوشونه خو احمق اگه به خاطر قوانین عن شماها نبود که من به اسم صداش میزدم .
لبخند درخشانی زد و گفت : بله جناب . می تونم کنارتون بنشینم؟

چی کنی؟ کنارم بشینی؟ چه بی حیا... ام چیز نه نه به خانواده سلطنتی نباید بگم بی حیا زشته حالا خدا رو شکر بلند نگفتم .
نگاهی به مروارید کردم که سرش رو سینم بود و چشاش داشت بسته میشد . جاش رو یکم فیکس کردم تا راحت بخوابه .
بعد یه نگاه استرس وار و نیاز به کمک به سانیار انداختم که نگاهم نکرد اشغال خو الان بگم آره میگن بهم از خداش بوده بگم نه میگن بی احترامی کرده خو من تو دو راهی امکان ناپذیر گیر افتادم !
دیگه چاره ای نداشتم جز اینکه نگاه سوالی به ملکه بندازم ببینم جوابش چیه که در کمال تعجبم خنده ای کرد و سری بالا پایین کرد ... این یعنی بگم آره؟ اره دیگه ...
آخه ملکه و پادشاه تا اونجایی که میدونم نمیزارن مردی نزدیک تک دخترش بشه ...
زیادی برا جواب دادن معطل کرده بودم اما وقتی پرنسس رویا رو نگاه کردم لبخندش هنوز هم محو نشده بود .
با کمی خجالت گفتم : البته بانو هر طور مایلید .

سانیار دیگه نتونست جلو خودش رو بگیره خندش کل سالن رو گرفت البته ۲ ثانیه بعد مشتش رو کرد تو دهنش تا خندش قطع بشه .
مطمئنم اگه کسی اینجا نبود تا خود صبح بهم می خندید عن!
ولی بهش حق میدم اولین باریه کسی رو بانو خطاب میکنم اگه هم به خاطر قوانین سلطنتی نبود هیچ وقت از این کلمه استفاده نمیکردم .
پرنسس رویا با خوش حالی با فاصله کنارم نشست .
مبل ۳ نفری بود و من وسط سانیار و پرنسس رویا بودم .
مودبانه ترین کار این بود که من بلند شم تا وقتی نشست بشینم اما مروارید تو بغلمه نمی تونستم به نظر نمیاد هم بدشون اومده باشه .
ملکه چیزی تو گوش پادشاه گفت که هر دو با عذر خواهی از سالن رفتند بیرون .
پرنسس رویا لبخند از لبش نمی‌رفت و با چشم های برقی نگام میکرد .
نگاه کردن جنس مخالف برا مدت طولانی درست نیست مخصوصا برا اعضا سلطنتی ، حالا خوبه اینجا دوربین یا خدمتکار های خبرچین و فضول نیستن وگرنه نگران پرنسس رویا میشدم که به گوش کسی برسه.
ولی فکر کنم الان باید نگران خودم باشم آخه داره با چشاش درسته قورتم میده .
دیدگاه ها (۲)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲۱ *سانیار*دیدم مروارید تو بغل رضا...

فردا مدرسه ها باز میشه و ما باید درس بخونیم البته بیاید جنبه...

سقوط درخشان یک دیوانهپارا ۱۹ *مروادید*چند ساعت بعد .داداشی ....

ماهِ لورنزو 🌙🥀پارت 4 لورنزوداشتم تو خونه استراحت می‌کردم که...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۸ *رضا*خواستم آرش(مو فرفری حنایی)ر...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۴ *آوا*تا دیدم اون دختره دیوونه ت...

My little princess Part 22ویو ات با صدای داد و جیغ بلند شدم ...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۹ *مروارید*یه روح ، در حال رقصیدن ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۲: این بحث تمومی ندارهدرهای بزرگ سالن سلط...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۳: آزمونی که هیچ‌کس انتظارش را نداشتچند ث...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۰ *سانیار*گذاشتمش زمین که گفت : ا...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۸ *سانیار*تا دیدم داره به لپ های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط