Change in time / p.10

'فلش بک به شیش سال پیش'
تهیونگ: چی؟ داری میری آمریکا؟
لیا: برای چی داری میری؟
ات: خب... مامانم میگه باید برم اونجا مهندسی بخونم
لیا: ولی تو که از این رشته متنفر بودی...
ات: مجبورم... یک ماه دیگه میرم...
تهیونگ: کی برمیگردی؟
ات: نمیدونم... دلم براتون تنگ میشه... ببخشید که نتونستم اینجا بمونم...(گریه)
لیا: گریه نکن ات! خودتو سرزنش نکن! ما بهت سر میزنیم مگه نه تهیونگ؟
تهیونگ: اره ات نگران نباش... خودم برات از اینجا غذای کره ای میارم که احساس غریبی نکنی گریه نکن...
ات: نمیدونم چه کار خوبی کردم که شما رو دارم(گریه)
لیا: گریه نکن ات بیا بغلم (گریه)
تهیونگ: چرا دوتاتون دارین گریه میکنین منم گریه ام میگیره(گریه)(بغل سه تایی)
تهیونگ: ات قول بده ما رو فراموش نکنیا باید همیشه بهمون زنگ بزنی فهمیدی؟
لیا: اگه ما رو یادش بره که خودم میرم آمریکا و میکشمش!
ات: قول میدم! مگه میشه شما رو فراموش کنم، حتی خودمم یادم بره شما تا آخر عمرم بهترین دوستای من هستین...

'پایان فلش بک'
فکر کنم زدی زیر قولت ات... حداقل درمورد من که اینطوره........
خوشحالم که با لیا در ارتباط موندی... نمیدونم چرا منو یادت رفت...

"چهارشنبه شب"
کوک: سلام حالت چطوره
تهیونگ: مرسی، بیا داخل
کوک: واو، خونه قشنگی داری، کی رسیدی کره؟
تهیونگ: دو روز پیش، تو اینجا چیکار میکنی مگه قرار نبود زودتر بری ایتالیا
کوک: اره. ولی گفتم یکم اینجا پیش خانوادم بمونم، تو چیکارا میکنی، از لیا درمورد ات شنیدم... باهاش حرف نزدی؟
تهیونگ: نه
کوک: باورم نمیشه شما ها بهترین دوستای هم بودین، تو این چند سال حتی یبارم نرفتی ببینیش؟
تهیونگ: چرا یبار رفتم... چند ماه بعد از رفتنش
کوک: واقعا؟ پس چرا دیگه باهم حرف نزدید؟ نکنه دعوا کردید
تهیونگ: میشه اینجوری گفت
کوک: سر چی دعواتون شد
تهیونگ: .... خیلی سوال میپرسی....مسئله مهمی نبود
کوک: چجوری مسئله مهمی نبوده که باعث شده شما چند سال باهم حرف نزنین... هعی چی بگم والا... شنیدم فردا صبح میرسه، میری دنبالش؟
تهیونگ: اره...
کوک: خیلی خب، من دیگه میرم، بعدا میبینمت
تهیونگ: شب خوش
'ویو تهیونگ'
بالاخره رفت... حوصله نداشتم اون خاطره مسخره رو براش تعریف کنم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامش بدم؟
پارت های بعدیش رو نوشتم ولی نمیدونم بزارمشون یا نه... 🧸🙂
دیدگاه ها (۵)

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

My dady پارت ②①تهیونگ: با توام... ات: پول درمیوردم«آروم» تهی...

شب تولدم پارت 16&: ات بیا بگو چیکار کنیم خب ات: نمیدونم جیمی...

P10 .MY GOOD MISTAKE.

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐚𝐧𝐠𝐞𝐥. Part18«ویو فردا»- لیا ...+جانم-بیدار شو +بیدارم-...

سناریو bts(وقتی دستتو میبری ذوق میکنی)«نامجون: وای دستت چیکا...

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

٪چه حقیقتی + راستش لیا من راجب خانوادم بهت‌ دروغ گفتم من درو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط