legacy of ashes
P¹²
شب مهمونی رسیده بود، عمارت تهیونگ غرق در نور و تجملات بود، داخل همان اتاقی که این چند روز جونگکوک اونجا بود، جونگکوک در حال پوشیدن لباس هایی بود که تهیونگ بهش داده بود، وقتی که جونگکوک کت و شلوار مشکی که انگار مخصوص برایش دوخت شده بود پوشید جلوی اینه رفت، توی اینه غریبه ای دید که با جونگکوک زخمی چند روز پیش فرق داشت،این غریبه که توی اینه بود انگار کوهی از غرور و خشم بی رحمی بود، ان طرف تهیونگ توی اتاق خودش کاملا اماده بود، از اتاقش بیرون امد، اما همین که تهیونگ از اتاقش بیرون امد جونگکوک هم از اتاقش بیرون امد، هردو و باهم از اتاق هایشان خارج شدن، جونگکوک سرش را بلند کرد که با تهیونگ روبه روی خودش مواجه شد، برای وند لحظه هردو بهم خیره شده بودن،بدون هیچ حرفی فقط به هم نگاه میکردن، کمی بعد دست از زل زدن بهم برداشتن و هر دو به طرف طبقه ی اول حرکت کردن،تهیونگ چند قدمی از جونگکوک جلوتر راه میرفت، به طبقه اول که رسیدن تهیونگ جلوی در سالن ایستاد، بی نقص، سرد و مثل همیشه با قدرت و غرور
وقتی تهیونگ و جونگکوک وارد سالن بزرگ مهمانی شدن، تمام پچ پچ های بقیه قطع شد، همه به ان دو خیره شده بود، تهیونگ با ابهتی که باعث میشد مهمان ها تک تک شان از ترس بلرزند، قدم برمیداشت، تهیونگ به سمت میزی رفت و جونگکوک هم پشت سرش رفت، تهیونگ با لحنی گفت که جونگکوک نتونه مخالفت کنه:
«دور نشو،همنیجا بمون، پشت سر من»
جونگکوک نگاهی به جمعیت انداخت، و بعد به شانه های پهن تهیونگ که مثل سدی مانع دیدن جونگکوک بود، خیره شد، تهیونگ حتی بدون اینکه به سمت جونگکوک برگردد با همان لحن کنترل گر گفت
« نمیخوام بین این جمعیت گم بشی،اگه ازم دور شی
ممکن اتفاقی بیوفته، پس کنار من بمون، جونگکوک »
جونگکوک حس میکرد محاصره و زندانی شده است، نه
اینکه را در اتاقی یا جایی زندانی و حبس کرده باشند،بلکه با حرف ها و دستورات تهیونگ محاصره شده بود،تهیونگ اجازه نمیداد هیچ کسی بهشان نزدیک شود، اگر کصی بیش از حد نزدیک میشد با نگاه تند و تیز بی رحم تهیونگ دور میشد
در گوشه ای از سالن بزرگ و مجلل تهیونگ و پشتش جونگکوک ایستاده بودن، تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از جمعیت بگیرد ارام جوری که فقط خودش و جونگکوک بشنود با صدای بمش گفت
« همه دارن یه اینجا نگاه میکنن،میدونی چرا؟، چون همه واسشون سوال شده، که اون پسری که کنار منه، کیه؟؟»
تهیونگ مکث کرد و همان لحظه به سمت جونگکوک برگشت، و به چشم های جونگکوک خیره شد، نگاهی که انگار سرد بود اما داشت ذهن جونگکوک را از هم میشکافت.
«سعی نکن از این موقعیت فرار کنی، چون تا وقتی که کنار منی امنیت داری،،، ولی اگه ازم دور بشی،،دیگه تضمین نمیکنم میتونه چه اتفاقی هایی واست بیوفته »
جونگکوک سعی کرد لرزش صداش رو کنترل و پنهان کنه
«من....»
تهیونگ نذاشت که جونگکوک حرفش را بزند،همان گونه که ایستاده بود سرش را کمی کج کرد و بعد گفت
«هیسس،یه نگاه به اون گوشه ی سالن بنداز،اون مرد که لباس سرمه ای پوشیده رو میبینی؟، احتمال میدم اون کسی باشه که تو باید ازش انتقام بگیری،شاید خودش باشه»
نفس جونگکوک در سینه اش برای مدت و چند لحظه کوتاه قطع شد،تهیونگ ادامه داد
«برو....برو جلو نیاز نیست زیادی بهش نزدیک بشی ،فقط برو سمتش و مطمئن شو دیدیش،برو و نترس و ببینش،...این اولین قدم انتقامته..»
شرطا نرسیده بود ولی بخاطر این گوگولی زود گذاشتم میخواستم زودتر بازارم ولی مهمون داشتیم هعیی
https://wisgoon.com/ghbdhfjkk
شب مهمونی رسیده بود، عمارت تهیونگ غرق در نور و تجملات بود، داخل همان اتاقی که این چند روز جونگکوک اونجا بود، جونگکوک در حال پوشیدن لباس هایی بود که تهیونگ بهش داده بود، وقتی که جونگکوک کت و شلوار مشکی که انگار مخصوص برایش دوخت شده بود پوشید جلوی اینه رفت، توی اینه غریبه ای دید که با جونگکوک زخمی چند روز پیش فرق داشت،این غریبه که توی اینه بود انگار کوهی از غرور و خشم بی رحمی بود، ان طرف تهیونگ توی اتاق خودش کاملا اماده بود، از اتاقش بیرون امد، اما همین که تهیونگ از اتاقش بیرون امد جونگکوک هم از اتاقش بیرون امد، هردو و باهم از اتاق هایشان خارج شدن، جونگکوک سرش را بلند کرد که با تهیونگ روبه روی خودش مواجه شد، برای وند لحظه هردو بهم خیره شده بودن،بدون هیچ حرفی فقط به هم نگاه میکردن، کمی بعد دست از زل زدن بهم برداشتن و هر دو به طرف طبقه ی اول حرکت کردن،تهیونگ چند قدمی از جونگکوک جلوتر راه میرفت، به طبقه اول که رسیدن تهیونگ جلوی در سالن ایستاد، بی نقص، سرد و مثل همیشه با قدرت و غرور
وقتی تهیونگ و جونگکوک وارد سالن بزرگ مهمانی شدن، تمام پچ پچ های بقیه قطع شد، همه به ان دو خیره شده بود، تهیونگ با ابهتی که باعث میشد مهمان ها تک تک شان از ترس بلرزند، قدم برمیداشت، تهیونگ به سمت میزی رفت و جونگکوک هم پشت سرش رفت، تهیونگ با لحنی گفت که جونگکوک نتونه مخالفت کنه:
«دور نشو،همنیجا بمون، پشت سر من»
جونگکوک نگاهی به جمعیت انداخت، و بعد به شانه های پهن تهیونگ که مثل سدی مانع دیدن جونگکوک بود، خیره شد، تهیونگ حتی بدون اینکه به سمت جونگکوک برگردد با همان لحن کنترل گر گفت
« نمیخوام بین این جمعیت گم بشی،اگه ازم دور شی
ممکن اتفاقی بیوفته، پس کنار من بمون، جونگکوک »
جونگکوک حس میکرد محاصره و زندانی شده است، نه
اینکه را در اتاقی یا جایی زندانی و حبس کرده باشند،بلکه با حرف ها و دستورات تهیونگ محاصره شده بود،تهیونگ اجازه نمیداد هیچ کسی بهشان نزدیک شود، اگر کصی بیش از حد نزدیک میشد با نگاه تند و تیز بی رحم تهیونگ دور میشد
در گوشه ای از سالن بزرگ و مجلل تهیونگ و پشتش جونگکوک ایستاده بودن، تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از جمعیت بگیرد ارام جوری که فقط خودش و جونگکوک بشنود با صدای بمش گفت
« همه دارن یه اینجا نگاه میکنن،میدونی چرا؟، چون همه واسشون سوال شده، که اون پسری که کنار منه، کیه؟؟»
تهیونگ مکث کرد و همان لحظه به سمت جونگکوک برگشت، و به چشم های جونگکوک خیره شد، نگاهی که انگار سرد بود اما داشت ذهن جونگکوک را از هم میشکافت.
«سعی نکن از این موقعیت فرار کنی، چون تا وقتی که کنار منی امنیت داری،،، ولی اگه ازم دور بشی،،دیگه تضمین نمیکنم میتونه چه اتفاقی هایی واست بیوفته »
جونگکوک سعی کرد لرزش صداش رو کنترل و پنهان کنه
«من....»
تهیونگ نذاشت که جونگکوک حرفش را بزند،همان گونه که ایستاده بود سرش را کمی کج کرد و بعد گفت
«هیسس،یه نگاه به اون گوشه ی سالن بنداز،اون مرد که لباس سرمه ای پوشیده رو میبینی؟، احتمال میدم اون کسی باشه که تو باید ازش انتقام بگیری،شاید خودش باشه»
نفس جونگکوک در سینه اش برای مدت و چند لحظه کوتاه قطع شد،تهیونگ ادامه داد
«برو....برو جلو نیاز نیست زیادی بهش نزدیک بشی ،فقط برو سمتش و مطمئن شو دیدیش،برو و نترس و ببینش،...این اولین قدم انتقامته..»
شرطا نرسیده بود ولی بخاطر این گوگولی زود گذاشتم میخواستم زودتر بازارم ولی مهمون داشتیم هعیی
https://wisgoon.com/ghbdhfjkk
- ۷.۷k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط