چـندپـارتــے..!
دخترک سرشو به آرومی تکون داد و با وحشت چشماشو باز کرد و روی تخت پدرش نشست ..چشمشو تو اتاق چرخوند تا اینکه کوک رو دید..
سوزی:تو کی هستی ؟! چرا منو آوردید اینجا
صدای ترسیده دخترش تو گوشش پیچید براش دردناک بود دختری که 16 ساله ازش دوره و برای پیدا کردنش هرکاری کرد تا آخرش دخترش نشناستش و ازش بترسه؟! خب باید بهش زمان میداد..
کوک:نترس پرنسسم من غریبه نیستم ..!
سوزی:اگه غریبه نیستی چطور نمیشناسمت؟!اصن تو کی هستی؟
کوک:من باباتم سوزی!
خنده های تمسخر آمیز سوزی تو اتاق پیچید..خنده هاش شبیه آخرین خنده های پدرش که مطعلق به 16 ساله پیش بود..
سوزی:بابام؟! کدوم بابا..همونی که رفت و هیچ سراغی از دخترش نگرفت؟!همون بابایی که وقتی به شدت به پدر نیاز داشتم نبود؟! ...همون پدری که باعث شد از سن 15 سالگی برای تامین نیازهای منو مادرم تو رستورانا ظرف بشورم؟!
حرف های دختر آخرش اشک خودشم در آورد...حرفاش باعث تیکه تیکه شدن قلب کوک و البته مهمتر از اون.. اون نفرتی که هر لحظه بزرگ تر میشد..با صدایی که سعی در خفه کردن بغزش داشت دهنشو پر حرف کرد..
کوک:تو میدونی برای پیدا کردنت همه جا رو زیرو رو کردم؟! میدونی 16 ساله در به در پیدا کردنتم؟ می دونستی عکس بچگایت موروفینم بودن.. میدونی اون مادرت به خاطر شغلم تو رو ازمن گرفت؟! مادرت یه احمق ترسو بود که..
سوزی:راجب مادرم درست حرف بزن! اون وقتی نبودی هم پدرم بود هر مادرم..این تویی که دروغ میگی ..مامان همیشه میگفت تو یه آدم مضخرفی بودی که منو نمیخواستی ..ازم متنفر بودی..حالا چیشده که خواستی منو پیدا کنی ؟! نکنه میخوای بکشیم..
کوک خنده دردناکی که رو لباش بود و اشکایی که هیچ وقت کسی ندیده بود رو گونه اش جاری کرد...
کوک:اگه مادرت دوست داشت ..تو رو از رفاهی که میتونستم برات تامین کنم دور نمیکرد..تورو از محبت پدری محروم نمیکرد وقتی خودش میدونست من مافیام میتونست باهام ازدواج نکنه من اسلحه رو سرش نذاشته بودم که باهام ازدواج کنه..من شاید برای کل دنیا آدم بدی بودم ولی برای مادرت و تو هیچی کم نمیذاشتم...این وضعیتی که الان توش هستیم و بودیم مقصرش مادرته!
برای پارت بعد حمایت شم کیوتا :)))
راستی ولنتاینتون مبارکک شکلاتام..راستی یه نصیحت شکلاتی براتون بکنم اگه سینگلین امروزو بیرون نرید یه شکلات داغ برا خودتون درست کنید و بشینید فیلمای مورد علاقتونو ببینید ..من صبح یه سر رفتم بیرون پشیمونم😂💔
سوزی:تو کی هستی ؟! چرا منو آوردید اینجا
صدای ترسیده دخترش تو گوشش پیچید براش دردناک بود دختری که 16 ساله ازش دوره و برای پیدا کردنش هرکاری کرد تا آخرش دخترش نشناستش و ازش بترسه؟! خب باید بهش زمان میداد..
کوک:نترس پرنسسم من غریبه نیستم ..!
سوزی:اگه غریبه نیستی چطور نمیشناسمت؟!اصن تو کی هستی؟
کوک:من باباتم سوزی!
خنده های تمسخر آمیز سوزی تو اتاق پیچید..خنده هاش شبیه آخرین خنده های پدرش که مطعلق به 16 ساله پیش بود..
سوزی:بابام؟! کدوم بابا..همونی که رفت و هیچ سراغی از دخترش نگرفت؟!همون بابایی که وقتی به شدت به پدر نیاز داشتم نبود؟! ...همون پدری که باعث شد از سن 15 سالگی برای تامین نیازهای منو مادرم تو رستورانا ظرف بشورم؟!
حرف های دختر آخرش اشک خودشم در آورد...حرفاش باعث تیکه تیکه شدن قلب کوک و البته مهمتر از اون.. اون نفرتی که هر لحظه بزرگ تر میشد..با صدایی که سعی در خفه کردن بغزش داشت دهنشو پر حرف کرد..
کوک:تو میدونی برای پیدا کردنت همه جا رو زیرو رو کردم؟! میدونی 16 ساله در به در پیدا کردنتم؟ می دونستی عکس بچگایت موروفینم بودن.. میدونی اون مادرت به خاطر شغلم تو رو ازمن گرفت؟! مادرت یه احمق ترسو بود که..
سوزی:راجب مادرم درست حرف بزن! اون وقتی نبودی هم پدرم بود هر مادرم..این تویی که دروغ میگی ..مامان همیشه میگفت تو یه آدم مضخرفی بودی که منو نمیخواستی ..ازم متنفر بودی..حالا چیشده که خواستی منو پیدا کنی ؟! نکنه میخوای بکشیم..
کوک خنده دردناکی که رو لباش بود و اشکایی که هیچ وقت کسی ندیده بود رو گونه اش جاری کرد...
کوک:اگه مادرت دوست داشت ..تو رو از رفاهی که میتونستم برات تامین کنم دور نمیکرد..تورو از محبت پدری محروم نمیکرد وقتی خودش میدونست من مافیام میتونست باهام ازدواج نکنه من اسلحه رو سرش نذاشته بودم که باهام ازدواج کنه..من شاید برای کل دنیا آدم بدی بودم ولی برای مادرت و تو هیچی کم نمیذاشتم...این وضعیتی که الان توش هستیم و بودیم مقصرش مادرته!
برای پارت بعد حمایت شم کیوتا :)))
راستی ولنتاینتون مبارکک شکلاتام..راستی یه نصیحت شکلاتی براتون بکنم اگه سینگلین امروزو بیرون نرید یه شکلات داغ برا خودتون درست کنید و بشینید فیلمای مورد علاقتونو ببینید ..من صبح یه سر رفتم بیرون پشیمونم😂💔
- ۱۶.۰k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط