حکایت خیلی از آدما.....
یه روز یه آدم خیلی افسرده و دلشکسته داشت توی یه پارک خلوت و ساکت قدم میزد دلش گرفته بود و هیچ چیز توی دنیا براش معنی نداشت توی این فضای سرد و بیروح ناگهان چشمش به یه شیشه شکستۀ ریز افتاد که روی زمین افتاده بود به طور ناخودآگاه و شاید برای اینکه یه حواسپرتی باشه، شیشه رو برداشت اما وقتی باهاش بازی میکرد دستش یهجوری با تیغ شیشه تماس پیدا کرد و برید دردش زیاد بود و خون هم اومد ولی اون به جای اینکه ترس یا ناراحتی داشته باشه یه جور حس عجیبی از این درد گرفت انگار اون درد کوچیک یه جور تسکین براش بود
بعد از چند دقیقه درد کم شد و زخم دستش شروع کرد به خوب شدن اما چیزی که بیشتر توجهش رو جلب کرد جای زخم روی دستش بود که به نظرش عجیب و غریب حتی قشنگ و خاص میاومد این حس جدید باعث شد دوباره شیشه رو برداره و چند تا خراش کوچیک دیگه روی دستش ایجاد کنه. روز به روز همین کار رو ادامه داد انگار با این زخمها داشت یه جور ارتباط با خودش برقرار میکرد، یه چیزی که توی دنیای بیرون ازش محروم بود
اما کمکم این حس به یه فکر تاریکتر تبدیل شد یه روز به ذهنش زد که باید یه کاری جدیتر بکنه کاری که شاید بتونه دردهای درونیش رو قطع کنه تصمیم گرفت بره توی یه کوچه تاریک و خلوت جایی که کسی پیداش نکنه اونجا رگ گردنش رو برید و به این فکر بود که با این کار شاید همه دردها و غمهاش تموم بشن
اما این داستان نشونهای از یه فریاد کمک بود شاید اگر یکی اون روز کنارش بود شاید میتونست دستش رو بگیره و بهش بگه که تنها نیست که این دردها موقتی هستن و زندگی میتونه بهتر بشه افسردگی گاهی یه دشمن بیرحم و ساکت هست ولی همیشه راههایی برای بیرون اومدن ازش وجود داره فقط باید یه نفر باشه که دستت رو بگیره
بعد از چند دقیقه درد کم شد و زخم دستش شروع کرد به خوب شدن اما چیزی که بیشتر توجهش رو جلب کرد جای زخم روی دستش بود که به نظرش عجیب و غریب حتی قشنگ و خاص میاومد این حس جدید باعث شد دوباره شیشه رو برداره و چند تا خراش کوچیک دیگه روی دستش ایجاد کنه. روز به روز همین کار رو ادامه داد انگار با این زخمها داشت یه جور ارتباط با خودش برقرار میکرد، یه چیزی که توی دنیای بیرون ازش محروم بود
اما کمکم این حس به یه فکر تاریکتر تبدیل شد یه روز به ذهنش زد که باید یه کاری جدیتر بکنه کاری که شاید بتونه دردهای درونیش رو قطع کنه تصمیم گرفت بره توی یه کوچه تاریک و خلوت جایی که کسی پیداش نکنه اونجا رگ گردنش رو برید و به این فکر بود که با این کار شاید همه دردها و غمهاش تموم بشن
اما این داستان نشونهای از یه فریاد کمک بود شاید اگر یکی اون روز کنارش بود شاید میتونست دستش رو بگیره و بهش بگه که تنها نیست که این دردها موقتی هستن و زندگی میتونه بهتر بشه افسردگی گاهی یه دشمن بیرحم و ساکت هست ولی همیشه راههایی برای بیرون اومدن ازش وجود داره فقط باید یه نفر باشه که دستت رو بگیره
- ۳.۵k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط