کودکی سمتم آمد و گفت:

کودکی سمتم آمد و گفت:
- خانم،خانم چسب زخم نمیخواین؟ ارزون میفروشما
لبخندزدم و گفتم
تمام چسب زخمهایت را هم بخرم نه زخمهای من خوب میشود نه زخمهای تو.کودک نگاهم کرد و گفت:
- پول نداری گوه فلسفی نخور
دیدگاه ها (۱۳)

ادامه سناریو اگه براشون روز مرد کادو بخریم : ران : ات : رااا...

Twenty one

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

part ²با اون شخص یهو بدنم لرزید.اون جونگکوک بود!!!ولش بک به ...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

پارت: 15 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سینی نقره‌ای تو دست‌هام ط...

پارت 42 𐙚ویو آت:با چیزی که دیدم، واقعاً کپ کردم... 😳همون‌جا ...

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

پارت: 17 (بخش3) **زاویه دید: زین**بدونِ اینکه برگردم سمتش، ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط