گاهی آدم نیاز دارد نفهمد..

گاهی آدم نیاز دارد نفهمد..
نیاز دارد میانِ کوچه های علی چپ لِی لِی بازی کند...
نیاز دارد بستنی قیفی بخرد، و بدون مراعات و ترس از قضاوتها ، لیس بزند...
یا گاهی روی جدول های خیابان راه برود.. 
آدم نیاز دارد گاهی سر به هوا باشد..
بلند بلند بخندد...
تابغضش گرفت، بزند زیر گریه و با مشتهایش پلکهای خیسش را پاک کند..
درست شبیه کودکی اش...!
آدم است دیگر... آمده تا برای خودش زندگی کند... نه مردم!
من نمیدانم .. کی میخواهیم یاد بگیریم آرمان هایمان را به این و آن تحمیل نکنیم..
هرکس باید خودش باشد..!
دست از سرِ دیگران و زندگیشان برداریم.. آنقدر حواسمان به رفتارهای این و آن بود،
که یادمان رفت خودمان زندگی کنیم...!
دیدگاه ها (۳)

توضیح رمان:🩸 عشق خونین ♥️🥀دختری که تمام عمرش پشت دیوارهای بل...

یونگی از آن آدم هایی نیست که برای دیده شدن تلاش کنند ؛ حضورش...

آره برا همه سختهولی یکی پاهاش خون میادیکی فقط کفشاش گِلی میش...

پارت ۲۰ — بعد از آن شبسه ماه گذشت.یورا دیگر آن دختر سردرگم ر...

پارت هفتم《بخش دوم از زندگی جونگ کوک》《Custom kiss》           ...

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشتدیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا...

انتطار داشت مرد دستاشو از وسط بشونه و تیکه تیکه کنه اما با و...

سلام بلوبری سناریو جدید و درخواستی

﷽⚠️ «#لالاییِ غفلت» (نامه‌ای به دولت و ملت)✍ابوذر خدادادی م...

رمان هفتمین سایه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط