Forest Dream P:۲
چانگبین نفسش را جمع کرد اگر فریاد میزد اگر خبر میخواست همه چیز تمام میشد با احتیاط گفت "اسمم مهم نیست... فقط کسی رو خبر نکن"
جونگین چند لحظه خیره ماند بعد فانوس را کمی پایین آورد و گفت: «تو از جنگل نیستی از اون بالاها اومدی نه؟ از کوهستان"
چانگبین خواست انکار کند اما نگاه و دقت پسرک او را لو داده بود با تردید گفت "آره"
جونگین به جای ترسیدن فقط آه کشید و گفت "اه من از اونجا فرار کردم به این خونه کلبه ای تو جنگل تا قاطی جنگ و جدال تو قبیله نباشم اما حالا دقیقا جنگ امده تو خونم پدرم اگر بفهمه تو رو بیرون میکنه شاید هم بدتر ولی... الان خیلی مریضی"
جونگین پسر آخر رئیس قبیله جنگلی زبون زده همه شده بود بعضیا میگفتن اون یک اِلف ترسو و بدردنخوره که فرار کرده و بعضیا میگفتن اون خیلی دلرحمه و پدرش به جنگل تبعیدش کرد تا تنبیهی باشه براش چون آخرین دعواش با پدرش سر تموم کردن این جنگ بود اما هیچکدوم درست نبود
چانگبین همینطور که از درد به خود میپیچید با تلخی خندید "پس باید امیدوار باشم تو دل رحم داشته باشی"
جونگین لبهایش را جمع کرد "نمیدونم ولی میتونم برات آب بیارم"
از آن روز همه چیز آرامآرام عوض شد جونگین هر شب بیصدا از پله های چوبی زیرزمین پایین میومد برایش سوپ میورد زخمهایش را میشست و در ازای هر سوال جواب نصفه نیمهای میگرفت چانگبین اول به او اعتماد نداشت چطور میتوانست؟ جونگین پسر دشمن بود پسر مردی که شاید اگر میفهمید با یک ضربه همه چیز را تمام میکرد اما جونگین نتنها او را لو نداد بلکه با همان لجبازی کودکانه و نگاه روشنش کمکم دیوارهای دور دل چانگبین را ترک داد
یک شب که باد سرد از لای چوب های کلبه زوزه میکشید جونگین کنار پله نشست و گفت"تو همیشه اینقدر اخم میکنی؟"
چانگبین که پتو را تا گردنش بالا کشیده بود جواب داد"وقتی مجبور باشم توی زیرزمین دشمن پنهان بشم بله"
جونگین خندید خندهاش نرم بود مثل صدای برف که زیر پا فرو میریزد "من که دشمن نیستم"
چانگبین نگاهش کرد نور لرزان فانوس روی صورت جونگین افتاده بود و برای لحظهای در دل تاریکی او را نه پسر دشمن که فقط پسری دید که لبخند زدن بلد است و از تنهایی میترسد گفت"نه تو نیستی"
جونگین کمی مکث کرد بعد با کنجکاوی پرسید"اگه من دشمن نیستم پس چرا اینقدر یخی ؟"
چانگبین بی اختیار سرفهای کرد"چون دیدن تو... کار رو سختتر میکنه
جونگین ابرو بالا انداخت"سختتر؟ چرا؟"
چانگبین جواب نداد خودش هم هنوز نمیدانست چرا وقتی جونگین نزدیک میشد قلبش ناآرام میزد چرا وقتی انگشت های سردش به ظرف سوپ میخورد گرمای عجیبی در سینهاش میدوید او برای جنگ ساخته شده بود برای حفاظت از کوهستان نه برای نگاه کردن به لبخند پسر دشمن
اما روزها گذشتند و چانگبین نتنها از جونگین فرار نکرد بلکه هر بار که صدایش را میشنید منتظر میموند جونگین با او از کتاب های قدیمی حرف میزد از ستاره هایی که از پنجرهی کوچک زیرزمین دیده نمیشدند از باد از درختها از آرزوی سفر چانگبین هم آهسته از کوهستان میگفت از مه صبحگاهی از جشنهای اِلفها از آوازهایی که تنها در دل سنگ های مرتفع شنیده میشد و هر بار که نام خانهاش را میبرد جونگین ساکتتر میشد گویی میفهمید میانشان شکافی هست که به آسانی پر نمیشود
یک عصر بارانی وقتی کلبه در سکوتی سنگین فرو رفته بود جونگین با تردید پرسید"اگه جنگ تموم بشه برمیگردی؟"
چانگبین مدت ها به شعلهی شمع خیره ماند
"باید برگردم"
جونگین آرام گفت"چون اونجا خونته؟"
چانگبین نفس عمیقی کشید"چون اونجا مردمم هستن"
جونگین فقط گفت "و من چی؟"
چانگبین سر بلند کرد برای اولین بار حقیقتی که مدام از آن فرار میکرد مثل تیغی در گلویش فرو رفت آهسته گفت"تو... تو بزرگترین اشتباه منی"
شرط پارت بعدی
لایک :۲۵
کامنتا:۳۵
#چانگبین #جونگین #استری_کیدز #فیک
جونگین چند لحظه خیره ماند بعد فانوس را کمی پایین آورد و گفت: «تو از جنگل نیستی از اون بالاها اومدی نه؟ از کوهستان"
چانگبین خواست انکار کند اما نگاه و دقت پسرک او را لو داده بود با تردید گفت "آره"
جونگین به جای ترسیدن فقط آه کشید و گفت "اه من از اونجا فرار کردم به این خونه کلبه ای تو جنگل تا قاطی جنگ و جدال تو قبیله نباشم اما حالا دقیقا جنگ امده تو خونم پدرم اگر بفهمه تو رو بیرون میکنه شاید هم بدتر ولی... الان خیلی مریضی"
جونگین پسر آخر رئیس قبیله جنگلی زبون زده همه شده بود بعضیا میگفتن اون یک اِلف ترسو و بدردنخوره که فرار کرده و بعضیا میگفتن اون خیلی دلرحمه و پدرش به جنگل تبعیدش کرد تا تنبیهی باشه براش چون آخرین دعواش با پدرش سر تموم کردن این جنگ بود اما هیچکدوم درست نبود
چانگبین همینطور که از درد به خود میپیچید با تلخی خندید "پس باید امیدوار باشم تو دل رحم داشته باشی"
جونگین لبهایش را جمع کرد "نمیدونم ولی میتونم برات آب بیارم"
از آن روز همه چیز آرامآرام عوض شد جونگین هر شب بیصدا از پله های چوبی زیرزمین پایین میومد برایش سوپ میورد زخمهایش را میشست و در ازای هر سوال جواب نصفه نیمهای میگرفت چانگبین اول به او اعتماد نداشت چطور میتوانست؟ جونگین پسر دشمن بود پسر مردی که شاید اگر میفهمید با یک ضربه همه چیز را تمام میکرد اما جونگین نتنها او را لو نداد بلکه با همان لجبازی کودکانه و نگاه روشنش کمکم دیوارهای دور دل چانگبین را ترک داد
یک شب که باد سرد از لای چوب های کلبه زوزه میکشید جونگین کنار پله نشست و گفت"تو همیشه اینقدر اخم میکنی؟"
چانگبین که پتو را تا گردنش بالا کشیده بود جواب داد"وقتی مجبور باشم توی زیرزمین دشمن پنهان بشم بله"
جونگین خندید خندهاش نرم بود مثل صدای برف که زیر پا فرو میریزد "من که دشمن نیستم"
چانگبین نگاهش کرد نور لرزان فانوس روی صورت جونگین افتاده بود و برای لحظهای در دل تاریکی او را نه پسر دشمن که فقط پسری دید که لبخند زدن بلد است و از تنهایی میترسد گفت"نه تو نیستی"
جونگین کمی مکث کرد بعد با کنجکاوی پرسید"اگه من دشمن نیستم پس چرا اینقدر یخی ؟"
چانگبین بی اختیار سرفهای کرد"چون دیدن تو... کار رو سختتر میکنه
جونگین ابرو بالا انداخت"سختتر؟ چرا؟"
چانگبین جواب نداد خودش هم هنوز نمیدانست چرا وقتی جونگین نزدیک میشد قلبش ناآرام میزد چرا وقتی انگشت های سردش به ظرف سوپ میخورد گرمای عجیبی در سینهاش میدوید او برای جنگ ساخته شده بود برای حفاظت از کوهستان نه برای نگاه کردن به لبخند پسر دشمن
اما روزها گذشتند و چانگبین نتنها از جونگین فرار نکرد بلکه هر بار که صدایش را میشنید منتظر میموند جونگین با او از کتاب های قدیمی حرف میزد از ستاره هایی که از پنجرهی کوچک زیرزمین دیده نمیشدند از باد از درختها از آرزوی سفر چانگبین هم آهسته از کوهستان میگفت از مه صبحگاهی از جشنهای اِلفها از آوازهایی که تنها در دل سنگ های مرتفع شنیده میشد و هر بار که نام خانهاش را میبرد جونگین ساکتتر میشد گویی میفهمید میانشان شکافی هست که به آسانی پر نمیشود
یک عصر بارانی وقتی کلبه در سکوتی سنگین فرو رفته بود جونگین با تردید پرسید"اگه جنگ تموم بشه برمیگردی؟"
چانگبین مدت ها به شعلهی شمع خیره ماند
"باید برگردم"
جونگین آرام گفت"چون اونجا خونته؟"
چانگبین نفس عمیقی کشید"چون اونجا مردمم هستن"
جونگین فقط گفت "و من چی؟"
چانگبین سر بلند کرد برای اولین بار حقیقتی که مدام از آن فرار میکرد مثل تیغی در گلویش فرو رفت آهسته گفت"تو... تو بزرگترین اشتباه منی"
شرط پارت بعدی
لایک :۲۵
کامنتا:۳۵
#چانگبین #جونگین #استری_کیدز #فیک
- ۸.۴k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط