Psychic lover98🖤
Psychic lover98🖤
سونا وارد کافه شد.کمی اطراف و با چشم
نگاه کرد و همون لحظه پیامی برای گوشیش اومد.
“به گارسون بگو جا رو بهت نشون بده”
پیش گارسون رفت و گارسون اون و
سمت میزی که جای تاریک تر و خلوط
تر بود برد.قیمت این ردیف میز ها
بالا تر بود.کلا این پسر دوست داره بفهمونه
که پولداره و بهترین ها رو میخواد.
سونا سر جاش نشست و کمی اطراف رو
نگاه کرد.(راستی ساعت رو هم گفته بود)
بعد از کمی صبر جونگکوک با یک استایل
همیشه گی اما خفن اومد.اما این دفعه
دستش یک جعبه بود
سونا:سلام
جونگکوک:سلام بیب
سونا:چه خبر…اون جعبه هه چیه
جونگکوک:فضولی؟
سونا:من کنجکاوم…
جونگکوک:بیب تولدت مبارک.
جونگکوک در جعبه رو باز کرد و کیکی
رو در آورد.خیلی خوشگل بود.صافت بود…درست مثل صاحبش
سونا:جونگکوک…
سونا بخاطر کار جونگکوک بغض خفیفی داخل
گلوش ایجاد شد.
جونگکوک جعبه ی دومی که اندازه ی نسبتا کوچیک تری داشت و به سمت سونا
گرفت.
سونا جعبه ی مخملی سرمه ای رنگ و تو دستش گرفت.وقتی بازش کرد با یک
گردن بند پروانه شکل مواجه شد.یک گردنبند
ظریف که از روی قبض مزاحمی که
تو جعبه میزارن فهمید که اونگردن بند سفارشیه.سونا که کاملا تحملش تموم شد
اشک تو چشماش حلقه زد.
جونگکوک:بیب چیزی شده؟
سونا:جونگکوکا میدونی…وقتی اولین بار
دیدمت به پلیسا لوت دادم…واقعا ازت میترسیدم مخصوصا وقتی من و تنبیه میکردی.ولی میدونی…این هدیه واقعا…واقعا با ارزش ترین چیزی هستش که تو کل عمرم
هدیه گرفتم…تو اگرفقط تولدم و تبریک میگفتی خوشحال میشدم.چون خوب
میدونم اهل این کارا نیستی…(بغض شدید)
جونگکوک:نمیدونستم انقدر خوشحالت
میکنه.میدونی گفتم که این پروانه رو ظریف بسازن چون تو دقیقا مثل پروانه ظریفی.
سونا دستش رو به سمت دست
جونگکوک برد.درسته دستای سونا
تو دست جونگکوک گم میشد،اما برای
گرفتن دستاش پیش قدم شد.
جونگکوک دستای کوچولوی سونا که با
دستش گره خورده بود رو به آرومی گرفت
و از گرمای دست دختر کوچولوش استفاده کرد.
سونا:میدونی دارم فکر میکنم چه خوب
شد که اون روز از در پشتی رفتم…یا
قبول کردم درمانت کنم.
جونگکوک:اگه این کارو نمیکردی که ما
الان اینجا نبودیم.میدونی منم دارک وب و نداشتم…یا اون عو.ضی زنده بود.
سونا:بیا راجبشون حرف نزنیم.
جونگکوک:اوهوم
جونگکوک از روی صندلیش بلند شد
و روی میز خم شد.بخاطر قد بلندش
صورتش به صو.رت سونا رسید و
برای پنج ثانیه اون رو بوسـ..ید.
سونا سرش رو، بخاطر لپ های
قرمزش پایین انداخت.
جونگکوک:بد نیست همر.اهی کنیا
سونا:یا من بلد نیستم.
جونگکوک:هییی
واسه گوشی سونا یک پیام اومد.
سونا پیام و باز کرد و با پیام شوگا رو به رو شد
“خوب تو کافه قر.ار میزاری و باهم کیـ..س
میرین.خونه دارم برات”
سونا اطراف و نگاه کرد این سمت
که پنجره نداشت.
اون ور رو نگاه کرد و جیمین رو دید
که به ماشین شوگا تکیه داده و انگاری منتظره
واو این دوتا از کی صمیمی شدن.
جونگکوک:هی چی شد.
سونا:داداشم ما رو دید موقعه کـ..یس
جونگکوک:(خنده)باور کنم آرامش نداریم یا زوده؟
سونا:باید زودتر از اینا باور میکردی(خنده)
جونگکوک:هییی سونا اگر بچه دار شدیم
چجوری میخوای بری خونه داداشت؟
سونا:ما دوتا؟
جونگکوک:نه دیگه من و جیمین.
سونا:یاا زشته.ولی من و تو؟
جونگکوک:نمیخوای؟
سونا:آدم از شو.هرش بچه د.ار میشه.
جونگکوک:خو احمق میگیر.مت دیگه
سونا:اها…چی؟
جونگکوک:نمیخوای شمع روشن کنی
و کیک و بخوری؟
سونا:ها چرا
جونگکوک شمع ۱۹رو روی کیک گذاشت و
با فندک طلایی رنگی که داخل جیبش بود
روشنشون کرد.
جونگکوک کیک رو به سمت سونا گرفت
جونگکوک:یک آرزو کن.
سونا:(درحال آرزو کردن)
سونا وارد کافه شد.کمی اطراف و با چشم
نگاه کرد و همون لحظه پیامی برای گوشیش اومد.
“به گارسون بگو جا رو بهت نشون بده”
پیش گارسون رفت و گارسون اون و
سمت میزی که جای تاریک تر و خلوط
تر بود برد.قیمت این ردیف میز ها
بالا تر بود.کلا این پسر دوست داره بفهمونه
که پولداره و بهترین ها رو میخواد.
سونا سر جاش نشست و کمی اطراف رو
نگاه کرد.(راستی ساعت رو هم گفته بود)
بعد از کمی صبر جونگکوک با یک استایل
همیشه گی اما خفن اومد.اما این دفعه
دستش یک جعبه بود
سونا:سلام
جونگکوک:سلام بیب
سونا:چه خبر…اون جعبه هه چیه
جونگکوک:فضولی؟
سونا:من کنجکاوم…
جونگکوک:بیب تولدت مبارک.
جونگکوک در جعبه رو باز کرد و کیکی
رو در آورد.خیلی خوشگل بود.صافت بود…درست مثل صاحبش
سونا:جونگکوک…
سونا بخاطر کار جونگکوک بغض خفیفی داخل
گلوش ایجاد شد.
جونگکوک جعبه ی دومی که اندازه ی نسبتا کوچیک تری داشت و به سمت سونا
گرفت.
سونا جعبه ی مخملی سرمه ای رنگ و تو دستش گرفت.وقتی بازش کرد با یک
گردن بند پروانه شکل مواجه شد.یک گردنبند
ظریف که از روی قبض مزاحمی که
تو جعبه میزارن فهمید که اونگردن بند سفارشیه.سونا که کاملا تحملش تموم شد
اشک تو چشماش حلقه زد.
جونگکوک:بیب چیزی شده؟
سونا:جونگکوکا میدونی…وقتی اولین بار
دیدمت به پلیسا لوت دادم…واقعا ازت میترسیدم مخصوصا وقتی من و تنبیه میکردی.ولی میدونی…این هدیه واقعا…واقعا با ارزش ترین چیزی هستش که تو کل عمرم
هدیه گرفتم…تو اگرفقط تولدم و تبریک میگفتی خوشحال میشدم.چون خوب
میدونم اهل این کارا نیستی…(بغض شدید)
جونگکوک:نمیدونستم انقدر خوشحالت
میکنه.میدونی گفتم که این پروانه رو ظریف بسازن چون تو دقیقا مثل پروانه ظریفی.
سونا دستش رو به سمت دست
جونگکوک برد.درسته دستای سونا
تو دست جونگکوک گم میشد،اما برای
گرفتن دستاش پیش قدم شد.
جونگکوک دستای کوچولوی سونا که با
دستش گره خورده بود رو به آرومی گرفت
و از گرمای دست دختر کوچولوش استفاده کرد.
سونا:میدونی دارم فکر میکنم چه خوب
شد که اون روز از در پشتی رفتم…یا
قبول کردم درمانت کنم.
جونگکوک:اگه این کارو نمیکردی که ما
الان اینجا نبودیم.میدونی منم دارک وب و نداشتم…یا اون عو.ضی زنده بود.
سونا:بیا راجبشون حرف نزنیم.
جونگکوک:اوهوم
جونگکوک از روی صندلیش بلند شد
و روی میز خم شد.بخاطر قد بلندش
صورتش به صو.رت سونا رسید و
برای پنج ثانیه اون رو بوسـ..ید.
سونا سرش رو، بخاطر لپ های
قرمزش پایین انداخت.
جونگکوک:بد نیست همر.اهی کنیا
سونا:یا من بلد نیستم.
جونگکوک:هییی
واسه گوشی سونا یک پیام اومد.
سونا پیام و باز کرد و با پیام شوگا رو به رو شد
“خوب تو کافه قر.ار میزاری و باهم کیـ..س
میرین.خونه دارم برات”
سونا اطراف و نگاه کرد این سمت
که پنجره نداشت.
اون ور رو نگاه کرد و جیمین رو دید
که به ماشین شوگا تکیه داده و انگاری منتظره
واو این دوتا از کی صمیمی شدن.
جونگکوک:هی چی شد.
سونا:داداشم ما رو دید موقعه کـ..یس
جونگکوک:(خنده)باور کنم آرامش نداریم یا زوده؟
سونا:باید زودتر از اینا باور میکردی(خنده)
جونگکوک:هییی سونا اگر بچه دار شدیم
چجوری میخوای بری خونه داداشت؟
سونا:ما دوتا؟
جونگکوک:نه دیگه من و جیمین.
سونا:یاا زشته.ولی من و تو؟
جونگکوک:نمیخوای؟
سونا:آدم از شو.هرش بچه د.ار میشه.
جونگکوک:خو احمق میگیر.مت دیگه
سونا:اها…چی؟
جونگکوک:نمیخوای شمع روشن کنی
و کیک و بخوری؟
سونا:ها چرا
جونگکوک شمع ۱۹رو روی کیک گذاشت و
با فندک طلایی رنگی که داخل جیبش بود
روشنشون کرد.
جونگکوک کیک رو به سمت سونا گرفت
جونگکوک:یک آرزو کن.
سونا:(درحال آرزو کردن)
- ۲۸.۵k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط