☆مدرسه جادویی☆ ~ادامه پارت ۱۴~
آروم سرش رو چرخوند و… شوکه شد!
تهیونگ بود! کنارش، توی تخت، داشت بهش نگاه میکرد. ولی این نگاه، اون لبخند شیطنتآمیز همیشگی نبود. چشمهاش عمیقتر شده بود، انگار که یه راز بزرگ رو توی خودش جا داده بود. یه لبخند خیلی خیلی کمرنگ، که بیشتر شبیه یه پوزخند بود، گوشهی لبش نشست. برفی، گربهی سفیدِ حالا خاکستریِ لکهدار، مثل یه تودهی پشمالوی عجیب، بغل ا.ت. خوابیده بود و صدای خرناس خفیفی ازش شنیده میشد.
"صبح بخیر… ا.ت صدای تهیونگ، آروم و کمی گرفته بود، ولی یه جورایی… مرموزتر از همیشه به نظر میرسید. "بازم که توی دردسر افتادی، ها؟"
ا.ت. هاج و واج بهش نگاه کرد. "من… من اینجا چیکار میکنم؟ چطوری اومدم تو تخت تو؟"
تهیونگ شونه بالا انداخت، ولی اون پوزخندش هنوز سر جاش بود. "نمیدونم والا. منم همینطوری چشم باز کردم، دیدم یه فرشتهی کوچولو کنارم خوابیده. البته با یه گربهی خاکستریِ عجیب."(تیکه انداخت) یه لحظه نگاهش رو به برفی دوخت. "اون لکهها… خیلی جالبه. انگار که یه جادوی قدیمی روش اثر گذاشته."
ا.ت. قلبش تند تند میزد. "پس… تو هم نمیدونی چطور شد؟"
تهیونگ خندهی کوتاهی کرد. خندهای که اصلاً شبیه خندههای شادش نبود. "چرا باید بدونم؟ فکر کردی من این کارا رو میکنم؟" یه نگاه سریع به سمت در انداخت، انگار که داشت مطمئن میشد کسی اون دور و بر نیست. "من فقط از دیدن این صحنه لذت میبرم. یه جورایی… سرگرمکنندهست."(مسخره کرد)
ا.ت. حس کرد یه چیزی درست نیست. این تهیونگ، با اون نگاه سرد و مرموزش، اون تهیونگی نبود که میشناخت. این همون بچهی بد مدرسهها بود که همیشه یه قدم از همه جلوتر بود. "یعنی چی؟"
تهیونگ خم شد و یه تار مو رو از روی شونهی ا.ت. برداشت. "یعنی اینکه، این مدرسه پر از رازه، ا.ت. و بعضی وقتا، بدترین اتفاقها، از طرف کسایی میافتن که فکر میکنی بیگناهترین. مخصوصاً وقتی پای یه گربهی جادویی وسط باشه." یه چشمک زد. "شاید بهتر باشه حواست رو جمع کنی. چون این لکهها… ممکنه فقط شروع یه ماجرای خیلی بزرگتر باشن. ماجرایی که شاید جونگکوک و بقیه هم توش نقش داشته باشن."
ا.ت. احساس کرد مو به تنش سیخ شد. جونگکوک؟ بقیه؟ یعنی اونها هم…؟
تهیونگ بلند شد و پتوی خودش رو مرتب کرد. "خب، پاشو. بهتره بریم. بقیهی بچهها منتظرن تا ببینن چه بلایی سرت اومده. شاید اونها بتونن یه جورایی کمک کنن… یا شاید هم فقط بخوان از دیدن این وضعیت بخندن." دوباره همون پوزخند مرموز. "ولی یادت باشه، ا.ت. توی این مدرسه، هیچ اتفاقی بیدلیل نیست."
با این حرف، تهیونگ از اتاق بیرون رفت و ا.ت. رو تنها گذاشت با برفیِ لکهدار، خاطرهی یه خواب عجیب، و یه دنیا شک و تردید در مورد پسرهای مرموز مدرسه. 🎀
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاید پارت بعدی هم امروز بزارم اگه حمایت کنین.
تهیونگ بود! کنارش، توی تخت، داشت بهش نگاه میکرد. ولی این نگاه، اون لبخند شیطنتآمیز همیشگی نبود. چشمهاش عمیقتر شده بود، انگار که یه راز بزرگ رو توی خودش جا داده بود. یه لبخند خیلی خیلی کمرنگ، که بیشتر شبیه یه پوزخند بود، گوشهی لبش نشست. برفی، گربهی سفیدِ حالا خاکستریِ لکهدار، مثل یه تودهی پشمالوی عجیب، بغل ا.ت. خوابیده بود و صدای خرناس خفیفی ازش شنیده میشد.
"صبح بخیر… ا.ت صدای تهیونگ، آروم و کمی گرفته بود، ولی یه جورایی… مرموزتر از همیشه به نظر میرسید. "بازم که توی دردسر افتادی، ها؟"
ا.ت. هاج و واج بهش نگاه کرد. "من… من اینجا چیکار میکنم؟ چطوری اومدم تو تخت تو؟"
تهیونگ شونه بالا انداخت، ولی اون پوزخندش هنوز سر جاش بود. "نمیدونم والا. منم همینطوری چشم باز کردم، دیدم یه فرشتهی کوچولو کنارم خوابیده. البته با یه گربهی خاکستریِ عجیب."(تیکه انداخت) یه لحظه نگاهش رو به برفی دوخت. "اون لکهها… خیلی جالبه. انگار که یه جادوی قدیمی روش اثر گذاشته."
ا.ت. قلبش تند تند میزد. "پس… تو هم نمیدونی چطور شد؟"
تهیونگ خندهی کوتاهی کرد. خندهای که اصلاً شبیه خندههای شادش نبود. "چرا باید بدونم؟ فکر کردی من این کارا رو میکنم؟" یه نگاه سریع به سمت در انداخت، انگار که داشت مطمئن میشد کسی اون دور و بر نیست. "من فقط از دیدن این صحنه لذت میبرم. یه جورایی… سرگرمکنندهست."(مسخره کرد)
ا.ت. حس کرد یه چیزی درست نیست. این تهیونگ، با اون نگاه سرد و مرموزش، اون تهیونگی نبود که میشناخت. این همون بچهی بد مدرسهها بود که همیشه یه قدم از همه جلوتر بود. "یعنی چی؟"
تهیونگ خم شد و یه تار مو رو از روی شونهی ا.ت. برداشت. "یعنی اینکه، این مدرسه پر از رازه، ا.ت. و بعضی وقتا، بدترین اتفاقها، از طرف کسایی میافتن که فکر میکنی بیگناهترین. مخصوصاً وقتی پای یه گربهی جادویی وسط باشه." یه چشمک زد. "شاید بهتر باشه حواست رو جمع کنی. چون این لکهها… ممکنه فقط شروع یه ماجرای خیلی بزرگتر باشن. ماجرایی که شاید جونگکوک و بقیه هم توش نقش داشته باشن."
ا.ت. احساس کرد مو به تنش سیخ شد. جونگکوک؟ بقیه؟ یعنی اونها هم…؟
تهیونگ بلند شد و پتوی خودش رو مرتب کرد. "خب، پاشو. بهتره بریم. بقیهی بچهها منتظرن تا ببینن چه بلایی سرت اومده. شاید اونها بتونن یه جورایی کمک کنن… یا شاید هم فقط بخوان از دیدن این وضعیت بخندن." دوباره همون پوزخند مرموز. "ولی یادت باشه، ا.ت. توی این مدرسه، هیچ اتفاقی بیدلیل نیست."
با این حرف، تهیونگ از اتاق بیرون رفت و ا.ت. رو تنها گذاشت با برفیِ لکهدار، خاطرهی یه خواب عجیب، و یه دنیا شک و تردید در مورد پسرهای مرموز مدرسه. 🎀
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاید پارت بعدی هم امروز بزارم اگه حمایت کنین.
- ۲.۷k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط