{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حاج محمد ابراهيم همت

حاج محمد ابراهيم همت
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سر تا پاش‌ خاكي‌ بود. چشم‌هاش‌ سرخ‌ شده‌ بود؛ از سوز سرما.

 دو ماه‌ بود نديده‌ بودمش‌.

 ـ حداقل‌ يه‌ دوش‌ بگير، يه‌ غذايي‌ بخور. بعد نماز بخون‌.

سر سجاده‌ ايستاد. آستين‌هاش‌ را پايين‌ كشيد و گفت‌ «من‌ با عجله‌اومده‌م‌ كه‌ نماز اول‌ وقتم‌ از دست‌ نره‌.»

كنارش‌ ايستادم‌. حس‌ مي‌كردم‌ هر آن‌ ممكن‌ است‌ بيفتد زمين‌. شايداين‌جوري‌ مي‌توانستم‌ نگهش‌ دارم‌

خاطره ای از زندگی سردار خیبر حاج محمد ابراهيم همت
دیدگاه ها (۹)

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

چند پارتی جونگ کوک وقتی استادت بود

‍ ‍ سیره عملی سردار شهید ((حاج محمد ابراهیم همت)) سر تا پاش...

‍ سیره عملی سردار شهید ((حاج محمد ابراهیم همت)) سر تا پاش خ...

خاکریز خاطراتسر تا پاش خاکی بود. چشم‌هاش سرخ شده بود؛ از سوز...

🔴 نیمه سایبری 🔵 :سر تا پاش خاکی بود. چشم‌هاش سرخ شده بودگ...

خاطرات مخلصینسر تا پاش خاکی بودچشماش سرخ شده بود از سوز سرما...

•🌼✨••💌•خاطره ای از شهید محمدابراهیم همتسرتا پاش خاکی و چشماش...

#نماز اول وقت#سفارش_شهداهمسر شهيد حاج محمد ابراهيم #همت مي گ...

همسر شهيد حاج محمد ابراهيم همت مي گويد:«ابراهيم بعد از چند م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط