‍ ‍ سیره عملی سردار شهید ((حاج محمد ابراهیم همت))

‍ ‍ سیره عملی سردار شهید ((حاج محمد ابراهیم همت))


سر تا پاش خاکی بود. چشم‌هاش سرخ شده بود؛ از سوز سرما.دو ماه بود ندیده بودمش.
- حداقل یه دوش بگیر، یه غذایی بخور. بعد نماز بخون.
سر سجاده ایستاد. آستین‌هاش را پایین کشید و گفت:«من با عجله اومدم که نماز اول وقتم از دست نره.»
کنارش ایستادم. حس می‌کردم هر آن ممکن است بیفتد زمین؛شاید این‌جوری می‌توانستم نگهش دارم.
دیدگاه ها (۱)

«رایحه پنهان»صبح‌ها، جونگ‌هیون همیشه قبل از بقیه بیدار می‌شد...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

رمان اسیر خان پارت هشتم 8

ابلیس

پارت: 26 (بخش2) **زاویه دید: زین**فضای راهروی اصلیِ دبیرستان...

𐙚 پارت ¹ | ویو نامراروی نیمکت نشسته بودم. هوا خنک بود و باد ...

‍ سیره عملی سردار شهید ((حاج محمد ابراهیم همت)) سر تا پاش خ...

حاج محمد ابراهيم همتبِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْسر ت...

خاکریز خاطراتسر تا پاش خاکی بود. چشم‌هاش سرخ شده بود؛ از سوز...

🔴 نیمه سایبری 🔵 :سر تا پاش خاکی بود. چشم‌هاش سرخ شده بودگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط