p3 ( اسلاید دوم لباس کنجی و اسلاید سوم لباس بنگچان واسلاید چهارم لباس یونا و اسلایداخر میکاپ یوناعه)
تالار اصلی، غرق در شکوهی بود که بوی خون و پول میداد. لوسترهای کریستالی عظیم، نورهایی زرد و گرم را روی کفپوشهای مرمرین میپاشیدند، اما این روشنایی نمیتوانست سرمای حضورِ آدمهای جمع شده در سالن را از بین ببرد. اینجا، هر لبخند، یک نقشه بود و هر دست دادن، یک پیمانِ موقت.یونا در آستانهی در ایستاده بود. او قرار بود فقط یک مهمان باشد، اما با ورودش، گویی زمان برای لحظهای از حرکت ایستاد. او یک لباس شبِ سیاه و بسیار ساده اما با برشهای دقیق پوشیده بود که تضاد وحشتناکی با پوستِ یخگونه و سفیدش داشت. موهای بسیار بلند و ابریشمیاش، مثل جادویی تاریک، از پشتِ سرش تا پایین کمرش جاری بود و با هر قدم، جانی دوباره میگرفت. لبهایش، تنها نقطه رنگی در چهرهی مرگبار و بینقص او بود.او نه تنها وارد سالن نشده بود، بلکه سالن را تسخیر کرده بود. هاله ای از استقلال و قدرت از او ساطع میشد؛ او با قامتِ کوتاه اما بسیار استوار، طوری قدم برمیداشت که گویی زمینِ زیر پایش متعلق به اوست.کنجی، که درست پشت سر او بود، نگاهی نگران به اطراف انداخت. او با استایلی کلاسیک، سعی داشت سایهی محافظ او باشد. او میدانست که این مهمانی، میدانِ جنگ است، نه مهمانیِ خانوادگی.در سمت دیگر سالن،بنگچان ایستاده بود. او در یک کتوشلوارِ مشکیِ دستدوز، با قامتی چهارشانهای که ابهتِ یک پادشاه را داشت، مانند تندیسی از سنگ و آهن به نظر میرسید. چشمان مشکی و نافذش، از میانِ جمعیت، مستقیم روی یونا قفل شد. نگاه بنگچان سنگین بود؛ نگاهی که میتوانست آدمها را به زانو درآورد، اما یونا حتی پلک هم نزد. برای اولین بار در زندگی بنگچان، نوعی کششِ ترسناک و مهارناپذیر را حس کرد؛ کششی که از جنسِ لذت نبود، بلکه از جنسِ برخورد دو قدرتِ متضاد بود. لئو که در کنار بنگچان ایستاده بود، با چشمان تیزبینش یونا را برانداز کرد. او زیر لب به بنگچان گفت: «ببین چطور داره فضا رو مدیریت میکنه. اون فقط یه دختر نیست بنگچان... اون یه بازیگرِ واقعیه. نگاهِ بقیه رو ببین، همه دارن سمتش جذب میشن، اما هیچکس جرأت نمیکنه بهش نزدیک بشه.»میز مذاکره، در مرکز سالنِ خصوصی، با سنگینیِ سیاست شکل گرفته بود. اعضای ارشد خاندان کانگ و بنگ دور میز نشسته بودند. کایان، با چهرهای که سعی میکرد وقارِ بزرگترها را تقلید کند، اما چشمانش از طمع میدرخشید، در کنار عمویش نشسته بود. او مدام نگاههای رمزآلود و کوتاهی به ارشد خاندان بنگ میانداخت؛ نشانهی توافقی پنهان که یونا از آن بیخبر بود.
- ۲.۲k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط