Hate me,Beat me
پارت سوم: زندگی من فقط عکس نیست
اولشخص — کلر
اگه کسی از بیرون به زندگی من نگاه میکرد، احتمالاً فکر میکرد تمام روزم شامل لباسهای گرون قیمت، آرایشگر، راننده و ایستادن جلوی دوربینه.
خب، بخشهایی از این تصویر درست بود.
اما هیچکس دربارهٔ ساعتهایی که صرف بررسی قرارداد میکردم، جلسات طولانی، خستگی بعد از عکاسی یا تعداد دفعاتی که مجبور میشدم برای یک عکس ساده یک حالت رو تکرار کنم، حرفی نمیزد.
همه فقط نتیجه رو میدیدن.
و راستش، من هم ترجیح میدادم همینطور بمونه.
تا وقتی که کسی فکر نمیکرد میتونه بابت اون نتیجه، دربارهٔ تمام زندگیام تصمیم بگیره.
«کلر، تو اصلاً به حرف من گوش میدی؟»
سرم رو از روی لپتاپ بلند کردم.
میا روبهروم نشسته بود و با حالتی به من نگاه میکرد که معمولاً قبل از شروع یک سخنرانی طولانی به خودش میگرفت.
میا دوست قدیمی من بود. از معدود آدمهایی که قبل از اینکه اسمم روی بیلبوردها قرار بگیره، من رو میشناخت. برخلاف نیکول، هیچ مسئولیتی در قبال برنامهٔ کاریام نداشت؛ بنابراین میتونست آزادانه دربارهٔ تمام تصمیمهای من نظر بده، حتی اگر ازش نخواسته بودم.
که البته همیشه هم نظر میداد.
گفتم: «بله.»
«چی گفتم؟»
«یه چیز مهم.»
چشمهاش رو بست.
«تو واقعاً غیرقابلتحملی.»
«این رو هم شنیدم.»
میا لپتاپم رو بست.
«دارم دربارهٔ این حرف میزنم که چرا هنوز برای خودت وقت نمیذاری.»
به ساعت نگاه کردم.
«الان با تو بیرونم. این وقت شخصی حساب میشه.»
«تو سه دقیقهست که به ایمیلت نگاه میکنی.»
«چهار دقیقه.»
«کلر!»
خندیدم.
خب، شاید واقعاً گاهی زیادی درگیر کار میشدم. اما وقتی چیزی رو شروع میکردم، دوست داشتم درست انجامش بدم. نمیتونستم به خودم بگم مهم نیست، وقتی میدونستم یک تصمیم اشتباه ممکنه روی ماهها کار تأثیر بذاره.
میا دوباره لپتاپ رو به طرفم هل داد.
«ببین، نمیگم کارت رو رها کن. فقط میگم لازم نیست هر روز به همه ثابت کنی بهترین هستی.»
این بار جواب ندادم.
چون مسئله دقیقاً همین بود.
من نمیخواستم هر روز بهترین باشم.
میخواستم اگر موفق میشدم، بدونم به خاطر کار خودم بوده؛ نه به خاطر اینکه کسی من رو با یک نفر دیگه مقایسه کرده بود و تصمیم گرفته بود برندهٔ مسابقه رو اعلام کنه.
گوشیام لرزید.
پیامی از نیکول بود.
نیکول: یک خبر خوب و یک خبر بد دارم.
برای میا فرستادم: «به نظرت اول کدوم رو بخونم؟»
گفت: «خبر خوب.»
پیام دادم: «خبر خوب؟»
نیکول جواب داد: «کمپین جدیدت تأیید شده.»
لبخند زدم.
این یکی واقعاً خبر خوبی بود.
من: عالیه! قرارداد نهایی رو بفرست.
چند ثانیه بعد پیام دوم رسید.
نیکول: خبر بد اینه که دوباره دربارهٔ جونگکوک ازت سؤال میپرسن.
لبخندم خشک شد.
میا از اون طرف میز خم شد.
«چی شده؟»
گوشی رو بهش نشون دادم.
با هیجان گفت: «وای! دوباره همون پسره؟»
«میا، لطفاً.»
«چی؟ من فقط اسمش رو شنیدم!»
«تو هم جزو همون آدمهایی هستی که باعث میشن این داستان ادامه پیدا کنه.»
«من؟! من که حتی نمیدونم قدش چقدره!»
«خوبه. امیدوارم همینطور بمونه.»
میا خندید و دوباره لپتاپم رو باز کرد.
«باشه، خانم مدل. برو به کمپینت برس. ولی امشب دیگه ایمیل کاری ممنوع.»
«قبوله.»
«قول میدی؟»
«من بهندرت قول میدم.»
«کلر!»
«باشه، قول میدم.»
و برای اولین بار در تمام اون روز، گوشیام رو داخل کیف گذاشتم.
چون شاید میا درست میگفت.
شاید لازم نبود هر روز چیزی رو به کسی ثابت کنم.
فقط حیف که هنوز نمیدونستم دنیا برای آدمهایی مثل من، به این راحتیها مرخصی در نظر نمیگیره.
ادامه دارد....
____________________________
بسه دیگه...
همش دارم میگم شرط برسونید...
کامنت بزارید...
لایک کنید...
حمایت کنید...
خودتون خسته نشدین؟
واقعا کار سختی نیست یه کامنت و یه حمایت کوچولو...
بعد جالبه، یعنی من تا براتون نفرستم که پارت گذاشتم، نمیتونید حمایت کنید؟
حالم دیگه داره از همه چی بهم میخوره
اگه نمیخونید رمانو بگید نمیخونم که من الکی وقتمو داخل ویسگون هدر ندم...
مینونم برم داخل هزاران تا برنامه دیگه آپلود کنم...
درسته که خودم میخوام نویسندگی کنم...
اما به عنوان نویسنده توقعاتی از کسایی که فالو میکنن دارم..
شاید فقط ده نفر از سیصد نفر فعال باشن😍
منم تا میگم عافم همه میریزن سرم
_ نههههحح نررروووووحح ماح حمایتتحح میکنییمممممحح
هعیی دلم پره...)
______________________
شرط نداره...
شاید تا آخر هفته ویسگون نیام...
داخل دایرکت نریزین و سوال پیچم نکنید...
اولشخص — کلر
اگه کسی از بیرون به زندگی من نگاه میکرد، احتمالاً فکر میکرد تمام روزم شامل لباسهای گرون قیمت، آرایشگر، راننده و ایستادن جلوی دوربینه.
خب، بخشهایی از این تصویر درست بود.
اما هیچکس دربارهٔ ساعتهایی که صرف بررسی قرارداد میکردم، جلسات طولانی، خستگی بعد از عکاسی یا تعداد دفعاتی که مجبور میشدم برای یک عکس ساده یک حالت رو تکرار کنم، حرفی نمیزد.
همه فقط نتیجه رو میدیدن.
و راستش، من هم ترجیح میدادم همینطور بمونه.
تا وقتی که کسی فکر نمیکرد میتونه بابت اون نتیجه، دربارهٔ تمام زندگیام تصمیم بگیره.
«کلر، تو اصلاً به حرف من گوش میدی؟»
سرم رو از روی لپتاپ بلند کردم.
میا روبهروم نشسته بود و با حالتی به من نگاه میکرد که معمولاً قبل از شروع یک سخنرانی طولانی به خودش میگرفت.
میا دوست قدیمی من بود. از معدود آدمهایی که قبل از اینکه اسمم روی بیلبوردها قرار بگیره، من رو میشناخت. برخلاف نیکول، هیچ مسئولیتی در قبال برنامهٔ کاریام نداشت؛ بنابراین میتونست آزادانه دربارهٔ تمام تصمیمهای من نظر بده، حتی اگر ازش نخواسته بودم.
که البته همیشه هم نظر میداد.
گفتم: «بله.»
«چی گفتم؟»
«یه چیز مهم.»
چشمهاش رو بست.
«تو واقعاً غیرقابلتحملی.»
«این رو هم شنیدم.»
میا لپتاپم رو بست.
«دارم دربارهٔ این حرف میزنم که چرا هنوز برای خودت وقت نمیذاری.»
به ساعت نگاه کردم.
«الان با تو بیرونم. این وقت شخصی حساب میشه.»
«تو سه دقیقهست که به ایمیلت نگاه میکنی.»
«چهار دقیقه.»
«کلر!»
خندیدم.
خب، شاید واقعاً گاهی زیادی درگیر کار میشدم. اما وقتی چیزی رو شروع میکردم، دوست داشتم درست انجامش بدم. نمیتونستم به خودم بگم مهم نیست، وقتی میدونستم یک تصمیم اشتباه ممکنه روی ماهها کار تأثیر بذاره.
میا دوباره لپتاپ رو به طرفم هل داد.
«ببین، نمیگم کارت رو رها کن. فقط میگم لازم نیست هر روز به همه ثابت کنی بهترین هستی.»
این بار جواب ندادم.
چون مسئله دقیقاً همین بود.
من نمیخواستم هر روز بهترین باشم.
میخواستم اگر موفق میشدم، بدونم به خاطر کار خودم بوده؛ نه به خاطر اینکه کسی من رو با یک نفر دیگه مقایسه کرده بود و تصمیم گرفته بود برندهٔ مسابقه رو اعلام کنه.
گوشیام لرزید.
پیامی از نیکول بود.
نیکول: یک خبر خوب و یک خبر بد دارم.
برای میا فرستادم: «به نظرت اول کدوم رو بخونم؟»
گفت: «خبر خوب.»
پیام دادم: «خبر خوب؟»
نیکول جواب داد: «کمپین جدیدت تأیید شده.»
لبخند زدم.
این یکی واقعاً خبر خوبی بود.
من: عالیه! قرارداد نهایی رو بفرست.
چند ثانیه بعد پیام دوم رسید.
نیکول: خبر بد اینه که دوباره دربارهٔ جونگکوک ازت سؤال میپرسن.
لبخندم خشک شد.
میا از اون طرف میز خم شد.
«چی شده؟»
گوشی رو بهش نشون دادم.
با هیجان گفت: «وای! دوباره همون پسره؟»
«میا، لطفاً.»
«چی؟ من فقط اسمش رو شنیدم!»
«تو هم جزو همون آدمهایی هستی که باعث میشن این داستان ادامه پیدا کنه.»
«من؟! من که حتی نمیدونم قدش چقدره!»
«خوبه. امیدوارم همینطور بمونه.»
میا خندید و دوباره لپتاپم رو باز کرد.
«باشه، خانم مدل. برو به کمپینت برس. ولی امشب دیگه ایمیل کاری ممنوع.»
«قبوله.»
«قول میدی؟»
«من بهندرت قول میدم.»
«کلر!»
«باشه، قول میدم.»
و برای اولین بار در تمام اون روز، گوشیام رو داخل کیف گذاشتم.
چون شاید میا درست میگفت.
شاید لازم نبود هر روز چیزی رو به کسی ثابت کنم.
فقط حیف که هنوز نمیدونستم دنیا برای آدمهایی مثل من، به این راحتیها مرخصی در نظر نمیگیره.
ادامه دارد....
____________________________
بسه دیگه...
همش دارم میگم شرط برسونید...
کامنت بزارید...
لایک کنید...
حمایت کنید...
خودتون خسته نشدین؟
واقعا کار سختی نیست یه کامنت و یه حمایت کوچولو...
بعد جالبه، یعنی من تا براتون نفرستم که پارت گذاشتم، نمیتونید حمایت کنید؟
حالم دیگه داره از همه چی بهم میخوره
اگه نمیخونید رمانو بگید نمیخونم که من الکی وقتمو داخل ویسگون هدر ندم...
مینونم برم داخل هزاران تا برنامه دیگه آپلود کنم...
درسته که خودم میخوام نویسندگی کنم...
اما به عنوان نویسنده توقعاتی از کسایی که فالو میکنن دارم..
شاید فقط ده نفر از سیصد نفر فعال باشن😍
منم تا میگم عافم همه میریزن سرم
_ نههههحح نررروووووحح ماح حمایتتحح میکنییمممممحح
هعیی دلم پره...)
______________________
شرط نداره...
شاید تا آخر هفته ویسگون نیام...
داخل دایرکت نریزین و سوال پیچم نکنید...
- ۵.۱k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط