تـڪپارتــے..!؟
نصف شب بود... هدف مشخصی نداشتی فقط داشتی از هوای سرد زمستونی و برفی لذت میبردی ..خیابون حسابی خلوت بود اونایی هم که حضور داشتن برای رسیدن به خونه تقلا میکردن نمیتونستی اونا رو درک کنی ...عاشق هوای سرد بودی به خصوص اگه با برف آمیخته شده باشه ..اون تضادی که دمای بین درون و بیرون بدنت به وجود می اورد رو دوس داشتی ..اون سکوتی که برف موقع باریدنش به محیط میبخشید رو ستایش میکردی..
برات عجیب بود این وقت شب یه قهوه فروشی کوچیک باز بود..بدون اینکه زیاد راجبش فک کنی رفتی و هات چاکلت تویه لیوان بزرگ خریدی و روی صندلی چوبی جلوی مغازه بود نشستی ..دونه های برف موهاتو به زیبایی تزئیین کرده بود..آخرین قلپ از هات چاکلت رو سر کشیدی و لیوانو تحویل صاحبش دادی..دوباره شروع به قدم زدن کردی اما این بار هدف داشتی باید میرفتی سمت خونه چون مامانت ممکن بود نگرانت بشه ...به آرومی قدم برمیداشتی ولی پات لیز خورد و چشماتو بستی و منتطر موندی درد تو کل بدنت بپیچه ولی از سوی کسی گرفته شدی ..مرد عجیبی بود ولی لباس نازکی به تن داشت با یه کَپ مشکی مطمعنی بودی از سرما یخ زده .. از لپ هاش که قرمز شده بود ,حدس تو رو تایید میکرد ..خودتو استوار کردی و به نشانه ی احترام بهش تعظیم کردی و شال گردن سفید و بزرگی که دور گردنت بود در آوردی و دور گردن مرد مقابلت پیچیدی تضادی قشنگی بین لباسش و شالگردن به وجود آوردی..درسته نمیشناختیش ولی چون نذاشت زمین بخوری خواستی براش جبران کنی..ولی نمیدونستی مافیای بزرگ شهر که از لمس شدن از طرف دخترای غریبه باعث آزرده شدنش میشد و اگه میافتادی روش نمیتونست جلوی داد وبیدادش رو بگیره واسه هم کمکت کرده بود البته بهتره بگم به خودش کمک کرده بود..ولی وقتی شال گردن رو دور گردنش میپیچیدی..تو تیله های مشکی چشمات خودشو گم کرد و خمار عطری شد که شال گردن باعث شده بود ..بعد از تعظیم کوچیکی رفتی و اون غرق تماشای مسیری بود که رفته بودی..خب کی میدونه شاید این مرد برای پیدا کردنت زمین و زمان رو بهم بریزه؟!
تک پارتی جدید گلیلیلیلیلیییی :)))
حمایت نشم شکلاتام؟!
برات عجیب بود این وقت شب یه قهوه فروشی کوچیک باز بود..بدون اینکه زیاد راجبش فک کنی رفتی و هات چاکلت تویه لیوان بزرگ خریدی و روی صندلی چوبی جلوی مغازه بود نشستی ..دونه های برف موهاتو به زیبایی تزئیین کرده بود..آخرین قلپ از هات چاکلت رو سر کشیدی و لیوانو تحویل صاحبش دادی..دوباره شروع به قدم زدن کردی اما این بار هدف داشتی باید میرفتی سمت خونه چون مامانت ممکن بود نگرانت بشه ...به آرومی قدم برمیداشتی ولی پات لیز خورد و چشماتو بستی و منتطر موندی درد تو کل بدنت بپیچه ولی از سوی کسی گرفته شدی ..مرد عجیبی بود ولی لباس نازکی به تن داشت با یه کَپ مشکی مطمعنی بودی از سرما یخ زده .. از لپ هاش که قرمز شده بود ,حدس تو رو تایید میکرد ..خودتو استوار کردی و به نشانه ی احترام بهش تعظیم کردی و شال گردن سفید و بزرگی که دور گردنت بود در آوردی و دور گردن مرد مقابلت پیچیدی تضادی قشنگی بین لباسش و شالگردن به وجود آوردی..درسته نمیشناختیش ولی چون نذاشت زمین بخوری خواستی براش جبران کنی..ولی نمیدونستی مافیای بزرگ شهر که از لمس شدن از طرف دخترای غریبه باعث آزرده شدنش میشد و اگه میافتادی روش نمیتونست جلوی داد وبیدادش رو بگیره واسه هم کمکت کرده بود البته بهتره بگم به خودش کمک کرده بود..ولی وقتی شال گردن رو دور گردنش میپیچیدی..تو تیله های مشکی چشمات خودشو گم کرد و خمار عطری شد که شال گردن باعث شده بود ..بعد از تعظیم کوچیکی رفتی و اون غرق تماشای مسیری بود که رفته بودی..خب کی میدونه شاید این مرد برای پیدا کردنت زمین و زمان رو بهم بریزه؟!
تک پارتی جدید گلیلیلیلیلیییی :)))
حمایت نشم شکلاتام؟!
- ۱۸.۷k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط