.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۳۴۶→

نگاه خیره ام روی صفحه تلویزیون ثابت بود وبه ظاهر مشغول تلویزیون تماشاکردن بودم ولی...

همه فکروذکرم پیش ارسلان بود!

۳ روزی از اون شبی که باهام حرف زدودردو دل کرد،می گذره ومن تواین مدت حتی یک بارم ارسلان وندیدم...

نگرانشم!...حالش اون شب خیلی بدبود.نکنه هنوزم حالش بده؟!

خیلی نگرانم...

گذشته از نگرانی هم...دلم واسش تنگ شده!

آره...من دلم واسه ارسی گودزیلای دختر باز خودشیفته شکموتنگ شده!

دیگه مثل سابق نسبت بهش بی تفاوت نیستم...من دیگه اون دیانایی که اگه یه هفته ام ارسلان ونمی دید وکَکشم نمی گزید نیستم!فقط سه روزه ازش بی خبرم ولی انگار یه قرنه که چشمای مشکیش وتوقاب چشمام لمس نکردم!...من دلم واسش تنگ شده...می خوام برم پیشش وبه این دلتنگی خاتمه بدم اما...

نمی تونم...

برم پیشش بهش چی بگم؟!بگم ببخشید آقای همسایه دلم واسه چشماتون تگ شده بود اومدم ببینمشون؟!...بعد اون نمی پرسه دل توبرای چی واسه چشمای من تنگ شده بود؟!...

اگه برم پیشش وبهش بگم دلم واسش تنگ شده،راجع به من فکربد نمی کنه؟اگه فکرکنه منم مثل بقیه دخترا بهش نگاه بد دارم چی؟!اگه به سرش بزنه که به چشم یه دوست نمی بینمش چی؟اگه فکربدبکنه...

برای چی باید فکربدکنه؟!مگه تو قصدت بده؟!نگرانشی ومی خوای از خوب بودنش مطمئن بشی. فقط همین...فقط همین؟!...خب یه ذره هم دلم واسش تنگ شده...اصلا مگه من به ارسی نگاه بد دارم؟!معلومه که نه...من فقط به عنوان یه دوست دلم واسش تنگ شده!خب من بهش قول دادم که همیشه در کنارش باشم...چه تو شرایط سخت چه آسون...من فقط دلم برای کسی تنگ شده که باهاش پیمان دوستی بستم!...

من که به ارسی نگاه بدندارم!

سری تکون دادم و تلویزیون وخاموش کردم واز جابلند شدم...

به اتاق رفتم وبعداز به خرج دادن کلی دقت وسلیقه بلاخره به پوشیدن یه مانتوی مشکی وشلوار جین سفید رضایت دادم!...

انقدربرای انتخاب لباس ذوق وسلیقه داشتم که انگار میخواستم برم مهمونی!

نمی دونم چرا ولی دلم می خواست امشب بایه سرو وضع درست وحسابی برم پیش ارسلان...پیش ارسلانی که دلم واسه چشماش یه ذره شده!

با تصور چشمای گیرای ارسلان لبخندی روی لبم نشست...

شال سفیدم وسرم کردم وروبروی آینه وایسادم... بعداز کلی وسواس به خرج دادن سراینکه موهام وکج بریزم رو صورتم یا فرق باز کنم کنم،به کج ریختنشون بسنده کردم...

خیره شدم به عکس خودم توآینه...

همه چی خوبه!

چشمکی به خودم زدم واز اتاق بیرون اومدم وبه سمت در ورودی خونه رفتم...

بعداز برداشتن کلید از خونه خارج شدم...

فاصله بین خونه خودم تاخونه ارسلان وباقدمای کوتاه وآهسته طی کردم...

روبروی در خونه وایسادم وبه سختی آب دهنم وقورت دادم.

قلبم دیوونه وار به قفسه سینه ام می کوبید...دهنم خشک شده بود...انگار تودلم یه مشت آدم بیکار نشسته بودن وداشتن رخت می شستن!...

چته تو دیانا؟!چرا انقدر هول کردی؟این همه نگرانی واسترس برای چیه؟مگه کجامی خوای بری که انقدر دست وپات وگم کردی؟داری میری پیش ارسلان...همون ارسی خره خودمونه دیگه!انقد استرس نداره که!

نفس عمیقی کشیدم تا حالم بهتر بشه...

دستم وبه قصد زنگ زدن،دراز کردم و خواستم زنگ درو بزنم که دستم از حرکت ایستاد!

انگار دیگه نمی تونستم حرکتش بدم!...

نمی دونم چم شده...نمی دونم!دیدن ارسلان که هول کردن نداره!...پس چرا انقدر هول کردم؟!من چم شده؟

نترس دیانا...زنگ وبزن...

اگه زنگ وبزنم و ارسلان درو بازکنه چی بهش بگم؟!بگم دلم برات تنگ شده بود اومدم بهت سر بزنم؟...آره؟...

من نمی تونم...نمی تونم!

گوربابای دلتنگیم...اصلا دل من غلط کرده که دلتنگ چشم پسر مردم شده!بی ادب هیز...تورو چه به تنگ شدن واسه یه پسر غریبه؟!آخه ارسلان که غریبه نیست...ارسلان ارسلانه!...بی خود!...می خوای همین نیمچه شرفی که جلوش داری و به بادِ فنابدی؟لازم نکرده ببینیش!برگرد وبرو تو خونه ات...

دستم راهی رو که برای به صدا درآوردن زنگ خونه ارسلان،رفته بود برگشت...

خیره شدم به در...زیرلب گفتم:نمی تونم...

و روم واز خونه ارسلان برگردوندم...دلم می گفت که برگردم اما مغزم این اجازه رو به پاهام نمی داد!انگار قدرت برگشتن از پاهام گرفته شده بود...!

قدم اول و به سمت خونه خودم برداشتم...
دیدگاه ها (۰)

‏🐺[۰۱:۰۸ به وقت ژاپن]من تو دردسرم...اغلب شب‌ها دلم می‌خواد ی...

🐣🐣🐣| #LIVE_YOUTUBEسوال: روش فلیکس برای Slow it Down کردن (آه...

محو زیبایی او پارت ۵۲ویو رزا بهوش اومدم توی خونه بودم خونههه...

عشق من p57کوک برگشت سمتم کوک:چون که تو چی با خودم کلنجار میر...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

Forbidden love⑧شب بود کرم‌ درونم فعال شده بود و دوباره زنگ ز...

رمان:( تا وقتی که عاشقت شدم )

Pat:8اسم: عاشق چشماش شدمکوکی. زنگ زدم به ا.ت و گفتم امروز وس...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

Do I love him, or do I hate him?💜 P²⁸ 💜ویو جونگکوکجونگو: تا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط