you for me
فصل دوم پارت ۱۹
فلیکس: با-باشه..
ویو مینسونگ
ویو هان
هنوز نتونستم به لینو بگم...سعی کردم عادی رفتار کنم ولی اون متوجه شده..چند بار ازم پرسیده ولی الان نمیتونم بهش بگم...هنوز..هنوز اماده نیستم.
لینو: هان؟
هان: بله
لینو: چیزی شده؟ تو خودتی؟
هان: نه فقط نگران فلیکسم..
لینو: اها
ویو لینو
داره دروغ میگه...چند وقته که تو خودشه و هرچی ازش میپرسم چیزی نمیگه..
لینو: هان ، چیزی شده به من نمیگی؟
هان: چی؟ نه چیزی نشده..چرا باید چیزی بشه..
لینو: هان راستشو بگو چند وقته که تو خودتی..مثل قبل نیستی.
هان: خب..اره یچیزی شده..ولی..
لینو: ولی چی؟
هان: الان نمیتونم بهت بگم..یه موقعیت بهتر.
لینو: باشه..این دوتا هم اومدن.
هیونجین و فلیکس بالاخره برگشتن و داشتن به سمت ما میومدن. هان از جاش بلند شد به سمت فلیکس رفت.
هان: فلیکس؟ خوبی؟ چیشده؟
هیونجین، فلیکس رو بغل کرده بود. فلیکس چیزی نگفت اما هیونجین گفت
هیونجین: چیزی نیست همه چیز تموم شد.
هان: هیونجین راستشو بگو چیشده؟
منم بلند شدم و رفتم سمتشون.
لینو: هیونجین اذیت نکن بگو چیشده.
هیونجین: یه اتفاق مربوط به همون پسره..آکاری بود که تموم شد و نمیخوام راجبش حرف بزنم..فلیکس هم نمیخواد راجبش حرف بزنه..مگه نه؟
فلیکس، سری تکون داد.
لینو: صبر کن ببینم اون پسره چیکار کرده؟!
فلیکس: هیونجین..
هیونجین: اگه میخوای بگو.
فلیکس، ماجرا رو برامون تعریف کرد. عصبی شده بودم. چطور جرئت کرده بود همچین کار بکنه؟!
لینو: هیونجین چیکارش کردی؟!
هیونجین: فلیکس تعریف کرد که الان.
لینو: هنین؟!
هیونجین: برای فعلا بسش بود..اگه باز کاری کرد بلایه بدتری سرش میارم.
هان: فلیکس...خوبی؟
فلیکس: بهترم..
هیونجین، اون رو محکم تر بغلش کرد.
هیونجین: همه چیز دیگه تموم شده و اون پسره عوضی هم دیگه جرئتشو نداره کهری بکنه..کاری هم کرد نابودش میکنم..دیگه هم درباره اس صحبت نمیکنیم باشه؟
سری تکون دادیم و نشستیم.
هان: حالا بیخیال بیاین یکم خوش بگذرونیم! فلیکس دوست داری چیکار کنیم؟
فلیکس: خب..بازی کنیم؟
هان: اره چه بازی؟
فلیکس: اوم...جرئت و حقیقت خوبه؟
هان: عالیه!
فلیکس: با-باشه..
ویو مینسونگ
ویو هان
هنوز نتونستم به لینو بگم...سعی کردم عادی رفتار کنم ولی اون متوجه شده..چند بار ازم پرسیده ولی الان نمیتونم بهش بگم...هنوز..هنوز اماده نیستم.
لینو: هان؟
هان: بله
لینو: چیزی شده؟ تو خودتی؟
هان: نه فقط نگران فلیکسم..
لینو: اها
ویو لینو
داره دروغ میگه...چند وقته که تو خودشه و هرچی ازش میپرسم چیزی نمیگه..
لینو: هان ، چیزی شده به من نمیگی؟
هان: چی؟ نه چیزی نشده..چرا باید چیزی بشه..
لینو: هان راستشو بگو چند وقته که تو خودتی..مثل قبل نیستی.
هان: خب..اره یچیزی شده..ولی..
لینو: ولی چی؟
هان: الان نمیتونم بهت بگم..یه موقعیت بهتر.
لینو: باشه..این دوتا هم اومدن.
هیونجین و فلیکس بالاخره برگشتن و داشتن به سمت ما میومدن. هان از جاش بلند شد به سمت فلیکس رفت.
هان: فلیکس؟ خوبی؟ چیشده؟
هیونجین، فلیکس رو بغل کرده بود. فلیکس چیزی نگفت اما هیونجین گفت
هیونجین: چیزی نیست همه چیز تموم شد.
هان: هیونجین راستشو بگو چیشده؟
منم بلند شدم و رفتم سمتشون.
لینو: هیونجین اذیت نکن بگو چیشده.
هیونجین: یه اتفاق مربوط به همون پسره..آکاری بود که تموم شد و نمیخوام راجبش حرف بزنم..فلیکس هم نمیخواد راجبش حرف بزنه..مگه نه؟
فلیکس، سری تکون داد.
لینو: صبر کن ببینم اون پسره چیکار کرده؟!
فلیکس: هیونجین..
هیونجین: اگه میخوای بگو.
فلیکس، ماجرا رو برامون تعریف کرد. عصبی شده بودم. چطور جرئت کرده بود همچین کار بکنه؟!
لینو: هیونجین چیکارش کردی؟!
هیونجین: فلیکس تعریف کرد که الان.
لینو: هنین؟!
هیونجین: برای فعلا بسش بود..اگه باز کاری کرد بلایه بدتری سرش میارم.
هان: فلیکس...خوبی؟
فلیکس: بهترم..
هیونجین، اون رو محکم تر بغلش کرد.
هیونجین: همه چیز دیگه تموم شده و اون پسره عوضی هم دیگه جرئتشو نداره کهری بکنه..کاری هم کرد نابودش میکنم..دیگه هم درباره اس صحبت نمیکنیم باشه؟
سری تکون دادیم و نشستیم.
هان: حالا بیخیال بیاین یکم خوش بگذرونیم! فلیکس دوست داری چیکار کنیم؟
فلیکس: خب..بازی کنیم؟
هان: اره چه بازی؟
فلیکس: اوم...جرئت و حقیقت خوبه؟
هان: عالیه!
- ۵۱.۳k
- ۳۰ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط