#درخواستی_هیونلیکس
#درخواستی_هیونلیکس
#سقوط_در_سکوت
ادامه ی پارت قبلی....
اون سرش رو بالا آورد. نگاه فلیکس، پر از اشک بود. هیونجین با دستهای لرزان، صورت فلیکس رو گرفت. او شروع کرد به بوسیدنِ چشمهای فلیکس، بوسیدنِ اشکهاش، و بوسیدنِ گونهای که اون با دست خودش سرخ کرده بود.
هیونجین: من دوستت دارم… بیشتر از هر چیزی که فکر کنی… (با صدایی که از شدت گریه و التماس گرفته بود)
و با تمام وجودش فلیکس رو بوسید؛ بوسهای که بوی پشیمانی، اشک و یک عشقِ ویرانگر رو داشت. اون میخواست با این بوسه، تمام آن سیاهیها رو پاک کنه.
در اون شبِ بارونی و تاریک، زیر آسمونی که انگار برای آونها گریه میکرد، هیونجین فلیکس رو تو بغلش نگه داشت و مدام زیر گوشش زمزمه میکرد: دیگه تموم شد… اون آدمِ بیاحساس دیگه نیست… من فقط هیونجینِ تو هستم… فقط تو رو دارم…
و فلیکس، میان هقهقهای هیونجین، آرومآروم دوباره به زندگی امید پیدا کرد، اما زخمی که تو قلب هر دوشون نشسته بود، تا مدتها از یادشون نمیرفت.
چطور بود؟! 🥺💗
اگه بد شده ببخشید😭😭😭😭
#سقوط_در_سکوت
ادامه ی پارت قبلی....
اون سرش رو بالا آورد. نگاه فلیکس، پر از اشک بود. هیونجین با دستهای لرزان، صورت فلیکس رو گرفت. او شروع کرد به بوسیدنِ چشمهای فلیکس، بوسیدنِ اشکهاش، و بوسیدنِ گونهای که اون با دست خودش سرخ کرده بود.
هیونجین: من دوستت دارم… بیشتر از هر چیزی که فکر کنی… (با صدایی که از شدت گریه و التماس گرفته بود)
و با تمام وجودش فلیکس رو بوسید؛ بوسهای که بوی پشیمانی، اشک و یک عشقِ ویرانگر رو داشت. اون میخواست با این بوسه، تمام آن سیاهیها رو پاک کنه.
در اون شبِ بارونی و تاریک، زیر آسمونی که انگار برای آونها گریه میکرد، هیونجین فلیکس رو تو بغلش نگه داشت و مدام زیر گوشش زمزمه میکرد: دیگه تموم شد… اون آدمِ بیاحساس دیگه نیست… من فقط هیونجینِ تو هستم… فقط تو رو دارم…
و فلیکس، میان هقهقهای هیونجین، آرومآروم دوباره به زندگی امید پیدا کرد، اما زخمی که تو قلب هر دوشون نشسته بود، تا مدتها از یادشون نمیرفت.
چطور بود؟! 🥺💗
اگه بد شده ببخشید😭😭😭😭
- ۳۱۳
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط