𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۷
صبح روز بعد، مدرسه مثل همیشه شلوغ بود.
فلیکس کنار پنجرهی کلاس ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد.
هان کنارش نشست.
هان: باز داری به اون آلفا فکر میکنی؟
فلیکس سریع برگشت.
فلیکس: نه!
هان لبخند شیطنتآمیزی زد.
هان: خیلی سریع جواب دادی.
فلیکس: چون جوابش واضحه.
سونگمین از پشت کتابش گفت:
سونگمین: جیسونگ، اذیتش نکن.
هان خندید.
هان: باشه، باشه.
همان لحظه در کلاس باز شد.
هیونجین وارد شد.
چان و مینهو و چانگبین هم بودند.
نگاه هیونجین مستقیم روی فلیکس افتاد.
اما این بار جلو نرفت.
فقط چند ثانیه نگاهش کرد و کنار دوستانش نشست.
فلیکس متوجه شد.
عجیب بود.
هیونجین برای اولین بار کاری به او نداشت.
اما همین بیتوجهی...
بیشتر از همیشه ذهن فلیکس را درگیر کرد.
زنگ تفریح که خورد، فلیکس از کلاس بیرون رفت.
در راهرو، یکی از دانشآموزها با عجله از کنارش رد شد و شانهاش به فلیکس خورد.
دفترهایش روی زمین افتاد.
فلیکس: آخ...
قبل از اینکه خم شود، شخص دیگری زانو زد و دفترها را برداشت.
هیونجین بود
فلیکس با تعجب نگاهش کرد.
فلیکس: تو؟
هیونجین دفترها را به سمتش گرفت.
هیونجین: بگیر.
فلیکس دفترها را گرفت.
فلیکس: ممنون.
هیونجین فقط سر تکان داد و خواست برود.
فلیکس ناگهان صدایش کرد.
فلیکس: هیونجین.
او ایستاد.
فلیکس: اون روز...
هیونجین برگشت.
فلیکس: چرا اون آلفا رو ازم دور کردی؟
هیونجین چند لحظه سکوت کرد.
هیونجین: چون نمیخواستم اذیتت کنه.
فلیکس ابرو بالا انداخت.
فلیکس: فقط همین؟
هیونجین نگاهش کرد.
قلبش دوباره تند زد.
اما این بار چیزی نگفت.
هیونجین: آره.
و رفت.
فلیکس پشت سرش را نگاه کرد.
برای اولین بار...
شاید هیونجین واقعاً قصد اذیت کردنش را نداشت.
اما هنوز یک سؤال در ذهنش باقی مانده بود.
پس چرا هر بار نزدیک هیونجین میشد، گرگش آرام میگرفت؟
آن طرف راهرو، چانگبین متوجه شد جونگین تنها ایستاده.
چانگبین: دنبال دوستات میگردی؟
جونگین سرش را تکان داد.
جونگین: آره.
چانگبین بدون مکث گفت:
چانگبین: پس با من بیا. پیداشون میکنیم.
جونگین لبخند زد.
جونگین: باشه.
و برای اولین بار...
جونگین خودش قدمهایش را با چانگبین هماهنگ کرد.
گرگ چانگبین آرام شد.
اما این بار...
خود چانگبین هم لبخند زد.
پایان پارت ۷
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۷
صبح روز بعد، مدرسه مثل همیشه شلوغ بود.
فلیکس کنار پنجرهی کلاس ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد.
هان کنارش نشست.
هان: باز داری به اون آلفا فکر میکنی؟
فلیکس سریع برگشت.
فلیکس: نه!
هان لبخند شیطنتآمیزی زد.
هان: خیلی سریع جواب دادی.
فلیکس: چون جوابش واضحه.
سونگمین از پشت کتابش گفت:
سونگمین: جیسونگ، اذیتش نکن.
هان خندید.
هان: باشه، باشه.
همان لحظه در کلاس باز شد.
هیونجین وارد شد.
چان و مینهو و چانگبین هم بودند.
نگاه هیونجین مستقیم روی فلیکس افتاد.
اما این بار جلو نرفت.
فقط چند ثانیه نگاهش کرد و کنار دوستانش نشست.
فلیکس متوجه شد.
عجیب بود.
هیونجین برای اولین بار کاری به او نداشت.
اما همین بیتوجهی...
بیشتر از همیشه ذهن فلیکس را درگیر کرد.
زنگ تفریح که خورد، فلیکس از کلاس بیرون رفت.
در راهرو، یکی از دانشآموزها با عجله از کنارش رد شد و شانهاش به فلیکس خورد.
دفترهایش روی زمین افتاد.
فلیکس: آخ...
قبل از اینکه خم شود، شخص دیگری زانو زد و دفترها را برداشت.
هیونجین بود
فلیکس با تعجب نگاهش کرد.
فلیکس: تو؟
هیونجین دفترها را به سمتش گرفت.
هیونجین: بگیر.
فلیکس دفترها را گرفت.
فلیکس: ممنون.
هیونجین فقط سر تکان داد و خواست برود.
فلیکس ناگهان صدایش کرد.
فلیکس: هیونجین.
او ایستاد.
فلیکس: اون روز...
هیونجین برگشت.
فلیکس: چرا اون آلفا رو ازم دور کردی؟
هیونجین چند لحظه سکوت کرد.
هیونجین: چون نمیخواستم اذیتت کنه.
فلیکس ابرو بالا انداخت.
فلیکس: فقط همین؟
هیونجین نگاهش کرد.
قلبش دوباره تند زد.
اما این بار چیزی نگفت.
هیونجین: آره.
و رفت.
فلیکس پشت سرش را نگاه کرد.
برای اولین بار...
شاید هیونجین واقعاً قصد اذیت کردنش را نداشت.
اما هنوز یک سؤال در ذهنش باقی مانده بود.
پس چرا هر بار نزدیک هیونجین میشد، گرگش آرام میگرفت؟
آن طرف راهرو، چانگبین متوجه شد جونگین تنها ایستاده.
چانگبین: دنبال دوستات میگردی؟
جونگین سرش را تکان داد.
جونگین: آره.
چانگبین بدون مکث گفت:
چانگبین: پس با من بیا. پیداشون میکنیم.
جونگین لبخند زد.
جونگین: باشه.
و برای اولین بار...
جونگین خودش قدمهایش را با چانگبین هماهنگ کرد.
گرگ چانگبین آرام شد.
اما این بار...
خود چانگبین هم لبخند زد.
پایان پارت ۷
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۱۳۰
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط