نیمه ی من
part 6
ویو ات .
بعد از خوردن قهوه هامون بلند شدیم و به خریداران رسیدیم فهمیدم واقعا لباس کم داشتم
چند تا لباس و عطر ....
خریدم واقعا نیازشون داشتم
همینجوری توی پاساژ قدم میزدیم که از جولیا پرسیدم
ات . جولیا
جولیا. هوم
ات . این مهمونی از کی تا کی به چه مناسبت اصلا من هیچ نمیدونم کیا میان
جولیا . خب ببین مهمونی مهمونی دیگه مناسبت نداره خیلی مهمونی بزرگی هم هست تو ویلای خاله میخوایم بگیریم بعد همه میان در واقع برا جوونا گرفتیم برای خانواده و اینا بعدا تصمیم گرفتیم بگیریم بعد مهمونی رو هم از شنبه ساعت ۶ شرو میکنیم تا دو شنبه ساعت ۶
ات . هاااااا وای خداااا باش
جولیا . آره دیگه بریم چند تا چیز دیگه هم بگیریم و بریم یچی بخوریم و بریم خونه
جولیا . آهان راستی میگم میشه من امشب بیام پیش تو ؟
ات . آره ولی چرا ؟
جولیا . خببب راستش پسر خالت امشب خونه نیست و مامانم اینام نیستن من میترسم شب خونه بمونم
ات . ارههه اتفاقا من از وقتی مامان رفته مسافرت خونه تنهام ( نکته : بابای ات ات رو ول کرده الان مامانش به مدت ۳ ماه رفته مسافرت )
ات . خب خریدا رو بکن که بریم
.
.
.
بعد از ۳ ساعت
بالاخره خریدامون تموم شد داشتیم میرفتیم که تاکسی بگیریم که دو نفر جلومون گرفتن
قصدشان مزاحمت بود اما میخواستن تابلو نکنن آزمون آدرس پرسیدن و ما واقعا نمیشناختم و بهشون میگفتیم نمیشناسیم هی جلومونو میگرفتن که یکیشون دستشو انداخت تا میخواست ما رو با خودش بکشونه صدایی از پشتمون اومد برگشتیم دیدم جنگکوک بود بهشون گفت برن اونا گفتن مثلا میخوای چیکار کنی و جنگکوک گرفت و تا سر حد مرگ زدشون آخر سر کارشون به بیمارستان کشید و ما رو بردن کلانتری برا بازجویی که جنگکوک با گفتن اینکه دفاع از خود بوده و اونا مزاحم ما بودن آزاد شدیم راه افتادیم خونه از جنگکوک تشکر کردیم و ما رو رسوند خونه و رسیدیم بالاخره لباسا رو گذاشتیم یه گوشه و رفتم حموم و برگشتم دیدم جولیا مثل بچه ها خوابه دلم نیومد بیدارش کنم پتو روش کشیدم و خوابید خودمم رفتم سمت تختم و ....
.
.
.
. ادامه دارد ....
ویو ات .
بعد از خوردن قهوه هامون بلند شدیم و به خریداران رسیدیم فهمیدم واقعا لباس کم داشتم
چند تا لباس و عطر ....
خریدم واقعا نیازشون داشتم
همینجوری توی پاساژ قدم میزدیم که از جولیا پرسیدم
ات . جولیا
جولیا. هوم
ات . این مهمونی از کی تا کی به چه مناسبت اصلا من هیچ نمیدونم کیا میان
جولیا . خب ببین مهمونی مهمونی دیگه مناسبت نداره خیلی مهمونی بزرگی هم هست تو ویلای خاله میخوایم بگیریم بعد همه میان در واقع برا جوونا گرفتیم برای خانواده و اینا بعدا تصمیم گرفتیم بگیریم بعد مهمونی رو هم از شنبه ساعت ۶ شرو میکنیم تا دو شنبه ساعت ۶
ات . هاااااا وای خداااا باش
جولیا . آره دیگه بریم چند تا چیز دیگه هم بگیریم و بریم یچی بخوریم و بریم خونه
جولیا . آهان راستی میگم میشه من امشب بیام پیش تو ؟
ات . آره ولی چرا ؟
جولیا . خببب راستش پسر خالت امشب خونه نیست و مامانم اینام نیستن من میترسم شب خونه بمونم
ات . ارههه اتفاقا من از وقتی مامان رفته مسافرت خونه تنهام ( نکته : بابای ات ات رو ول کرده الان مامانش به مدت ۳ ماه رفته مسافرت )
ات . خب خریدا رو بکن که بریم
.
.
.
بعد از ۳ ساعت
بالاخره خریدامون تموم شد داشتیم میرفتیم که تاکسی بگیریم که دو نفر جلومون گرفتن
قصدشان مزاحمت بود اما میخواستن تابلو نکنن آزمون آدرس پرسیدن و ما واقعا نمیشناختم و بهشون میگفتیم نمیشناسیم هی جلومونو میگرفتن که یکیشون دستشو انداخت تا میخواست ما رو با خودش بکشونه صدایی از پشتمون اومد برگشتیم دیدم جنگکوک بود بهشون گفت برن اونا گفتن مثلا میخوای چیکار کنی و جنگکوک گرفت و تا سر حد مرگ زدشون آخر سر کارشون به بیمارستان کشید و ما رو بردن کلانتری برا بازجویی که جنگکوک با گفتن اینکه دفاع از خود بوده و اونا مزاحم ما بودن آزاد شدیم راه افتادیم خونه از جنگکوک تشکر کردیم و ما رو رسوند خونه و رسیدیم بالاخره لباسا رو گذاشتیم یه گوشه و رفتم حموم و برگشتم دیدم جولیا مثل بچه ها خوابه دلم نیومد بیدارش کنم پتو روش کشیدم و خوابید خودمم رفتم سمت تختم و ....
.
.
.
. ادامه دارد ....
- ۲۳.۲k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط