مهمونی خطرناک
مهمونی خطرناک
پارت = 2
وقتی قرار داد رو بستیم سریع از شرکت زدم بیرون معمولا تو عمارت کار میکنم اما برای بستن قرار داد ها و یسری کار ها مجبورم برم شرکت و از اینکه ات رو با اون همه بادیگارد تنها بزارم بدم میاد بعد از چند مین بالاخره رسیدم در عمارت باز شد از ماشین پیاده شدم و به سمت در خونه رفتم و در زدم
ات: جونگ کوکییی
در رو برام باز کرد و مثل بچه های کوچولو پرید بغلم
جونگ کوک: دلم برات تنگ شده بود عشقم
ات: منم
جونگ کوک: یک خبر خوب دارم برات امشب به یه مهمونی دعوت شدیم و اونجا همه مافیا ها هستن با دوس دختراشون و منم میخوام عشقمو ببرم
ات: ایول مهمونی
چند ثانیه فقط بهش زل زدم...
این دختر به شدت زیبا بود
دستم رو کمی بالا بردم موهایی که توی صورتش ریخته بود رو به آرومی به پشت گوش هاش هدایت کردم
ناگهان انگار که یه چیزی یادش اومده باشه از جاش پرید و خیره بهم نگاه کرد..من اون نگاه رو میشناختم و بعد با لحن مظلومی گفت:
کوکی من لباس ندارمم برای مهمونی چی بپوشم؟؟
از شدت مظلومیتش خندهام گرفت، گفتم:
عشقممم تو که کمدت پر از لباسهه
چند ثانیه با چشمای درشتش بهم زل زد و با هیجان گفت:
میدونم لباس دارمم اما برای مهمونی لباس ندارم اینا باهم فرق میکنه..
در حین غر زدنش یه دفعه چشاشو مظلوم کرد :
پس میشه بریم خرید؟؟ اره کوکی جونم؟؟
چطور میتونستم به اون چشما نه بگم مخصوصا اون "کوکی جونم" تیر آخر رو زدد و دیگه نتونستم در برابرش مقاومت کنم:
حتما پرنسسم!
ادامه دارد...
امیدوارم خوشتون بیاد...بای بای🫠✨️
پارت = 2
وقتی قرار داد رو بستیم سریع از شرکت زدم بیرون معمولا تو عمارت کار میکنم اما برای بستن قرار داد ها و یسری کار ها مجبورم برم شرکت و از اینکه ات رو با اون همه بادیگارد تنها بزارم بدم میاد بعد از چند مین بالاخره رسیدم در عمارت باز شد از ماشین پیاده شدم و به سمت در خونه رفتم و در زدم
ات: جونگ کوکییی
در رو برام باز کرد و مثل بچه های کوچولو پرید بغلم
جونگ کوک: دلم برات تنگ شده بود عشقم
ات: منم
جونگ کوک: یک خبر خوب دارم برات امشب به یه مهمونی دعوت شدیم و اونجا همه مافیا ها هستن با دوس دختراشون و منم میخوام عشقمو ببرم
ات: ایول مهمونی
چند ثانیه فقط بهش زل زدم...
این دختر به شدت زیبا بود
دستم رو کمی بالا بردم موهایی که توی صورتش ریخته بود رو به آرومی به پشت گوش هاش هدایت کردم
ناگهان انگار که یه چیزی یادش اومده باشه از جاش پرید و خیره بهم نگاه کرد..من اون نگاه رو میشناختم و بعد با لحن مظلومی گفت:
کوکی من لباس ندارمم برای مهمونی چی بپوشم؟؟
از شدت مظلومیتش خندهام گرفت، گفتم:
عشقممم تو که کمدت پر از لباسهه
چند ثانیه با چشمای درشتش بهم زل زد و با هیجان گفت:
میدونم لباس دارمم اما برای مهمونی لباس ندارم اینا باهم فرق میکنه..
در حین غر زدنش یه دفعه چشاشو مظلوم کرد :
پس میشه بریم خرید؟؟ اره کوکی جونم؟؟
چطور میتونستم به اون چشما نه بگم مخصوصا اون "کوکی جونم" تیر آخر رو زدد و دیگه نتونستم در برابرش مقاومت کنم:
حتما پرنسسم!
ادامه دارد...
امیدوارم خوشتون بیاد...بای بای🫠✨️
- ۱.۶k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط