𓆩 پارت ۵۴ 𓆪 🖤
𓆩 پارت ۵۴ 𓆪 🖤
ساعت ۸ شب ـ عمارت جیمین
ات از پلهها پایین اومد و جیمین که کنار مبل ایستاده بود، با دیدنش برای چند ثانیه ساکت موند.
ات: چیه؟ چرا زل زدی؟ 😂
جیمین لبخند زد.
— هیچی... فقط دارم فکر میکنم چطوری ممکنه یکی انقدر خوشگل باشه!
ات: برو این حرفا رو به یکی دیگه بزن، من دیگه گول نمیخورم! 😏
جیمین دستش رو جلو آورد.
— خانومم، اجازه میدی امشب افتخار همراهیتون رو داشته باشم؟
ات دستش رو توی دستش گذاشت.
— فعلاً اجازه میدم. ببینم بعداً چی میشه! 😂
---
نیم ساعت بعد ـ رستوران
تهیونگ به محض دیدن اون دو نفر، با صدای بلند گفت:
— بالاخره تشریف آوردین! فکر کردیم وسط راه دوباره عاشق هم شدین و برگشتین خونه! 😭😂
جین خندید.
— نه بابا، جیمین احتمالاً داشته از ات اجازه میگرفته نفس بکشه!
ات زد زیر خنده و جیمین با اخم ساختگی گفت:
— خیلی بامزهاین امشب!
نامجون لیوانش رو بالا گرفت.
— به سلامتی زوجی که بدون دعوا حتی پنج دقیقه هم دوام نمیارن! 😂🥂
ات و جیمین همزمان گفتن:
— ما دعوا نمیکنیم!(آره جون خودتون😒)
همه چند ثانیه ساکت شدن و بعد کل میز از خنده منفجر شد.
اما درست همون لحظه، گوشی ات روشن شد.
یک پیام از شمارهای ناشناس:
«ات، فکر نکن جیمین همهچیز رو بهت گفته. هنوز یه راز بزرگ مونده که حتی خودش هم ازش خبر نداره...»
لبخند ات محو شد.
و وقتی سرش رو بالا آورد، متوجه شد جیمین هم پیام رو دیده...
و رنگ صورتش پریده بود. 🖤
ساعت ۸ شب ـ عمارت جیمین
ات از پلهها پایین اومد و جیمین که کنار مبل ایستاده بود، با دیدنش برای چند ثانیه ساکت موند.
ات: چیه؟ چرا زل زدی؟ 😂
جیمین لبخند زد.
— هیچی... فقط دارم فکر میکنم چطوری ممکنه یکی انقدر خوشگل باشه!
ات: برو این حرفا رو به یکی دیگه بزن، من دیگه گول نمیخورم! 😏
جیمین دستش رو جلو آورد.
— خانومم، اجازه میدی امشب افتخار همراهیتون رو داشته باشم؟
ات دستش رو توی دستش گذاشت.
— فعلاً اجازه میدم. ببینم بعداً چی میشه! 😂
---
نیم ساعت بعد ـ رستوران
تهیونگ به محض دیدن اون دو نفر، با صدای بلند گفت:
— بالاخره تشریف آوردین! فکر کردیم وسط راه دوباره عاشق هم شدین و برگشتین خونه! 😭😂
جین خندید.
— نه بابا، جیمین احتمالاً داشته از ات اجازه میگرفته نفس بکشه!
ات زد زیر خنده و جیمین با اخم ساختگی گفت:
— خیلی بامزهاین امشب!
نامجون لیوانش رو بالا گرفت.
— به سلامتی زوجی که بدون دعوا حتی پنج دقیقه هم دوام نمیارن! 😂🥂
ات و جیمین همزمان گفتن:
— ما دعوا نمیکنیم!(آره جون خودتون😒)
همه چند ثانیه ساکت شدن و بعد کل میز از خنده منفجر شد.
اما درست همون لحظه، گوشی ات روشن شد.
یک پیام از شمارهای ناشناس:
«ات، فکر نکن جیمین همهچیز رو بهت گفته. هنوز یه راز بزرگ مونده که حتی خودش هم ازش خبر نداره...»
لبخند ات محو شد.
و وقتی سرش رو بالا آورد، متوجه شد جیمین هم پیام رو دیده...
و رنگ صورتش پریده بود. 🖤
- ۱۹۴
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط