P13
P13
بعد کریسمس اولین روزش بود که به مدرسه و کمپانی میرفت،درطول کریسمس چند روزی رفتن ایران و زود برگشتن ولی نتونست در طول کریسمس با جیمین در ارتباط باشه چون باباش زیادی به تنها بیرون رفتنش حساسیت نشون میداد،درطول مدرسه نتونست به جیمین پیام بده،از کلاس مخصوص کمپانی بیرون اومد،استاد برای تمرین چند تا دیالوگ بهشون داده بود،داخل آسانسور تنها بود و به کاغذی که دیالوگ ها داخلش بود نگاه میکرد و گاهی اوقات کلماتی که براش سخت بود رو علامت میزد تا از جیمین بپرسه یا از اینترنت جستجو کنه،یهو در آسانسور باز شد ولی چون ا/ت حواسش نبود متوجه نشد کی داخل آسانسور شده،فردی که وارد آسانسور شده بود گفت:میرین طبقه ریاست؟ا/ت گفت: بله.طرف گفت:با کی اونجا کار دارین؟ا/ت گفت:هیچ.طرف آروم خندید و گفت:با من کار داری پرنسس؟ا/ت سرش رو بلند کرد و با جیمین روبهرو شد،نمیدونست از خوشحالی و شوق چیکار کنه،زود جیمین رو بغل کرد،اونقدر محکم بغل کرد که برخی از استخوان های بدنش صدا داد،از جیمین جدا شد و کمی ازش فاصله گرفت و گفت:چطوری فهمیدی اینجام؟جیمین گفت:خب،میدونی چطوری فهمیدم،با خودم گفتم اگه من ا/ت باشم،بعد اینکه از مدرسه خارج شدم میام کمپانی و میرم سر کلاس هام و بعد اینکه کارم تو کلاسا تموم شد به بهانهای میرم دیدن جیمین،منم چون میدونستم رفتم به بخش کافه رستوران کمپانی و یکم قهوه بخورم،از صبح کلا جلسه داشتم.ا/ت گفت خسته نباشی.جیمین لبخندی زد،ا/ت گفت:ولی معلومه منو خوب شناختی.جیمین گفت:مگه میشه جوجه کوچولو هایی مثل تورو نشناخت؟ا/ت خندید،جیمین گفت:بازم میای اتاقم؟ا/ت گفت:در طول روز یا الان؟در طول روز که میام اگه بتونم.جیمین گفت:الان.ا/ت گفت:اگه بخوای میام،اگه هم نه به بهانه پرسیدن درس از یکی از استادان برمیگردم.جیمین خندید و گفت:نه بیا.از آسانسور خارج شدند،جلوی در اتاق جیمین تیا ایستاده بود،با دیدن ا/ت و جیمین کنار هم لبخندی زد،تیا زود گفت:آقای پارک من بعداً برمیگردم درباره چند قرارداد صحبت میکنیم.جیمین سری تکون داد و باهم وارد اتاق شدند،ا/ت بلافاصله بعد بستن در اتاق گفت:تیا درباره ما میدونه؟جیمین گفت: تقریباً.جیمین پست میزش نشست و به ا/ت با دستش علامت داد که مقابلش روی مبل بشینه،ا/ت نشست،جیمین گفت:چیزی میخوری؟ا/ت گفت:نه ممنونم.جیمین گفت:راستش میخواستم باهات حرف بزنم،میخواستم بابات رو برای شام دعوت کنم.ا/ت با تعجب و کمی نگرانی گفت: کی؟جیمین گفت:شنبه،هم روز تعطیل باشه هم نوعی بتونیم باهاش صحبت کنیم.ا/ت گفت:جیمین نمیخوای که درباره خودمون بگی؟جیمین گفت:راستش میخوام،میخوام تکلیفمون روشن بشه،تا کی باید پنهونکی باشیم،بگیم میتونیم تا یه جایی تا جایی که تو بیشتر مشهور بشی و به سن ۲۰ اینا برسی میتونیم از جامعه و کمپانی پنهون کنیم ولی نمیتونیم که از بابات و آچا پنهون کنیم.ا/ت گفت:جیمین نه،بابام به هر حال با تو و من درگیر میشه،حداقل بزار یکم سنم بیشتر بشه تا زمانی که گفتم میخوام باهات باشم دیگه زیاد اذیتم نکنه،و مهم تر آچا،اون هنوزم بچه هست،نمیتونه برخی چیزا رو درک کنه،خب میتونم ازت بخوام فعلا این برنامه رو ول کنی.جیمین نگاهی به چهره ا/ت انداخت،درسته جیمین چیز دیگری برنامه داشت ولی ا/ت راست میگفت،اروم گفت:باشه عزیزم هرچی تو بگی.ا/ت آروم گفت:مرسی.درسته اینا باید کمی پنهون کاری میکردن ولی تا کی؟
🔮🔮🔮
بعد کریسمس اولین روزش بود که به مدرسه و کمپانی میرفت،درطول کریسمس چند روزی رفتن ایران و زود برگشتن ولی نتونست در طول کریسمس با جیمین در ارتباط باشه چون باباش زیادی به تنها بیرون رفتنش حساسیت نشون میداد،درطول مدرسه نتونست به جیمین پیام بده،از کلاس مخصوص کمپانی بیرون اومد،استاد برای تمرین چند تا دیالوگ بهشون داده بود،داخل آسانسور تنها بود و به کاغذی که دیالوگ ها داخلش بود نگاه میکرد و گاهی اوقات کلماتی که براش سخت بود رو علامت میزد تا از جیمین بپرسه یا از اینترنت جستجو کنه،یهو در آسانسور باز شد ولی چون ا/ت حواسش نبود متوجه نشد کی داخل آسانسور شده،فردی که وارد آسانسور شده بود گفت:میرین طبقه ریاست؟ا/ت گفت: بله.طرف گفت:با کی اونجا کار دارین؟ا/ت گفت:هیچ.طرف آروم خندید و گفت:با من کار داری پرنسس؟ا/ت سرش رو بلند کرد و با جیمین روبهرو شد،نمیدونست از خوشحالی و شوق چیکار کنه،زود جیمین رو بغل کرد،اونقدر محکم بغل کرد که برخی از استخوان های بدنش صدا داد،از جیمین جدا شد و کمی ازش فاصله گرفت و گفت:چطوری فهمیدی اینجام؟جیمین گفت:خب،میدونی چطوری فهمیدم،با خودم گفتم اگه من ا/ت باشم،بعد اینکه از مدرسه خارج شدم میام کمپانی و میرم سر کلاس هام و بعد اینکه کارم تو کلاسا تموم شد به بهانهای میرم دیدن جیمین،منم چون میدونستم رفتم به بخش کافه رستوران کمپانی و یکم قهوه بخورم،از صبح کلا جلسه داشتم.ا/ت گفت خسته نباشی.جیمین لبخندی زد،ا/ت گفت:ولی معلومه منو خوب شناختی.جیمین گفت:مگه میشه جوجه کوچولو هایی مثل تورو نشناخت؟ا/ت خندید،جیمین گفت:بازم میای اتاقم؟ا/ت گفت:در طول روز یا الان؟در طول روز که میام اگه بتونم.جیمین گفت:الان.ا/ت گفت:اگه بخوای میام،اگه هم نه به بهانه پرسیدن درس از یکی از استادان برمیگردم.جیمین خندید و گفت:نه بیا.از آسانسور خارج شدند،جلوی در اتاق جیمین تیا ایستاده بود،با دیدن ا/ت و جیمین کنار هم لبخندی زد،تیا زود گفت:آقای پارک من بعداً برمیگردم درباره چند قرارداد صحبت میکنیم.جیمین سری تکون داد و باهم وارد اتاق شدند،ا/ت بلافاصله بعد بستن در اتاق گفت:تیا درباره ما میدونه؟جیمین گفت: تقریباً.جیمین پست میزش نشست و به ا/ت با دستش علامت داد که مقابلش روی مبل بشینه،ا/ت نشست،جیمین گفت:چیزی میخوری؟ا/ت گفت:نه ممنونم.جیمین گفت:راستش میخواستم باهات حرف بزنم،میخواستم بابات رو برای شام دعوت کنم.ا/ت با تعجب و کمی نگرانی گفت: کی؟جیمین گفت:شنبه،هم روز تعطیل باشه هم نوعی بتونیم باهاش صحبت کنیم.ا/ت گفت:جیمین نمیخوای که درباره خودمون بگی؟جیمین گفت:راستش میخوام،میخوام تکلیفمون روشن بشه،تا کی باید پنهونکی باشیم،بگیم میتونیم تا یه جایی تا جایی که تو بیشتر مشهور بشی و به سن ۲۰ اینا برسی میتونیم از جامعه و کمپانی پنهون کنیم ولی نمیتونیم که از بابات و آچا پنهون کنیم.ا/ت گفت:جیمین نه،بابام به هر حال با تو و من درگیر میشه،حداقل بزار یکم سنم بیشتر بشه تا زمانی که گفتم میخوام باهات باشم دیگه زیاد اذیتم نکنه،و مهم تر آچا،اون هنوزم بچه هست،نمیتونه برخی چیزا رو درک کنه،خب میتونم ازت بخوام فعلا این برنامه رو ول کنی.جیمین نگاهی به چهره ا/ت انداخت،درسته جیمین چیز دیگری برنامه داشت ولی ا/ت راست میگفت،اروم گفت:باشه عزیزم هرچی تو بگی.ا/ت آروم گفت:مرسی.درسته اینا باید کمی پنهون کاری میکردن ولی تا کی؟
🔮🔮🔮
- ۱۴۲
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط