فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد
پارت ۵ —
با چشمهای خودم دیدم
آن روز، جونگکوک تصمیم گرفت برای اولین بار دنبال تهیونگ نرود.
نه تماس گرفت.
نه پیام داد.
نه پرسید کجاست.
اما ساعت حدود شش عصر، وقتی برای خرید از خانه بیرون رفته بود، چیزی توجهش را جلب کرد.
ماشین تهیونگ.
همان ماشین را از دور شناخت.
جلوی یک کافه پارک شده بود.
جونگکوک ناخودآگاه ایستاد.
قلبش شروع کرد به تند زدن.
با خودش گفت:
«شاید واقعاً با یکی از دوستاشه.»
اما چند قدم جلو رفت.
از پشت شیشه کافه، تهیونگ را دید.
تنها نبود.
کسی روبهرویش نشسته بود.
همان شخصی که اسمش را بارها روی صفحهی گوشی تهیونگ دیده بود.
جونگکوک خشکش زد.
چند ثانیه فقط نگاه کرد.
تهیونگ چیزی گفت.
آن شخص لبخند زد.
بعد دستش را روی دست تهیونگ گذاشت.
جونگکوک احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت.
اما هنوز منتظر ماند.
شاید تهیونگ دستش را کنار بزند.
نزد.
تهیونگ فقط نگاهش کرد.
و همان لحظه، تمام تکههای پازل کنار هم قرار گرفتند.
پیامهای شبانه.
دیر برگشتنها.
دروغهای کوچک.
تماسهایی که پنهانی جواب داده میشد.
و آن رسید کافه.
همهشان یک معنی داشتند.
چشمهای جونگکوک پر از اشک شد.
زیر لب گفت:
— پس واقعاً من نبودم...
چند قدم عقب رفت.
نمیخواست تهیونگ او را ببیند.
نه برای اینکه میترسید.
برای اینکه اگر تهیونگ چشمهایش را میدید، شاید جونگکوک دیگر نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
اما درست وقتی برگشت تا برود، صدای باز شدن در کافه آمد.
تهیونگ بیرون آمد.
جونگکوک ایستاد.
چشمهایشان به هم افتاد.
تهیونگ رنگش پرید.
— جونگکوک...
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
نگاهی که پر از هزار سؤال بود.
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
— صبر کن، بذار توضیح بدم.
جونگکوک با صدایی آرام پرسید:
— چی رو؟
تهیونگ ساکت شد.
— چیزی که خودم دیدم؟
اشک از گوشهی چشم جونگکوک پایین آمد.
— یا چیزایی که تو ماهها ازم پنهون کردی؟
— جونگکوک...
— نه.
برای اولین بار صدایش لرزید.
— دیگه نگو «جونگکوک».
تهیونگ همانجا ایستاد.
جونگکوک لبخند تلخی زد.
— چون هر بار اسممو میگی، یادم میافته چقدر دوستت داشتم.
و قبل از اینکه تهیونگ بتواند چیزی بگوید، جونگکوک برگشت و شروع به رفتن کرد.
تهیونگ دنبالش نرفت.
فقط همانجا ایستاد.
چون برای اولین بار فهمیده بود...
دروغ وقتی دردناکتر میشود که دیگر هیچ جایی برای انکارش باقی نمانده باشد.
--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد.
دستمال کاغذی ها رو آماده کنین که قراره کاری کنم گریه کنین😂
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
با چشمهای خودم دیدم
آن روز، جونگکوک تصمیم گرفت برای اولین بار دنبال تهیونگ نرود.
نه تماس گرفت.
نه پیام داد.
نه پرسید کجاست.
اما ساعت حدود شش عصر، وقتی برای خرید از خانه بیرون رفته بود، چیزی توجهش را جلب کرد.
ماشین تهیونگ.
همان ماشین را از دور شناخت.
جلوی یک کافه پارک شده بود.
جونگکوک ناخودآگاه ایستاد.
قلبش شروع کرد به تند زدن.
با خودش گفت:
«شاید واقعاً با یکی از دوستاشه.»
اما چند قدم جلو رفت.
از پشت شیشه کافه، تهیونگ را دید.
تنها نبود.
کسی روبهرویش نشسته بود.
همان شخصی که اسمش را بارها روی صفحهی گوشی تهیونگ دیده بود.
جونگکوک خشکش زد.
چند ثانیه فقط نگاه کرد.
تهیونگ چیزی گفت.
آن شخص لبخند زد.
بعد دستش را روی دست تهیونگ گذاشت.
جونگکوک احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت.
اما هنوز منتظر ماند.
شاید تهیونگ دستش را کنار بزند.
نزد.
تهیونگ فقط نگاهش کرد.
و همان لحظه، تمام تکههای پازل کنار هم قرار گرفتند.
پیامهای شبانه.
دیر برگشتنها.
دروغهای کوچک.
تماسهایی که پنهانی جواب داده میشد.
و آن رسید کافه.
همهشان یک معنی داشتند.
چشمهای جونگکوک پر از اشک شد.
زیر لب گفت:
— پس واقعاً من نبودم...
چند قدم عقب رفت.
نمیخواست تهیونگ او را ببیند.
نه برای اینکه میترسید.
برای اینکه اگر تهیونگ چشمهایش را میدید، شاید جونگکوک دیگر نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
اما درست وقتی برگشت تا برود، صدای باز شدن در کافه آمد.
تهیونگ بیرون آمد.
جونگکوک ایستاد.
چشمهایشان به هم افتاد.
تهیونگ رنگش پرید.
— جونگکوک...
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
نگاهی که پر از هزار سؤال بود.
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
— صبر کن، بذار توضیح بدم.
جونگکوک با صدایی آرام پرسید:
— چی رو؟
تهیونگ ساکت شد.
— چیزی که خودم دیدم؟
اشک از گوشهی چشم جونگکوک پایین آمد.
— یا چیزایی که تو ماهها ازم پنهون کردی؟
— جونگکوک...
— نه.
برای اولین بار صدایش لرزید.
— دیگه نگو «جونگکوک».
تهیونگ همانجا ایستاد.
جونگکوک لبخند تلخی زد.
— چون هر بار اسممو میگی، یادم میافته چقدر دوستت داشتم.
و قبل از اینکه تهیونگ بتواند چیزی بگوید، جونگکوک برگشت و شروع به رفتن کرد.
تهیونگ دنبالش نرفت.
فقط همانجا ایستاد.
چون برای اولین بار فهمیده بود...
دروغ وقتی دردناکتر میشود که دیگر هیچ جایی برای انکارش باقی نمانده باشد.
--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد.
دستمال کاغذی ها رو آماده کنین که قراره کاری کنم گریه کنین😂
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
- ۱۴.۲k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط