{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آقای مجری:بچه ها بیایید...باهاتون کار دارم....

آقای مجری:بچه ها بیایید...باهاتون کار دارم....
هیچ کدوم از بچه ها نیومدن وآقای مجری مجبور میشه بگه که:این شکلاته برای کیه اینجا افتاده...
یک دفعه همه بچه ها میان...
پسر عمه زا:بَرا مَنه....بِده آقای مجری....
کلا قرمزی:نه نه برای منه...آی مرجی بده من برای منه...
فامیل دور:نخوردیم نون گندم دیدیم که دست مردم آقای مجری...برای منه بده آقای مجری...
گابی:آقای مجری بده برای منه،نون خشکم نخوردم گفتم شکلات بخورم که گم شد وشما پیدا کردی...بدید من...
دیوی:خاله من شکلات میخوام من آب نمیخوام...
دختر همسایه:به قول خاله ژاله توی مهدمون باید راست گفت منم راست میگم...بلا منه...دست وجغو هولا...
پسر عمه زا:ای بابا خَفَه شو جیرجیرَک،اصلا تو چرا هَمَش اینجایی... بَرو‌ خونَتون هی مارو خِفَت میدی...
جیگر:شما چرا دعوا میکنید،شکلات برای منه، برای منه، برای منه...
ببعی: No,No،آگری مال منه مال منه...
آقای مجری:ساکت،الکی گفتم،من اینجوری گفتم تا شما بیاید هرچی صداتون کردم نیومدید اینکارو کردم...
میخواستم بگم کسی به وسایلم دست نزده...جواب بدید چون مهمه...دعواتونم نمیکنم...
پسر عمه زا:قول میدی...
آقای مجری:آره قول میدم...
پسرعمه زا:کارَ مَ نبود...هه هه هه
آقای مجری:پس چرا گفتی دعوا نکنی...
پسر عمع زا:محض خَندَه....
آقای مجری:خب کار کیه....
کلاه قرمزی:منم که دس نزَدم...
گابی:من دست نزدم من داشتم نون خشک میخوردم که شما صدا زدید...
جیگر:کار من نیست، کار من نیست، کار من نیست...
ببعی:آگری من داشتم تمرین آواز میکردم...
بچه همسایه:منم الان از مهد اومدم...
آقای مجری:فامیل دور انگار فقط شما موندی،چیزی نمیخوای بگی...
فامیل دور:آقای مجری من اعتراف میکنم کار منه،من از خمیر دندون شما زدم،آخه من از بچگی آرزوم بوده از خمیر دندون شما استفاده کنم...
آقای مجری:آخه من بهت چی بگم...چرا اینکارو کردی...
فامیل دور:آقای مجری دعوا نکن یکی براتون میخرم...
آقای مجری:نه مشکل این نیست که از خمیر من استفاده کردی من از این ناراحتم که به جای خمیر دندون از خمیر ریش استفاده کردی...
فامیل دور:شی شده...آقای مجری میمیرم...
آقای مجری:نه فقط عاقبت فضولی این میشه...
کلاه قرمزی:فامیل جان الان دندونات مو در میاره...
پسر عمه زا:هاهاها...کم سیبیل داشتی دیگَه دندوناتِم مو در میارَه میشی چهلبیل...هاهاها...
دیدگاه ها (۴)

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.1×هی پسر کانگ وو:ب...

حالمحال سابزیرو_ابا میدانستید من خودم همیشه دعوا ها را بین ب...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟕ویو جونگکوکتو مدرسه بودم و زنگ تفریح خ...

خب بریم برای پایان این سناریو الهه هام ✨ پدرش : راستش از این...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 26_من آمادمجونگکوک ک...

تکپارتی جیهوپ اتفاقی.(اسم فیکه🗿🗿) باز هم دعوا با دوست پسر حو...

#چندپارتیموضوع:( وقتی اون یه وارث هست و تو یه مهمونی برای او...

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۲ولی دقیقا برع...

#تجربه_من ١١١۴#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری#دوتا_کافی_نیست#...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط