پارت73
پارت73
نرگس:چیکار کنیم
من: بمون تا رایان اخر هفته بیاد ببینیم چی میشه
رمان از زبان سارا*&*&
دوروز گذشته من و انا اومدیم تو این خونه رایان هرشب بهم زنگ می زنه حالم می پرسه تا حالا یک بار بابا رامین بهم زنگ زد مشکلی پیش اومد بهش بگم حوصله ام سر رفته این دوروز یا سریال میدیم یا خواب بودم وای خدا دنیکا و امی قراره بیان در باز کردم
امی:چه خونی
دنیکا:باحاله
من: بشینین
سه تا قهوه درست کردم بردم داشتیم می خوردیم که دنیکا جریان خودشو دانیال کفت
دنیکا:بهم پیشنهاد دوستی داد منم قبول کردم اما از اون موقعه حتی دستام نگرفته چه به بغل بوس هروقت خواستم دستشو بگیرم یه دقیقه بعد فرار می کرد به یه بهانی واقعا رو مخه
امی:این خوبه که از اون موقعه من باهاش دوست شدم یه بار رفتیم کافه من رو میز جدا نشستم اون رو میز دیگه همشم سرش پایین بود یعنی چی واقعا وادو فاز
من: هی شما از من بدبخت ترین حالا خوبه رایان اتشی
دنیکا:حالا حسودی نده
امی:بریم شهر بازی
من:بریم
یه کت قرمز پوشیم بایه شروار مشکی گشادبا شال قرمز پوشیدم
پاشینه بلند مشکی
سایه قرمز زدم خط چشم کشیدم با رژ قرمز براق سرویس نقره مشکی گذاشتم کیف مشکیم برداشتم سوار ماشین شدیم رفتیم
اقا هرچی بود سوار شدیم خوشک گذشت رفتیم بستنی بخوریم که رایان زنگ زد تصویری
من: سلام
رایان: کجا تو
من: با امی و دنیکا اومدیم شهربازی رایان خیای خوشک گذشت
رایان: ساعت 11شب بیرونی بعدن اون چه ارایشی سارا مگه عروسی
من: وا رایان باتو هم میرم بیرون همینم
رایان: با من فرق داری حالا هم سریع برو خونه دوروز دیگه میام
من: می خواهیم بستنی بخوریم
رایان: منو دیونه نکن سارا بروـخونه
گارسون :بفرمایید خوشگله
من لبا تمام سردی:ممنون
بعد با لبخند رو به رایان
من: چشم اقای میرم خونه خوبه
رمان از زبان رایان*&*&
صدای اون پسر اومده بود به شدت عصبی شدم اما تا حرف زونش با اون دیدم خندم گرفت پسر شاشید به خودش بعد گفت میره خونه قطع کرد همش تخصیر مامان اگه الان اونجا بود نمی رفت بیرون اون چه رژی بود زده بود اخه من پشت موبایل جذبش شدم هی
رمان از زبان سارا*&*
قراره امشب رایان بیاد خونه دوش گرفتم تاپ و شروارک ابی پوشیدم موهای باندم که تا زیر باسنم می رسید شونه کردم باز گذاشتم یه رژ صورتی براقم زدم دمپای عروسکیمو پوشیدم منتظرش بودم که صدای زنگ اومد در باز کردم چهره رایان خسته بود اومد
من: سلامم
رایان: سلام خوشگم
انگا. خیلی خسته بود
من: بیا تو ببینم
اینقدر کار کرد که داره می میره یه شربت بردم براش
من: بخور
بزور خورد
من: برو حموم تا شام برسه
رایان: می خواهم بخوابم سارا
من: برم حموم
رفتش همون موقعه صدای زنگ اومد چلو کوبیده سفارش دادم رو میز گذاشتم رایان اومد بیرون
من: بیا شامم
رایان :چشممم
نرگس:چیکار کنیم
من: بمون تا رایان اخر هفته بیاد ببینیم چی میشه
رمان از زبان سارا*&*&
دوروز گذشته من و انا اومدیم تو این خونه رایان هرشب بهم زنگ می زنه حالم می پرسه تا حالا یک بار بابا رامین بهم زنگ زد مشکلی پیش اومد بهش بگم حوصله ام سر رفته این دوروز یا سریال میدیم یا خواب بودم وای خدا دنیکا و امی قراره بیان در باز کردم
امی:چه خونی
دنیکا:باحاله
من: بشینین
سه تا قهوه درست کردم بردم داشتیم می خوردیم که دنیکا جریان خودشو دانیال کفت
دنیکا:بهم پیشنهاد دوستی داد منم قبول کردم اما از اون موقعه حتی دستام نگرفته چه به بغل بوس هروقت خواستم دستشو بگیرم یه دقیقه بعد فرار می کرد به یه بهانی واقعا رو مخه
امی:این خوبه که از اون موقعه من باهاش دوست شدم یه بار رفتیم کافه من رو میز جدا نشستم اون رو میز دیگه همشم سرش پایین بود یعنی چی واقعا وادو فاز
من: هی شما از من بدبخت ترین حالا خوبه رایان اتشی
دنیکا:حالا حسودی نده
امی:بریم شهر بازی
من:بریم
یه کت قرمز پوشیم بایه شروار مشکی گشادبا شال قرمز پوشیدم
پاشینه بلند مشکی
سایه قرمز زدم خط چشم کشیدم با رژ قرمز براق سرویس نقره مشکی گذاشتم کیف مشکیم برداشتم سوار ماشین شدیم رفتیم
اقا هرچی بود سوار شدیم خوشک گذشت رفتیم بستنی بخوریم که رایان زنگ زد تصویری
من: سلام
رایان: کجا تو
من: با امی و دنیکا اومدیم شهربازی رایان خیای خوشک گذشت
رایان: ساعت 11شب بیرونی بعدن اون چه ارایشی سارا مگه عروسی
من: وا رایان باتو هم میرم بیرون همینم
رایان: با من فرق داری حالا هم سریع برو خونه دوروز دیگه میام
من: می خواهیم بستنی بخوریم
رایان: منو دیونه نکن سارا بروـخونه
گارسون :بفرمایید خوشگله
من لبا تمام سردی:ممنون
بعد با لبخند رو به رایان
من: چشم اقای میرم خونه خوبه
رمان از زبان رایان*&*&
صدای اون پسر اومده بود به شدت عصبی شدم اما تا حرف زونش با اون دیدم خندم گرفت پسر شاشید به خودش بعد گفت میره خونه قطع کرد همش تخصیر مامان اگه الان اونجا بود نمی رفت بیرون اون چه رژی بود زده بود اخه من پشت موبایل جذبش شدم هی
رمان از زبان سارا*&*
قراره امشب رایان بیاد خونه دوش گرفتم تاپ و شروارک ابی پوشیدم موهای باندم که تا زیر باسنم می رسید شونه کردم باز گذاشتم یه رژ صورتی براقم زدم دمپای عروسکیمو پوشیدم منتظرش بودم که صدای زنگ اومد در باز کردم چهره رایان خسته بود اومد
من: سلامم
رایان: سلام خوشگم
انگا. خیلی خسته بود
من: بیا تو ببینم
اینقدر کار کرد که داره می میره یه شربت بردم براش
من: بخور
بزور خورد
من: برو حموم تا شام برسه
رایان: می خواهم بخوابم سارا
من: برم حموم
رفتش همون موقعه صدای زنگ اومد چلو کوبیده سفارش دادم رو میز گذاشتم رایان اومد بیرون
من: بیا شامم
رایان :چشممم
- ۷.۰k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط