پارت ۳۰

پارت ۳۰

مدرسه وارثان
ویو فردا صبح
خ.ه خیلی خب بچه ها بیدار شین داریم میرم سئول
آسا اه باشه دیگه بیداریم
یونا بجه ها پاشین بریم
لورا باشه
لنی خیلی خب وسایل رو جمع کنیم
یونا باشه
"۱ ساعت بد بچه ها وسایل ها رو جمع کردن و پایین جلوی در هستن"
کوک لنی (داد)
لنی کوکی جونم(داد)
کوک جونم
لنی دلم برات تنگ شد
کوک همین دیشب دیدم که(خنده)
لنی بازم
کوک یعنی انقدر دوسم داری
لنی اره یعنی تو نداری
کوک من ۱۰ برار تو دوست دارم
لورا و تهیونگ بچه ها بیان بریم
لنی و کوک باشه
"همه سوار اتوبوس "
پرش زمانی ۳۰ دقیقه بد
[زینگ زینگ (گوشی لنی)]
لنی الو سلام
سان ها الو سلام لنی خوبی
لنی ممنونم
سان ها میگم که یه خبر خوب دارم برات
لنی چی
سان ها آخر این هفته مامان تو و مامان جونگ کوک و یکی از شریکامون از آمریکا میان
لنی واقعا(ذوق)
سان ها اره فقط
لنی فقط چی
سان ها من با آقای جئون یه ثری کار داریم برای همین تو با جونگ کوک باید مراسم رو برگذار کنید ما سالن رو رزرو کردیم برای بقیه ی کار ها
لنی این که خیلی خبر خوبیه
سان ها پس خوب
لنی اره
سان ها کاری نداری
لنی چرا فقط به کوک بگم
سان ها اره
لنی پس خدافظ
سان ها خدافظ دخترم
"تلفن رو قطع کرد "
لنی کوکی جونم
کوک جونم
لنی یه خبر خوب دارم برات
کوک چی
لنی آخر هفته مامان من با مامان تو میان کره
کوک جدی
لنی اره
کوک هورااااا(ذوق)
لنی و اینکه ما قرار مراسم رو برگزار کنیم
کوک واقعا(ذوق)
لنی اره باباهامون سالن رو رزرو کردن بقیه کار ها با ما
کوک پس فردا کلی کار داریم
لنی اره فکر کنم

پرش زمانی به نیم ساعت بد

ویو کوک
داشتم گوشیم رو چک میکردم که دیدم لنی خوابش برد خدایا خیلی کیوت خوابید بود روش آفتاب افتاد بود ثیع کردم آروم پنجره رو ببندم و بستم یخورده بد منم خوابیدم

پرش زمانی به نیم ساعت بعد
#فیک #فیک_بی_تی_اس #فیک_تهیونگ #فیک_جونگ_کوک #فیک_از_جونگکوک #فیکشن #رمان_از_بی_تی_اس #چندپارتی #تک_پارتی #رمان #تهیونگ #جونگکوک #لنی #لورا
دیدگاه ها (۲)

اورلورا

Iove and the moonPart35همین طور همراه با رومی درحال قدم زدن ...

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

★دستبند ما؟!...p²پدرم بعد مکثی لبخند زد و گفت:"پس جواب بده ع...

P7 .PRISON MAFIA.

.PRISON MAFIA.

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

P.1 | ....وقتی یهویی.(ساعت حدود ۹ صبح بود که بالاخره چشمام ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط