فیک نقص هایت رو می پرستم پارت سوم
(جهت خواندن این فیک تا ادمین محترمتون میگه دستمال کاغذی کنارتون باشه)
دستش رو فشار داد م حلقهٔ سرد ازدواجمون توی انگشتش رو حس کردم... موهاش رو نوازش کردم و ماسک رو دوباره گذاشتم تو صورتش، این چه بلایی بود سرمون اومد... تازه داشتم میفهمیدم معنی عشق چیه..
«عزیزم... ببین... نترس... چیزی نیست.. همه چیز درست میشه... من کنارت می مونم.. قول می دم.. »
صداش ضعیف و خسته بود:«ن.. نمی تونم.. پاهام رو.. تکون بدم... هه سو... نمی تونم..»
لبم رو گاز گرفتم تا اشک هام رو نگه دارم.. حس کردم دستش داره تو دستم میلرزه:«جونگ کوک.. عزیزم.. نترس.. موقتیه... حالت خوب میشه.. کنارت می مونم»
اشک از چشم های قرمزش سرازیر شد و روی ماسک اکسیژن موند:«چی.. چی داری میگی...هه سو... یعنی چی... یعنی.. دیگه نمی تونم پاهام رو تکون بدم؟... نمیتونم راه ب.. برم؟»
سرم رو گذاشتم روی سینه اش رو گریه کردم... سینه اش سرد بود، دیگه مثل قبل گرم نبود
بدنش زیر صورتم منقبض شد:«هه سو! جوابم رو بده! چرا.. داری گریه می کنی؟ »
بی صدا گریه می کردم.. به حال خودم که تازه اون ازدواج اجباری رنگ و بو گرفته بود و حالا این بلا سرمون اومده بود:«عزیزم... تو... موقتی.. فلج شدی... نمیتونی... پاهات رو تکون بدی... یه مدت..( خاک تو سرت با این خبر دادنت گمشو کنار ابرومون رو بردی).. باید صبر کنی.. باید سعی کنی دوباره راه بری.. »
سرم رو بالا اوردم.. به صوزتش نگاه کردم.. لب هاش کمی از هم فاصله گرفته بودن.. ولی حرفی نمی زد، چشم هاش تا ته باز شده بود، رنگش پریده بود:«هه سو... »
پیشونیش رو بوسیدم:«عزیزم... تا تهش کنارتم.. نترس... »
دستش مچ دستم رو گرفت... خیلی ضعیف:«لیاقتش رو ندارم هه سو... برو بیرون... »
شوکه شدم:«چی؟ »
ماسک اکسیژنش رو داد بپایین:«گفتم برو بیرون!.. نباید با من بمونی..! »
با چشم های پر از اشک بهم نگاه کرد.. غرورش نمی گذاشت اشک خاش بریزن.. همون غروری که تازه چند ماه بود از دستش خلاص شده بودیم :«جونگ کوک.. »
صداش رو برد بالا.. سرم داد زد:«گفتم برو بیرون! تنهام بذار! »
با دستش هام داد عقب... تعادلم رو حفظ کردم و بهش نگاه کردم.. نگاهش رو ازم دزدید و به سقف نگاه کرد
با انگشتر ازدواجم بازی کردم و با صدای ضعیف و شکسته ای گفتم:«باشه عزیزم.. من بیرونم.. »
اروم قدم برداشتم و اومدم بیرون و در رو اروم پشت سرم بستم... هرکدوممون یه سمت در.. توی تنهایی خودمون دست و پا می زدیم... این احساس تمومی نداشت.. حداقل.. فعلا تمومی نداشت
🐰ویو جانگ کوک
رفتم زیر پتو و خودم رو زیرش پنهان کردم.. به پاهام نگاه کردم.. حتی نمیتونستم یه میلی متر هم تکونشون بدم، حالا.. باید با این بلای وهم آور چیکار کنم؟ نفس هام به زور بالا می امد ولی اهمیتی نداشت.
حالا چطور با هه سو زندگی کنم؟ الان من چیزی جز یه تیکه گوشت بی جون که نمیتونه حتی درست حسابی از خودش مراقبت کنه نیستم..
ریه هام مثل یه دخت بچه بهم التماس میکرد بهشون هوا بدم ولی اهمیتی ندادم..
من دیگه لیاقت هه سو رو ندارم.. دیگه نمیتونم بهش اون زندگی که لیاقتش رو داره رو بدم( شما فقط بودنت کافیه جئون جانگ کوک) من سر بار هه سوم عم.. نباید پای من بمونه.. اصلا ممکنه..
وقتی دیگه نتونستم نفس بکشم شروع کردم بلند بلند سرفه کردن.. دستگاه ها بی وقفه بوق میزد و من فقط میتونستم برای هوا به ملافه ها چنگ بزنم
🐇ویو هه سو.
دکتر جونگ کوک من رو روی زمین در حالی که اشک هام روی صورتم خشک شده بود روی زمین پیدا کرد :«اینکه دفعهٔ اول شما رو پس بزنه طبیعیه خانم جئون.. اما شما نیاید نا امید بشین.. سعی کنید کنارش بمونید و ارومش کنید.. این واکنش طبیعیه و بیشتر بیمار ها همین ری اکشن رو نشون میدن..
سر تکون دادم.. بی جون بودم.. دوباره اون ساید ترسناک و وحشی جونگ کوک رو دیدم.. سایتی که قرار بود دیگه نبینمش..
با بالا رفتن صدای بوق های دستگاه های اتاق جونگ کوک تعدادی از پرستار ها و دکتر ها رفتن داخل
دکترش زیر لب گفت:«پسرهٔ لج باز..
رفت داخل و من رو پشت شیشه تنها گذاشت.. با اشک به شیشه و جونگ کوک که از شدت کمبود هوا قرمز شده بود نگاه کردم... پرستار ها ماسک اکسیژن رو گذاشتن روی صورتش و چند تا دارو توی سرمش زدن.. بعد از چند دقیقه جونگ کوک اروم گرفت... خوابید.. چشم هاش وقتی داشت میخوابید لحظه ای به من خیره شد و بعد خودش رو به دست خواب سپرد..
*فردا صبح*
....
خماری خواهران گلم
دستش رو فشار داد م حلقهٔ سرد ازدواجمون توی انگشتش رو حس کردم... موهاش رو نوازش کردم و ماسک رو دوباره گذاشتم تو صورتش، این چه بلایی بود سرمون اومد... تازه داشتم میفهمیدم معنی عشق چیه..
«عزیزم... ببین... نترس... چیزی نیست.. همه چیز درست میشه... من کنارت می مونم.. قول می دم.. »
صداش ضعیف و خسته بود:«ن.. نمی تونم.. پاهام رو.. تکون بدم... هه سو... نمی تونم..»
لبم رو گاز گرفتم تا اشک هام رو نگه دارم.. حس کردم دستش داره تو دستم میلرزه:«جونگ کوک.. عزیزم.. نترس.. موقتیه... حالت خوب میشه.. کنارت می مونم»
اشک از چشم های قرمزش سرازیر شد و روی ماسک اکسیژن موند:«چی.. چی داری میگی...هه سو... یعنی چی... یعنی.. دیگه نمی تونم پاهام رو تکون بدم؟... نمیتونم راه ب.. برم؟»
سرم رو گذاشتم روی سینه اش رو گریه کردم... سینه اش سرد بود، دیگه مثل قبل گرم نبود
بدنش زیر صورتم منقبض شد:«هه سو! جوابم رو بده! چرا.. داری گریه می کنی؟ »
بی صدا گریه می کردم.. به حال خودم که تازه اون ازدواج اجباری رنگ و بو گرفته بود و حالا این بلا سرمون اومده بود:«عزیزم... تو... موقتی.. فلج شدی... نمیتونی... پاهات رو تکون بدی... یه مدت..( خاک تو سرت با این خبر دادنت گمشو کنار ابرومون رو بردی).. باید صبر کنی.. باید سعی کنی دوباره راه بری.. »
سرم رو بالا اوردم.. به صوزتش نگاه کردم.. لب هاش کمی از هم فاصله گرفته بودن.. ولی حرفی نمی زد، چشم هاش تا ته باز شده بود، رنگش پریده بود:«هه سو... »
پیشونیش رو بوسیدم:«عزیزم... تا تهش کنارتم.. نترس... »
دستش مچ دستم رو گرفت... خیلی ضعیف:«لیاقتش رو ندارم هه سو... برو بیرون... »
شوکه شدم:«چی؟ »
ماسک اکسیژنش رو داد بپایین:«گفتم برو بیرون!.. نباید با من بمونی..! »
با چشم های پر از اشک بهم نگاه کرد.. غرورش نمی گذاشت اشک خاش بریزن.. همون غروری که تازه چند ماه بود از دستش خلاص شده بودیم :«جونگ کوک.. »
صداش رو برد بالا.. سرم داد زد:«گفتم برو بیرون! تنهام بذار! »
با دستش هام داد عقب... تعادلم رو حفظ کردم و بهش نگاه کردم.. نگاهش رو ازم دزدید و به سقف نگاه کرد
با انگشتر ازدواجم بازی کردم و با صدای ضعیف و شکسته ای گفتم:«باشه عزیزم.. من بیرونم.. »
اروم قدم برداشتم و اومدم بیرون و در رو اروم پشت سرم بستم... هرکدوممون یه سمت در.. توی تنهایی خودمون دست و پا می زدیم... این احساس تمومی نداشت.. حداقل.. فعلا تمومی نداشت
🐰ویو جانگ کوک
رفتم زیر پتو و خودم رو زیرش پنهان کردم.. به پاهام نگاه کردم.. حتی نمیتونستم یه میلی متر هم تکونشون بدم، حالا.. باید با این بلای وهم آور چیکار کنم؟ نفس هام به زور بالا می امد ولی اهمیتی نداشت.
حالا چطور با هه سو زندگی کنم؟ الان من چیزی جز یه تیکه گوشت بی جون که نمیتونه حتی درست حسابی از خودش مراقبت کنه نیستم..
ریه هام مثل یه دخت بچه بهم التماس میکرد بهشون هوا بدم ولی اهمیتی ندادم..
من دیگه لیاقت هه سو رو ندارم.. دیگه نمیتونم بهش اون زندگی که لیاقتش رو داره رو بدم( شما فقط بودنت کافیه جئون جانگ کوک) من سر بار هه سوم عم.. نباید پای من بمونه.. اصلا ممکنه..
وقتی دیگه نتونستم نفس بکشم شروع کردم بلند بلند سرفه کردن.. دستگاه ها بی وقفه بوق میزد و من فقط میتونستم برای هوا به ملافه ها چنگ بزنم
🐇ویو هه سو.
دکتر جونگ کوک من رو روی زمین در حالی که اشک هام روی صورتم خشک شده بود روی زمین پیدا کرد :«اینکه دفعهٔ اول شما رو پس بزنه طبیعیه خانم جئون.. اما شما نیاید نا امید بشین.. سعی کنید کنارش بمونید و ارومش کنید.. این واکنش طبیعیه و بیشتر بیمار ها همین ری اکشن رو نشون میدن..
سر تکون دادم.. بی جون بودم.. دوباره اون ساید ترسناک و وحشی جونگ کوک رو دیدم.. سایتی که قرار بود دیگه نبینمش..
با بالا رفتن صدای بوق های دستگاه های اتاق جونگ کوک تعدادی از پرستار ها و دکتر ها رفتن داخل
دکترش زیر لب گفت:«پسرهٔ لج باز..
رفت داخل و من رو پشت شیشه تنها گذاشت.. با اشک به شیشه و جونگ کوک که از شدت کمبود هوا قرمز شده بود نگاه کردم... پرستار ها ماسک اکسیژن رو گذاشتن روی صورتش و چند تا دارو توی سرمش زدن.. بعد از چند دقیقه جونگ کوک اروم گرفت... خوابید.. چشم هاش وقتی داشت میخوابید لحظه ای به من خیره شد و بعد خودش رو به دست خواب سپرد..
*فردا صبح*
....
خماری خواهران گلم
- ۴۴.۰k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط