{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۸

پارت ۵۸
صدای آژیر پلیس هنوز از دور شنیده می‌شد.
آریانا همان‌جا ایستاده بود و به نقطه‌ای که دو هیون ناپدید شده بود خیره مانده بود.
جمله‌ی تهیونگ مدام در ذهنش تکرار می‌شد:
«تو و جونگ‌کوک قبل از مدرسه همدیگه رو می‌شناختید.»
جونگ‌کوک آرام نزدیکش شد.
ـ آریانا؟
جوابی نداد.
ـ خوبی؟
آریانا بالاخره نگاهش کرد.
ـ جونگ‌کوک...
ـ هوم؟
ـ تو چیزی یادت نمیاد؟
جونگ‌کوک چند ثانیه فکر کرد.
ـ نه.
ـ حتی یه تصویر کوچیک؟
ـ نه.
آریانا دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت.
ـ ولی من یه چیزایی یادمه.
تهیونگ جلو آمد.
ـ چی؟
آریانا چشم‌هایش را بست.
ناگهان تصویری در ذهنش ظاهر شد.
یک حیاط بزرگ...
دو بچه کنار یک درخت نشسته بودند.
یکی از بچه‌ها خندید و گفت:
ـ «اسم من جونگ‌کوکه.»
دخترک لبخند زد.
ـ «منم آریانا.»
بعد پسرک یک دستبند کوچک به دست او بست.
ـ «از امروز بهترین دوست منی.»
تصویر ناگهان محو شد.
آریانا چشم‌هایش را باز کرد.
اشک روی گونه‌اش بود.
جونگ‌کوک با نگرانی گفت:
ـ چی دیدی؟
آریانا به مچ دست خودش نگاه کرد.
ـ یه دستبند...
جونگ‌کوک آرام گفت:
ـ چه شکلی بود؟
ـ مشکی بود. یه مهره‌ی کوچیک نقره‌ای داشت.
تهیونگ ناگهان ساکت شد.
جین متوجه شد.
ـ تو چیزی می‌دونی؟
تهیونگ آهسته گفت:
ـ آره.
جونگ‌کوک برگشت.
ـ چی؟
تهیونگ دستش را داخل جیبش برد و یک جعبه‌ی کوچک بیرون آورد.
ـ اینو سال‌ها نگه داشتم.
جعبه را باز کرد.
داخلش...
یک دستبند مشکی بود.
آریانا با دیدنش نفسش بند آمد.
ـ همونه...
جونگ‌کوک دستبند را برداشت.
روی مهره‌ی نقره‌ای، دو حرف حک شده بود:
J & A
جونگ‌کوک زیر لب گفت:
ـ J و A...
آریانا آرام خندید.
ـ جونگ‌کوک و آریانا.
چند ثانیه هر دو به هم نگاه کردند.
اما ناگهان تهیونگ گفت:
ـ این فقط یه خاطره‌ی بچگانه نیست.
جین پرسید:
ـ یعنی چی؟
تهیونگ به دستبند اشاره کرد.
ـ اون دستبند دلیل اصلیه که حافظه‌ی شما رو پاک کردن.
جونگ‌کوک اخم کرد.
ـ چرا؟
ـ چون داخلش یه تراشه‌ی کوچیک بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ تراشه؟
تهیونگ سر تکان داد.
ـ پدرتون ازش برای ثبت اطلاعات پروژه استفاده می‌کرد.
جین گفت:
ـ پس اطلاعات هنوز داخلشه؟
تهیونگ لبخند تلخی زد.
ـ اگه سالم مونده باشه...
مکث کرد.
ـ تمام حقیقت داخل همون دستبنده.
جونگ‌کوک دستبند را محکم گرفت.
اما همان لحظه گوشی جین زنگ خورد.
ـ بله؟
چند ثانیه گوش داد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ چی؟
همه به او نگاه کردند.
جین گوشی را پایین آورد.
ـ پلیس یه نفر رو پیدا کرده.
آریانا پرسید:
ـ کی؟
جین به تهیونگ نگاه کرد.
ـ مدیر مدرسه.
تهیونگ با تعجب گفت:
ـ کجا پیداش کردن؟
جین آرام جواب داد:
ـ جلوی خونه‌ی پدر جونگ‌کوک.
جونگ‌کوک خشکش زد.
ـ چرا اونجا رفته؟
جین گفت:
ـ پلیس هنوز نمی‌دونه.
آریانا آرام دستبند را گرفت.
ـ پس باید بریم اونجا.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
ـ چرا؟
آریانا به دستبند اشاره کرد.
ـ چون اگه این واقعاً کلید حقیقت باشه...
لبخند محوی زد.
ـ احتمالاً جوابش همونجاست.
تهیونگ با نگرانی گفت:
ـ ولی ممکنه تله باشه.
جونگ‌کوک در ماشین را باز کرد.
ـ پس با هم می‌ریم.
آریانا کنارش ایستاد.
ـ این بار هیچ‌کس تنها نمی‌ره.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
ـ بالاخره داری یاد می‌گیری.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
ـ چی رو؟
ـ اینکه بعضی جنگ‌ها رو نمی‌شه تنهایی برد.
ماشین حرکت کرد.
اما هیچ‌کدام خبر نداشتند...
در خانه‌ی پدر جونگ‌کوک، مدیر تنها منتظرشان نبود.
پایان پارت ۵۸...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط