عکاس خشن (فن فیک هانما)
از زبان هانما :
امروز عروسی هیناتا و تاکهمیچی هست .من هم دعوت بودم .برای همین بهترین کت و شلوارم رو پوشیدم و به عروسی رفتم .وارد سالن مراسم شدم و با همه احوالپرسی کردم تا اینکه چشمم به کسی خورد که خیلی خوشگل بود .اون یه دختر خیلی خاص و پر انرژی بود .از چهرهاش انرژی سرازیر میشد.نمیتونستم این سوژه ی خوب و کمیاب رو از دست بدم .با دوربینم به سمتش رفتم .
هانما:" ببخشید ،میتونم از شما عکس بگیرم؟"
کومیکو:" حتما ،خوشحال میشم یکی از سوژه های عکاسیت باشم .من کومیکو هستم.اسم تو چیه ؟"
هانما:" هانما شوجی "
کومیکو:" خیلی اسمت قشنگه .خب ،حالا چجوری ژست بگیرم ؟"
*هانما چندین ژست به کومیکو داد .ولی چیزی هانما بهش توجه میکرد ،خود کومیکو بود .نه مدل عکسا .چیزی که کومیکو نمیدونست ،این بود که هانما قرار بود این عکسا رو برای خودش نگه داره .نه این که به کومیکو بده یا برای چیزی استفاده کنه .بالاخره بعد از کلی عکس گرفتن ،هر دو یک گوشه میشینن*
کومیکو :" تو عکاس خوبی هستی .روی عکسات خیلی حساسیت به خرج میدی .همیشه همینقدر حساس هستی؟"
هانما:" نه تقریبا .فقط بعضی وقتا "
کومیکو:" تو خیلی عجیبی .و یکم بیخیال "
هانما:" این الان تعریف بود؟"
کومیکو:" اگه بخوای میتونه باشه .من از کسایی که عادی نیستن خوشم میاد.عادی بودن خیلی خسته کننده هست"
هانما:" جالبه "
کومیکو:" میدونی ،تو آدم جالبی هستی .دوست دارم بیشتر باهات حرف بزنم"
هانما:" ولی من حوصله ی حرف زدن ندارم"
کومیکو:" خیلی بی ذوقی .مسخره "
*این فقط یک شروع بود برای روز هایی که کومیکو حتی فکرش رو هم نمیکرد .فقط یک هفته از اولین دیدارشون گذشته بود ،ولی هرروز همدیگر رو میدیدن .انگار به هم وابسته شده بودن .تا اینکه هانما کاری رو کرد که هیچ کس این توقع رو نداشت *
*از زبون کومیکو*
یک هفته از روزی که هانما رو دیدم میگذره .من و هانما خیلی به هم نزدیک شدیم .مثل دو تا دوست صمیمی .ولی اخیرا رفتار هانما تغییر کرده .انگار یکم ترسناک تر شده .طبق معمول داشتم از سر کار برمیگشتم .به خاطر اضافه کاری ،مجبور بودم تا آخر شب توی شرکت بمونم .وقتی داشتم از یه کوچه ی تاریک رد میشدم ،یک دفعه یه چیزی من رو داخل کوچه کشید .یه صدای آشنا شنیدم
؟؟؟:" اگه ساکت باشی ،کمتر آسیب میبینی"
باورم نمیشد .این صدای هانما بود .میخواستم برگردم و صورتش رو ببینم ،ولی محکم من رو تو بغلش گرفته بود .به سختی میتونستم نفس بکشم .
کومیکو:" هانما ...میشه...ولم کنی ؟ ....نمیتونم ...نفس ...بکشم ...."
هانما:" معلومه که نه .نمیخوام بزارم فرار کنی "
تونستم یکم خودم رو آزاد کنم که بتونم نفس بکشم.هانما جلوی دهنم یک دستمال گذاشت ومن بیهوش شدم .وقتی بیدار شدم ،توی یک اتاق تاریک و روی تخت بودم .خواستم از روی تخت بلند بشم که یک دستم دورم حلقه شد .
هانما :" کجا فرار میکنی بِیبی ؟ "
خیلی سرخ شدم .کسی اینجوری صِدام نزده بود .دستش بیشتر دورم حلقه شد
هانما :" وقتی سرخ میشی خیلی بامزه میشی .مشتاقم ببینم چجوری زیرم ناله میکنی"
بیشتر سرخ شدم .ولی دیدم واقعا قصدش جدیه .یک دفعه روم خیمه زد .لبام رو محکم بوسید .اینقدر محکم که فکر میکردم ممکنه لبام از جا کنده بشه .بوسه طولانی تر شد .۱ دقیقه ، دو دقیقه ،نزدیک بود به سه دقیقه برسه و نفس کم بیارم که ازم جدا شد
هانما :" بِیبی ،نمیدونستم اینقدر مزه ی خوبی میدی .وگرنه زود تر این کار رو میکردم"
لباسام رو کامل در آورد .خیلی خجالت کشیدم .توقع نداشتم کسی من رو لخت ببینه (یه نکته ی طنز ،کومیکو وقتی میره حموم ،خجالت میکشه توی آینه به خودش نگاه کنه .خودمم اینجوریم .حالا فکر کن هانما لختش رو ببینه ) به سمت ۳۰نه هام حمله ور شد .یکی رو میمالید و اون یکی رو مارک میذاشت .مارک ها رو تا گردنم ادامه داد .و بعدش انگشتش رو توم فرو کرد .ناخوداگاه جیغ آرومی کشیدم .
هانما :" بیشتر جیغ بزن .بلند تر"
یک انگشت دیگه هم اضافه کرد و من دوباره جیغ کشیدم .یک دفعه چیزش رو واردم کرد و شروع کرد به تلم*به زدن .محکم و عمیق .من یکم اشک میریختم .یکم ترسیده بودم .هانما وقتی دید دارم گریه میکنم ،اروم ازم بیرون کشید و با انگشتش اشک هام رو پاک کرد
هانما:" گریه نکن بِیبی .میدونی که دوست ندارم گریه کردنت رو ببینم .الان دیگه مال منی .نمیذارم هیچ کس حتی یه کوچولو بهت دست بزنه ."
آروم بغلم کرد و روی هردومون پتو کشید تا وقتی که بیدار بود ،کنار گوشم زمزمه میکرد و گردنم رو میبوسید .من زود تر از اون خوابم برد .فردا صبح وقتی بیدار شدم ،یکم دل درد داشتم .هانما کنارم نبود .آروم روی تخت نشستم که هانما اومد
امروز عروسی هیناتا و تاکهمیچی هست .من هم دعوت بودم .برای همین بهترین کت و شلوارم رو پوشیدم و به عروسی رفتم .وارد سالن مراسم شدم و با همه احوالپرسی کردم تا اینکه چشمم به کسی خورد که خیلی خوشگل بود .اون یه دختر خیلی خاص و پر انرژی بود .از چهرهاش انرژی سرازیر میشد.نمیتونستم این سوژه ی خوب و کمیاب رو از دست بدم .با دوربینم به سمتش رفتم .
هانما:" ببخشید ،میتونم از شما عکس بگیرم؟"
کومیکو:" حتما ،خوشحال میشم یکی از سوژه های عکاسیت باشم .من کومیکو هستم.اسم تو چیه ؟"
هانما:" هانما شوجی "
کومیکو:" خیلی اسمت قشنگه .خب ،حالا چجوری ژست بگیرم ؟"
*هانما چندین ژست به کومیکو داد .ولی چیزی هانما بهش توجه میکرد ،خود کومیکو بود .نه مدل عکسا .چیزی که کومیکو نمیدونست ،این بود که هانما قرار بود این عکسا رو برای خودش نگه داره .نه این که به کومیکو بده یا برای چیزی استفاده کنه .بالاخره بعد از کلی عکس گرفتن ،هر دو یک گوشه میشینن*
کومیکو :" تو عکاس خوبی هستی .روی عکسات خیلی حساسیت به خرج میدی .همیشه همینقدر حساس هستی؟"
هانما:" نه تقریبا .فقط بعضی وقتا "
کومیکو:" تو خیلی عجیبی .و یکم بیخیال "
هانما:" این الان تعریف بود؟"
کومیکو:" اگه بخوای میتونه باشه .من از کسایی که عادی نیستن خوشم میاد.عادی بودن خیلی خسته کننده هست"
هانما:" جالبه "
کومیکو:" میدونی ،تو آدم جالبی هستی .دوست دارم بیشتر باهات حرف بزنم"
هانما:" ولی من حوصله ی حرف زدن ندارم"
کومیکو:" خیلی بی ذوقی .مسخره "
*این فقط یک شروع بود برای روز هایی که کومیکو حتی فکرش رو هم نمیکرد .فقط یک هفته از اولین دیدارشون گذشته بود ،ولی هرروز همدیگر رو میدیدن .انگار به هم وابسته شده بودن .تا اینکه هانما کاری رو کرد که هیچ کس این توقع رو نداشت *
*از زبون کومیکو*
یک هفته از روزی که هانما رو دیدم میگذره .من و هانما خیلی به هم نزدیک شدیم .مثل دو تا دوست صمیمی .ولی اخیرا رفتار هانما تغییر کرده .انگار یکم ترسناک تر شده .طبق معمول داشتم از سر کار برمیگشتم .به خاطر اضافه کاری ،مجبور بودم تا آخر شب توی شرکت بمونم .وقتی داشتم از یه کوچه ی تاریک رد میشدم ،یک دفعه یه چیزی من رو داخل کوچه کشید .یه صدای آشنا شنیدم
؟؟؟:" اگه ساکت باشی ،کمتر آسیب میبینی"
باورم نمیشد .این صدای هانما بود .میخواستم برگردم و صورتش رو ببینم ،ولی محکم من رو تو بغلش گرفته بود .به سختی میتونستم نفس بکشم .
کومیکو:" هانما ...میشه...ولم کنی ؟ ....نمیتونم ...نفس ...بکشم ...."
هانما:" معلومه که نه .نمیخوام بزارم فرار کنی "
تونستم یکم خودم رو آزاد کنم که بتونم نفس بکشم.هانما جلوی دهنم یک دستمال گذاشت ومن بیهوش شدم .وقتی بیدار شدم ،توی یک اتاق تاریک و روی تخت بودم .خواستم از روی تخت بلند بشم که یک دستم دورم حلقه شد .
هانما :" کجا فرار میکنی بِیبی ؟ "
خیلی سرخ شدم .کسی اینجوری صِدام نزده بود .دستش بیشتر دورم حلقه شد
هانما :" وقتی سرخ میشی خیلی بامزه میشی .مشتاقم ببینم چجوری زیرم ناله میکنی"
بیشتر سرخ شدم .ولی دیدم واقعا قصدش جدیه .یک دفعه روم خیمه زد .لبام رو محکم بوسید .اینقدر محکم که فکر میکردم ممکنه لبام از جا کنده بشه .بوسه طولانی تر شد .۱ دقیقه ، دو دقیقه ،نزدیک بود به سه دقیقه برسه و نفس کم بیارم که ازم جدا شد
هانما :" بِیبی ،نمیدونستم اینقدر مزه ی خوبی میدی .وگرنه زود تر این کار رو میکردم"
لباسام رو کامل در آورد .خیلی خجالت کشیدم .توقع نداشتم کسی من رو لخت ببینه (یه نکته ی طنز ،کومیکو وقتی میره حموم ،خجالت میکشه توی آینه به خودش نگاه کنه .خودمم اینجوریم .حالا فکر کن هانما لختش رو ببینه ) به سمت ۳۰نه هام حمله ور شد .یکی رو میمالید و اون یکی رو مارک میذاشت .مارک ها رو تا گردنم ادامه داد .و بعدش انگشتش رو توم فرو کرد .ناخوداگاه جیغ آرومی کشیدم .
هانما :" بیشتر جیغ بزن .بلند تر"
یک انگشت دیگه هم اضافه کرد و من دوباره جیغ کشیدم .یک دفعه چیزش رو واردم کرد و شروع کرد به تلم*به زدن .محکم و عمیق .من یکم اشک میریختم .یکم ترسیده بودم .هانما وقتی دید دارم گریه میکنم ،اروم ازم بیرون کشید و با انگشتش اشک هام رو پاک کرد
هانما:" گریه نکن بِیبی .میدونی که دوست ندارم گریه کردنت رو ببینم .الان دیگه مال منی .نمیذارم هیچ کس حتی یه کوچولو بهت دست بزنه ."
آروم بغلم کرد و روی هردومون پتو کشید تا وقتی که بیدار بود ،کنار گوشم زمزمه میکرد و گردنم رو میبوسید .من زود تر از اون خوابم برد .فردا صبح وقتی بیدار شدم ،یکم دل درد داشتم .هانما کنارم نبود .آروم روی تخت نشستم که هانما اومد
- ۸.۱k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط