اوسی جدیددددد
بیو::
اسم::مارو
فامیل::چی
سن::22
قد::160
نتفس::کلاغ*مشکی*
رتبه::هاشیرا
شیپ::سانمی*خودمم نمیدونم چرا*
دوستان::
نیکا
نزوکو
شینوبو
میتسوری
هاتا
*هرکی دیگه میخواد دوست مارو باشه بگه*
مشخصات چهره و ظاهری::
مو:بلوند_موج دار_بلند
چشم:آبی
مشخصات لباس و فرم::
فرم سپاه شیطان کش ولی سینش خط خطیه،دامن نمیه کوتاه.
جوراب سفید با خط های مشکی،کفششم مثل کفش کانائوعه
داستان کوتاه زندگی::
مارو تو شهر به دنیا اومد،بخاطر چهرش و رنگ چشم و موهاش خیلی توی شهر معروف بود.
مارو دوست صمیمی نیکا توی بچگی بود ولی وقتی دید که نیکا خانوادشو از دست داده و یه شیطان اونارو کشته به خودش قل داد که انتقام خون خانواده ی دوستشو بگیره.یک روز صبحی که از خواب بیدار شد و رفت به سمت خونه ی نیکا دید نیکا توی خونه نیست.
مارو چند ساعت به امید اینکه نیکا برگرده اونجا وایساد وقتی دید نیکا برنگشته ناامید شد و به شهر برگشت.مارو به خانوادش گفت که میخواد چی کار کنه ولی خانواده به اون اجازه ندادن به خاطر همین مارو از خونه فرار کرد و به جنگل رفت،توی جنگل به زنی به اسم سومی آشنا شد.سومی هاشیرای خیلی قدیمه بود و سومی 54 سالش بود.سومی نتفس کلاغ رو به مارو یاد داد و اون رو به مسابقات فرستاد.وقتی سومی فهمید مارو مقاب هاشیرارو گرفته خیلی خوشحال شد و به مارو از طریق پیام تبریک گفت.مارو به قلعه ی هاشیرا ها رفت و تا وارد شد چشمش به نیکا خرد،ولی اون نیکا نیکای قدیم نبود اون با چشمایی که نفرت ازش میریخت به مارو نگاه میکرد نه بخاطر اینکه از مارو خوشش نمیومد بخاطر اینکه میخواست انتقام خانوادشو بگیره.از اون به بعد مارو طثری رفتار کرد که نیکا رو نمیشناخته و دوباره دوستیشو با نیکا شروع کرد.
اسم::مارو
فامیل::چی
سن::22
قد::160
نتفس::کلاغ*مشکی*
رتبه::هاشیرا
شیپ::سانمی*خودمم نمیدونم چرا*
دوستان::
نیکا
نزوکو
شینوبو
میتسوری
هاتا
*هرکی دیگه میخواد دوست مارو باشه بگه*
مشخصات چهره و ظاهری::
مو:بلوند_موج دار_بلند
چشم:آبی
مشخصات لباس و فرم::
فرم سپاه شیطان کش ولی سینش خط خطیه،دامن نمیه کوتاه.
جوراب سفید با خط های مشکی،کفششم مثل کفش کانائوعه
داستان کوتاه زندگی::
مارو تو شهر به دنیا اومد،بخاطر چهرش و رنگ چشم و موهاش خیلی توی شهر معروف بود.
مارو دوست صمیمی نیکا توی بچگی بود ولی وقتی دید که نیکا خانوادشو از دست داده و یه شیطان اونارو کشته به خودش قل داد که انتقام خون خانواده ی دوستشو بگیره.یک روز صبحی که از خواب بیدار شد و رفت به سمت خونه ی نیکا دید نیکا توی خونه نیست.
مارو چند ساعت به امید اینکه نیکا برگرده اونجا وایساد وقتی دید نیکا برنگشته ناامید شد و به شهر برگشت.مارو به خانوادش گفت که میخواد چی کار کنه ولی خانواده به اون اجازه ندادن به خاطر همین مارو از خونه فرار کرد و به جنگل رفت،توی جنگل به زنی به اسم سومی آشنا شد.سومی هاشیرای خیلی قدیمه بود و سومی 54 سالش بود.سومی نتفس کلاغ رو به مارو یاد داد و اون رو به مسابقات فرستاد.وقتی سومی فهمید مارو مقاب هاشیرارو گرفته خیلی خوشحال شد و به مارو از طریق پیام تبریک گفت.مارو به قلعه ی هاشیرا ها رفت و تا وارد شد چشمش به نیکا خرد،ولی اون نیکا نیکای قدیم نبود اون با چشمایی که نفرت ازش میریخت به مارو نگاه میکرد نه بخاطر اینکه از مارو خوشش نمیومد بخاطر اینکه میخواست انتقام خانوادشو بگیره.از اون به بعد مارو طثری رفتار کرد که نیکا رو نمیشناخته و دوباره دوستیشو با نیکا شروع کرد.
- ۳۷۰
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط