{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یور : آنیا... تو زیباترین چیزی هستی که تا به حال دیده‌ام.

یور : آنیا... تو زیباترین چیزی هستی که تا به حال دیده‌ام.
لوید : امروز، تاریخ تغییر می‌کند.
‌
دامیان در لباس رسمیِ سیاه و سفیدش، با کتانی که شانه‌هایش را پهن‌تر و نگاهش را نافذتر کرده بود، وارد شد. وقتی برای اولین بار آنیا را در لباس عروس دید، برای لحظه‌ای نفسش بند آمد.
دامیان (در دل): او... او واقعی است. او واقعاً متعلق به من است.
او با قدم‌هایی استوار و باهیمنت به سمت محراب حرکت کرد، در حالی که تمام نگاه‌ها، از جمله نگاه‌های سنگینِ داناوان و لوید، بر او بود.
‌
در قلبِ سالنِ بزرگ، جلوی چشمِ تمام مهمانانِ باپرستیژ، دامیان و آنیا در مقابل هم ایستادند.
داناوان: آیا با این پیمان، هر دو موافق هستید؟
آنیا و دامیان (با صدایی که در تمام سالن پیچید و هیچ تردیدی در آن نبود): بله!
آن‌ها دست‌های یکدیگر را گرفتند؛ دستی که گرم بود و لرزشی که نشان از عشقِ عمیق داشت. در آن لحظه، تمام سیاست‌ها و قراردادها در برابرِ گرمایِ نگاهِ آن‌ها ذوب شد.
‌
موسیقی ملایم و رمانتیک در سالن به صدا درآمد. دامیان دست آنیا را در دست گرفت و او را به میانِ سالن کشاند.
آن‌ها در میانِ رقص، بسیار به هم نزدیک بودند. دامیان کمرِ آنیا را با ملایتی که پر از تملک بود، گرفت و آنیا سرش را بر شانه‌ی او گذاشت.
آنیا : دامیان... من واقعاً خوشحالم.
دامیان : و من تمام عمرم را صرف می‌کنم تا این لبخند را روی لبان تو نگه دارم.

پس از مراسم رسمی، جشنِ باشکوهی برپا شد. اما وقتی ماه به اوج رسید، آنیا و دامیان از هیاهوی جمعیت جدا شدند و به سمتِ سوئیتِ خصوصی و مجلل خود رفتند.
در آن فضای آرام و پر از شمع‌های معطر، تنشِ میان آن‌ها به نقطه انفجار رسید. نگاه‌هایشان دیگر نمی‌توانست پنهان‌کاری کند.
دامیان (در حالی که آنیا را به دیوار نزدیک می‌کرد): حالا... دیگر هیچ‌کس نیست که ما را تماشا کند، آنیا.

در آن شبِ تابستانی، میانِ گرمایِ عشق و صمیمیتِ بی‌حد، آنیا و دامیان با هم پیوندِ عمیق‌تری بستند. این فقط یک آغاز برای یک زندگی مشترک نبود، بلکه آغازِ حکایتِ عشقی بود که از میانِ سایه‌های سیاست و مدرسه، به اوجِ درخشش رسیده بود.
آن‌ها در آغوش هم، در حالی که خورشیدِ روزِ بعد در راه بود، به آینده‌ای نگاه کردند که دیگر ترسناک نبود، بلکه پر از وعده‌های شیرین بود.
‌
پایان
دیدگاه ها (۰)

مقدمه رمان انیا ۱۷ سال ،دامیان ۱۸ سال ، بکی ۱۸ سال دارند. و ...

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط