Anya x Damian پارت۶۳

آنیا:ازین تیرامیسو عه بخور من همشو خوردما
دامیان همونطور که به آنیا خیره شده بود گفت:من نمیخورم تو بخور
آنیا متوجه نگاه های دامیان شد و به دامیان نگاه کرد و پرسید:چیزی شده؟
دامیان لبخند زد و گفت:دوست نداری نگات کنم؟
دامیان دستشو زیر چونش گذاشت و کمی خم شد و به آنیا نزدیک شد و آروم گفت:نکنه خجالت میکشی پرنسسم؟
آنیا:دیگه بهم نگو پرنسس!
دامیان:چرا قشنگم؟
آنیا:اون مایکل عوضی هم اونجوری صدام میکرد! p(╬ Ò ‸ Ó)q
دامیان دستشو دراز کرد تار مویی که روی صورت آنیا بود رو کنار زد و با ملایمت گفت:تو که پرنسس اون نیستی پرنسس منی....تو بانو کل زندگی منی عزیزم هیچ پرنسسی به اندازه ی تو خوشگل نیست
آنیا یکم سرخ شد و گفت:بس کن داری خجالتم میدیا≧﹏≦
دامیان:تو انقد خوشگلی که نمیتونم حتی از نگاه کردنت دست بردارم پس منو ببخش اگه بعضی وقتا خیلی بهت خیره میشم
آنیا:دامیان بس کن الان جیغ میکشما(≧∇≦)/
دامیان با صدای آروم تر و ملایمی ادامه:این همه ازت تعریف کردم یه دوست دارم بهم نمیگی؟
آنیا دست دامیان رو گرفت و گفت:آخه من دوست ندارم....عاشقتم دامیان....
این دقیقا همون چیزی بود که دامیان دلش میخواست بشنوه همون چیزی که نیاز داشت
(چند دقیقه بعد)
آنیا و دامیان از کافه بیرون اومدن و به سمت خونه ی پیتر حرکت کردن همین که به خونه رسیدن یک مرد غریبه از خونه بیرون اومد قیافش برای دامیان آشنا بود...
_لرد دامیان!
اون یکی از بادیگاردهای داوانان بود!
دامیان:بدو آنیا! بدو!
دامیان دست آنیا رو محکم گرفت و دوتایی با نهایت سرعت شروع به دویدن کردن و اون بادیگارد هم دنبالشون راه افتاده بود و میدوید
آنیا:اون از کجا پیداش شد؟! مگه میدونستن ما کجاییم؟!
دامیان:اعتماد کردن به پیتر یه کار اشتباه بود! اون حتما جامونو لو داده!
خونه ی پیتر توی منطقه ی شمالی شهر والدن هوف بود و فقط یه فاصله ی خیلی کمی با جنگل داشت در همین مدت کوتاه آنیا و دامیان وارد منطقه ی جنگلی شهر والدن هوف شدن
درد توی پهلوی دامیان می پیچید! ادامه دادن براش حسابی سخت شده بود اما بادیگارد همینطوری دنبالشون میکرد
همینطور که آنیا و دامیان داشتن میدویدن آنیا پاش به چی گیر کرد و دست بر قضا پایینشون دقیقا سراشیبی بدی بود و چون آنیا و دامیان دست همو گرفته بودن دوتایی باهم افتادن
دامیان محکم آنیا رو به آغوش گرفت و اونا هی به سمت پایین روی برفا قِل میخوردن تا اینکه سراشیبی تموم شد وقتی به پایین کوه رسیدن جفتشون بی هوش شده بودن....
دیدگاه ها (۴۷)

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

P31انیا‌ و دامیان‌ راه افتادن و رفتن به جشن وقتی رسیدن کلی د...

عشقی حقیقی

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

Anya x Damian پارت۶۰

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

آوای شبپارت ۱۷ویو دامیانهاا من اینجا چیکار میکنم ؟ چییی انیا...

ادامه دامیان :چی نه خوب ب ام سوال شد انیا:تو دامیان که یک شک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط