سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۱۹۵
اینبار به صورت پدربزرگم فکر کردم؛ نوع نگاه کردن رنگ موها و تعداد چین و چروکهای روی پیشانی و اطراف چشمانش و تمام آنچه که از او به خاطر می آوردم احساس میکردم صورتم در حال کشیده شدن هست و اندکی بعد دوباره جمع شد حتی صورتم به حد غیر قابل تحملی شروع به خاریدن کرده بود.
ـ آفرین ... آفرین همینه
با باز کردن چشمانم و دیدن فرد درون آینه احساس عجیبی بهم دست داد انگار پدربزرگم را در آینه میدیدم؛ هر چند که تفاوتهایی هم وجود داشت اما در این چند ماه این بهترین و در اصل تنها تغییر شکل کامل من بود.
- تقریبا شبیه پدربزرگت شدی؛ اما هنوز باید تمرین کنی و اگه به همین صورت پیش بری، میتونم بگم سخت ترین مرحله رو پشت سر گذاشتی حالا بهتره استراحت کنی.
نگاهی به معجون روی میز انداختم؛ برای برگشت به حالت خودم نیاز به خوردن معجون تئودور داشتم معجون مزه خاک و در بعضی از اوقات لجن میداد که من از خوردنش نفرت داشتم؛ اما نمی توانستم به خاطر احساساتم از خوردن آن امتناع کنم خیلی وقت پیش تصمیم خودم را گرفته بودم و برای رسیدن به هدفم حاضر به خوردن بدترین معجونها هم بودم از آن روز به بعد پیشرفت من سریعتر شد؛ گویی اولین تغییر شکل، راه درست را به من نشان داده بود طوریکه در کمتر از یک هفته من قادر شدم خودم را به هر حالت و شکلی در بیاورم حتی خشایار هم انتظار این سرعت را نداشت؛ اما شب و روز و تمام فکر و ذکر من تغییر شکل شده بود. در هفته های بعد تئودور خوردن معجون را برای من قدغن کرد هر چند این کار او باعث ایجاد اختلالاتی در روند تغییر شکلم شده بود؛ اما به کمک خشایار کم کم قادر شدم حتی به مراتب بهتر از قبل تغییر شکل بدهم. نزدیک شش ماه طول کشید تا توانستم به طور مطلوب تغییر شکل پیشرفته را یاد بگیرم
به خاطر تغییر شکلهای مداوم نای راه رفتن نداشتم برای همین هم مجبور بودم به اتاقم برگردم، بدون هیچ کاری خودم را روی تختم انداختم روی تشکم غلتی زدم و در یک لحظه نگاهم به کتابی افتاد که در قفسه کتابخانه کوچکم میان کتابهای دیگر خودنمایی می کرد.
بعد از مدتها من به فکر جعبه افتاده بودم؛ با خودم فکر کردم که من به اندازه کافی پیشرفت کرده ام. الان زمان مناسبی بود تا به درون جعبه و کتابی که گذشتگانم برای من به یادگار گذاشته بودند، نگاهی می انداختم. زمانیکه در تغییر شکل اشیا ماهر شده ،بودم اولین کارم تبدیل جعبه به وسیله ای بود که نظر دیگران را به خودش جلب نکند میل و اشتیاقم در مورد کتاب سرخ و مطالب درون آن به حدی زیاد بود که بر خستگی من غالب شد. وسوسه فهمیدن مطالب کتاب باعث شده بود تا به سمت قفسه کتابها هجوم برم نگاهی به کتابها انداختم و کتابی با جلد مشکی و سفید را از میان کتابها بیرون آوردم. حتی فکر به آنچه که درون کتاب قرار داشت من را به هیجان می آورد طوری روی کتاب دست کشیدم که انگار جواهری را لمس میکردم. وردی را زمزمه کردم
خیلی کم پیش میآمد من با دست جادو کنم؛ اما من عجله داشتم بیشتر اوقات از عصا برای این کارم استفاده میکردم بعضی اوقات به این فکر میکردم که استفاده از عصا به مراتب راحت تر از جادو با دست بود اما باز هم هر از گاهی کارهایی را با دست انجام میدادم
کتاب زیر دستم شروع به تکان خوردن کرد و در حالیکه بزرگ و بزرگتر میشد همزمان با چرخشی سریع و فرفره مانند به جعبه ای سیاه با رگه های سفید تبدیل شد.
دیدگاه ها (۰)

#بی_بال_پریدن نوشته: #قیصر_امین_پور خوانده شده در 25 شهریور ...

پارت ۳ مدتی از اون روز می‌گذشت چند روزی بود که دیگه به استود...

Part:1🥀با افتادن هر کارت بر روی میز جان،خانواده،اموال،آن فر...

برده عمارت جئون

somewhere

پست جدید حامیمممم و انتشار موزیک فاصله🤩🤩🤩🤩کپشن:درست خاطرم‌ ن...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁶و من..انگار تشنه اون بوسـ‌ه بودم..تشن...

پارت چهارم | کتابی که جا ماندلیانا آن روز دیرتر از همیشه وار...

{محکوم به لمس } part ۱۲ 杂交种در میان آن اتاق تجملاتی قدم برمی...

چنان که زندگی روی خوش نشون نداد تصمیم گرفتم که دیگر با روی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط