{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیم ساعت پیش

نیم ساعت پیش
خدا را دیدم !

قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان
در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که
من ایستاده بودم آمد

آواز که خواند تازه فهمیدم

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
دیدگاه ها (۵)

رمان اسیر خان پارت اول ۱

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.5 (روایت از زبان ا...

پیامی که نباید می‌رسید پارت ۱ | پیامی که نباید می‌رسید ساعت...

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

Part ¹⁵ویو جونگکوک دختر خیلی خوشگلی بود به قول مامانم قرص ما...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:12بعد از خرید لباس عروس دومین چیز مورد علاقه ی ا....

چند پارتی جونگ کوک

لونا و ويليام

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط