ᴜɴᴅᴇʀ ᴛʜᴇ Qᴜᴇᴇɴꜱ ꜱʜᴀᴅᴏᴡ
-خوش میگذره..؟
=هوم..
-خیلی وقت بود لبخندتو ندیده بودم..
=واقعا..؟راست میگی..خیلی گذشته..مرور خاطراتش..انقدرم بد نیست..نه..؟
-لیکس..رونا..هنوز پیشمونه..تو قلب تو..
=میدونم..ولی هنوزم..دلم میخواد محکم بغلش کنم..
-میدونی که..اینکارو کرد تو خوشحال باشی..
=اون تنها خانوادم بود..
-هنوزم هست..ولی تو اسمونا..نه؟..
=هیونگ..اگه اونروز نمیزاشتم دنبالم بیاد..
-لیکس..تقصیر تو نیست..
=هیونگ اون خودشو انداخت جلو تا ماشین بهم نخوره..اگه نبرده بودمش اینجوری نمیشد..
-لیکسیا..تو داشتی سعی میکردی همه چیو درست کنی..برای اون..واسه خودت..واسه ما..
=هیونگ من حتی بهش دروغ گفتم که خیلی چیزارو یادم نیست..
-لیکس..یه سال گذشته..هنوزم صدات میلرزه..
«فلش بک»
(ساعت ۵:۰۰ صبح-نزدیک شرکت هومان)
این تنها فرصتمه..باید گندی رو که زدم درست کنم..
اول اون عوضی که سعی کرد کل ماموریتو به باد بده پیدا میکنم..
فکر کرده نفهمیدم موقعی که کما بودم رونا رو اذیت کرده؟..
نزدیک هان شد..فریبش داد..
اطلاعاتو بهش داد تا به رونا برسه..
افراد دفتر اطلاعاتو خرید تا رونا رو راجب هیون کنجکاو کنن..
میخواست اول از من..خلاص شه..
بعدشم دوباره از اول نابودم کنه نه؟..
چرا..؟چون..نقطه ضعف هیون بودم..
میخواست خودمو نابود کنه و بعد به وسیله ی هیون خواهرمو نابود کنه نه..؟
اون حرومزاده..
داشتم تو پیاده رو با حرص راه میرفتم که دستم کشیده شد..
+یا لیکسیا..کجا میری..؟
لبخندی زدم..
=اوه..نونا..اینجا چیکار میکنی..؟
+نزدیک همینجا کار داشتم..
=دارم میرم شرکت هومان..
دروغ بهش بگم..زود میفهمه..
+چرا..؟
=باید..یه دوستی رو ملاقات کنم..
+دوست؟..
=هوم..
+منم میام..
=نمیشه نیای..؟
+نه..
=ولی بیرون دفترش میمونیا..
+باشه باشه..
داشتیم میرفتیم که چشامو اونور گرفتم دیدم یه ماشین به سرعت داره سمتم میاد..
دوباره کما..؟لعنتی..
چشامو بستم که یهو با شتاب به سمت جلو هل داده شدم..
چه خبره..
افتادم رو زمین..
صدای شکستن شیشه…
جیغ مردم..
و اخرین کلمش..
+لیکسی!!!
سرمو با ترس برگردونم..
=نو..نونا..
دویدم سمتش..
نفس نفس میزدم..
صورت خواهرکم پر از خون شد بود..
صورتش پر از زخم بود..
چشاش یه کوچولو باز بود..
با چشایی پر از اشک و ترسیده کشیدمش بغلم..
=نونا..من..من اینجام..خب؟..چشاتو باز نگه دار..الان..الان اورژانس میاد..خوب میشی..خوب میشی..بعدش میریم بستنی مورد علاقتو میخوریم خب…؟
بی جون لبخندی روی لبش نقش بست..
+لیکسی…..من….من..به جز..تو کسیو….ندارم..نونا…همیشه……..تو قبلته…دوستت دارم……
چشاش بسته شد…
با ناباوری فریاد زدم
=نونا!!!چشاتو باز کن!!!حق نداری بری!!!حق نداری!!!!
صدای اورژانسو شنیدم..
از بغلم کشیدنش و بردن تو ماشین..
با خشم به راننده نگاه کردم که پلیسا داشتن نگهش میداشتن..
این قیافه..چقد اشناس..
سریع از رو پلاک عکس انداختمو به سمت اورژانس دویدم..
(پایان فلش بک)
=هیونگ..قسم میخورم یه روز اون..حرومزاده ای رو که اینکارو کرد و فرار کردو پیدا میکنم..خودم با دستای خودم خفش میکنم..
-مطمئن باش اگه پیداش کنیم فرصت نفس کشیدنم بهش نمیدم..
-خب..پاشو دیگه..داره دیر میشه..بریم خونه..
=هوم..
از رو چمنا بلند شدیم..
داشتیم از پیاده رو رد میشدیم که یه قیافه ی اشنا از کنارم رد شد..
دقیق یادم نیست..ولی هرچی یادمه از رو تنفره!
=ببخشید..اقا ما جایی همو ندیده بودیم؟!
_________________________________________________
تاداااا
پایان فصل «۱»
فصل دو رو بعد از رمان بعدی میزارم..
ولی خدایی برگاتون ریخت نه؟..
من خودمم برگام ریخت عیبی نداره😂🥺
منتظر رمان بعدی باشین:)
#استری_کیدز #چان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
=هوم..
-خیلی وقت بود لبخندتو ندیده بودم..
=واقعا..؟راست میگی..خیلی گذشته..مرور خاطراتش..انقدرم بد نیست..نه..؟
-لیکس..رونا..هنوز پیشمونه..تو قلب تو..
=میدونم..ولی هنوزم..دلم میخواد محکم بغلش کنم..
-میدونی که..اینکارو کرد تو خوشحال باشی..
=اون تنها خانوادم بود..
-هنوزم هست..ولی تو اسمونا..نه؟..
=هیونگ..اگه اونروز نمیزاشتم دنبالم بیاد..
-لیکس..تقصیر تو نیست..
=هیونگ اون خودشو انداخت جلو تا ماشین بهم نخوره..اگه نبرده بودمش اینجوری نمیشد..
-لیکسیا..تو داشتی سعی میکردی همه چیو درست کنی..برای اون..واسه خودت..واسه ما..
=هیونگ من حتی بهش دروغ گفتم که خیلی چیزارو یادم نیست..
-لیکس..یه سال گذشته..هنوزم صدات میلرزه..
«فلش بک»
(ساعت ۵:۰۰ صبح-نزدیک شرکت هومان)
این تنها فرصتمه..باید گندی رو که زدم درست کنم..
اول اون عوضی که سعی کرد کل ماموریتو به باد بده پیدا میکنم..
فکر کرده نفهمیدم موقعی که کما بودم رونا رو اذیت کرده؟..
نزدیک هان شد..فریبش داد..
اطلاعاتو بهش داد تا به رونا برسه..
افراد دفتر اطلاعاتو خرید تا رونا رو راجب هیون کنجکاو کنن..
میخواست اول از من..خلاص شه..
بعدشم دوباره از اول نابودم کنه نه؟..
چرا..؟چون..نقطه ضعف هیون بودم..
میخواست خودمو نابود کنه و بعد به وسیله ی هیون خواهرمو نابود کنه نه..؟
اون حرومزاده..
داشتم تو پیاده رو با حرص راه میرفتم که دستم کشیده شد..
+یا لیکسیا..کجا میری..؟
لبخندی زدم..
=اوه..نونا..اینجا چیکار میکنی..؟
+نزدیک همینجا کار داشتم..
=دارم میرم شرکت هومان..
دروغ بهش بگم..زود میفهمه..
+چرا..؟
=باید..یه دوستی رو ملاقات کنم..
+دوست؟..
=هوم..
+منم میام..
=نمیشه نیای..؟
+نه..
=ولی بیرون دفترش میمونیا..
+باشه باشه..
داشتیم میرفتیم که چشامو اونور گرفتم دیدم یه ماشین به سرعت داره سمتم میاد..
دوباره کما..؟لعنتی..
چشامو بستم که یهو با شتاب به سمت جلو هل داده شدم..
چه خبره..
افتادم رو زمین..
صدای شکستن شیشه…
جیغ مردم..
و اخرین کلمش..
+لیکسی!!!
سرمو با ترس برگردونم..
=نو..نونا..
دویدم سمتش..
نفس نفس میزدم..
صورت خواهرکم پر از خون شد بود..
صورتش پر از زخم بود..
چشاش یه کوچولو باز بود..
با چشایی پر از اشک و ترسیده کشیدمش بغلم..
=نونا..من..من اینجام..خب؟..چشاتو باز نگه دار..الان..الان اورژانس میاد..خوب میشی..خوب میشی..بعدش میریم بستنی مورد علاقتو میخوریم خب…؟
بی جون لبخندی روی لبش نقش بست..
+لیکسی…..من….من..به جز..تو کسیو….ندارم..نونا…همیشه……..تو قبلته…دوستت دارم……
چشاش بسته شد…
با ناباوری فریاد زدم
=نونا!!!چشاتو باز کن!!!حق نداری بری!!!حق نداری!!!!
صدای اورژانسو شنیدم..
از بغلم کشیدنش و بردن تو ماشین..
با خشم به راننده نگاه کردم که پلیسا داشتن نگهش میداشتن..
این قیافه..چقد اشناس..
سریع از رو پلاک عکس انداختمو به سمت اورژانس دویدم..
(پایان فلش بک)
=هیونگ..قسم میخورم یه روز اون..حرومزاده ای رو که اینکارو کرد و فرار کردو پیدا میکنم..خودم با دستای خودم خفش میکنم..
-مطمئن باش اگه پیداش کنیم فرصت نفس کشیدنم بهش نمیدم..
-خب..پاشو دیگه..داره دیر میشه..بریم خونه..
=هوم..
از رو چمنا بلند شدیم..
داشتیم از پیاده رو رد میشدیم که یه قیافه ی اشنا از کنارم رد شد..
دقیق یادم نیست..ولی هرچی یادمه از رو تنفره!
=ببخشید..اقا ما جایی همو ندیده بودیم؟!
_________________________________________________
تاداااا
پایان فصل «۱»
فصل دو رو بعد از رمان بعدی میزارم..
ولی خدایی برگاتون ریخت نه؟..
من خودمم برگام ریخت عیبی نداره😂🥺
منتظر رمان بعدی باشین:)
#استری_کیدز #چان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
- ۱۴.۹k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط